
آن شب باران زده بود, هوای شهر آلوده را ماتم زده بود دلم هوای رفتن کرده بود هوای نبودن و نیستی و تنم هوای وطن کرده بود هوای بودن و هستی.
تو که ادعایت میشد دستانت را مشت میکردی و آزادی را زیر لب زمزمه, تو که قد غرورت به آسمان می رسید و همه درختان را آفت ماتم زده! تو که چشمانت را باز میکردی و به دور دست خیره میشدی و از شر میگفتی - میخواستی با اسب سفید خیالت تمام دنیا را از نکبت ندانستن و نتوانستن نجات دهی اما خودت یک تنه دلیل همه زندان ها و کتاب سوزی ها بودی - تو خودت نماد ندانستن بودی مجسمه نتوانستن تو به افکارت هم خوره می افتاد و به جانت بختک حتی در خوابت هم رنگی از خورشید و امید نبود.
یک روح زجر کشیده یک تن خسته, به دنبال وطن در حوالی زمین پرسه, دلم میخواهد همه رودها را سربکشم و همه کوه ها را به چنگ بگیرم و پشت پنجره معشوقه ام به نواختن آواز بخوانم, قانون های دیگران را بشکنم و خودم را به باد تمسخر بگیرم و از نو آنچنان که می خواهم دوباره رویده شوم.
انتهایش را نمی دانم آنچه مرا با خود به سمت آنچه نمیخواهم میکشد را هم نمی دانم, خستگی ام را نمی فهمم رویایم را نمی فهمم در بیداری خودم را به خواب میزنم و این سنگینی غم را نمی فهمم, دلم میخواهد از حرص تمام کلمات را از اعماق ذهنم بیرون بکشم و از تو بخواهم بوسه بر دفتر و کلماتم بزنی تا این سفیدی بی محتوا از سبزی وجود تو سبز شود و ریشه و برگ بی اندازد و درخت شود و جوهر این قلم در مقابل سبزی وجودت رنگ ببازد و حاشیه ای شود کم اهمیت و من به اهیمت تو پی بردم آن موقع که سکوت کردم و دلت شکست و آن موقع که دهان باز کردم و اشک از چشم هایت جاری شد, آن موقع فهمیدمت که مرا با چشم های زیبایت زیر نظر داشتی و نظر می انداختی به سر و رویم و من تو را داشتم و تو مرا داشتی بی هیچ واهمه ای و نبود ترسی و نبود اندوهی و سکوتی و صدایی, همه اش تو بودی.
بیا و این تن خسته از زمین خاکی بگیر, نگذار به خاک سپرده شود, نگذار بال هایش شکسته شود, نگذار زخمی شود و امیدش بمیرد.
من اشک هایت را دیدم چشم هایت را دیدم آری تنت را دیدم, ظریف بود و زیبا, می خواستم از شوق راهی وطنم شوم و به آغوش بگیرمت آری وطن برای من تن تو بود و چشم هایت بلندی کوه نفس گیرش و اشک هایت رود پاک شفافش و من همه اش را می خواستم آن قصر بلند را آن سرزمین سبز را آن باران تگرگ را, بهشت را می خواستم دور بودن را میخواستم از مزدم از نفس هایشان از دود کارخانه هایشان از نگاهشان از کلامشان - کتاب میخواستم تنهایی و تو را.
زمین خاکی سرزمینم هوای بهار کرده, هوای سبز بودن, زمین سخت شکافتن می خواهد زیر و رو شدن, دوباره روییدن.
دلش می خواهد باران بگیرد به سر و رویش, گلی شود و از درون آن سختی گیاهی نرم بروید و جان ببخشد به سنگ و خاکش, این زمین تشنه تغییر است می خواهد همه مردگان را پس دهد و زندگان را در سبزی وجودش پناه دهد, پناهی که هیچ تند بادی آن را بی پناه نکند, و هیچ خشمی سبزی وجودش را زرد نکند.
برای من همه آنچه از کوه است و آن درختانی که از آن بالا می روند و آن رودی که در آغوشش جاری می شود و به خشکی میرسد را به خانه ام بیاور و در قلب و مشت من جای بده و بعد آن نامش را سرزمین من بگذار, زیبا دست نخورده و برای من.
آلِن شاه !
خدایا مارو از شر کفتار ها و حیوانات وحشی نجات بده!