این خاک که میبینی به سر میریزیم
و آن تاج بود بر سرِ آزادهی ما
گر خون رود تا به سحر از جگرم
تا صبح نیفتد به زمین، نامِ خدا
آرامم اگر دیدی، بترس دیو پلید
خورشیدِ بسوزاند شبِ تار شما
این مشت که میبینی، گره خورده به خشم
با هر گره در خود، به جنون دار شما
پایانِ شبِ سیهِ تو که میشنوی
چون بید بلرزی به سحرگاهِ خدا
این مسجد و آن مسجدِ هر کوی و روی
جز باغ جهنم ندهند حکم شما
از یاد روید همچو غبارِ گُلسَر
چون باز شود موی زنی روی شما
این مزرعه آفتزده از فکرِ شما
ما هَرزه کَن از ریشهزنیم ریش شما
گویم که الست نترس تو از خصم ددان
چون خوش بشود، گم بشود گورِ شما
الست کلهر - ۱۳ دی ۱۴۰۴
( ما بی شما )

(«ما بی شما»)