امیرحسین رضایی رضوان
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

نصف دیگر را به اجبار زدم

غلامعلی مرد جا افتاده و مهربانی بود که در لوطی‌گری کار شاهان را می‌کرد و از دار دنیا تنها یک خواهر داشت. برایش هم پدر بود و هم مادر، درواقع کمتر نقش برادر را برایش ایفا می‌کرد، با اینکه بسیار از سن ازدواجش گذشته بود ولی به خاطر خواهرش عزب مانده بود.

روزی که خواهرش از مدرسه به دکان نجاری برادرش -کنار خانه‌شان- رفت دوستش نسرین هم با او بود ، گویا برای درس خواندن آمده بود. غلامعلی ناخواسته با نگاهش تا دم در ایشان را مشایعت کرد و بعد به پیشانی خود چروک انداخت و اطراف را وارسی کرد و بعد استغفرالله گفت و چوب را برید.

تا آخر شب استغفرالله گفتن ذکر روزش شده بود و سعی کرد بخوابد ولی ناگهان با یک لااله‌الاالله بلند از جایش برخاست و به سمت حیاط رفت و رو به آسمان به خدا گفت که تمام عمرش چشمش را به روی همه بسته و به خاطر خواهرش خودش را محروم کرده، دیگر با این سن و سال معلوم نیست ما را امتحان میکنی یا عذاب می‌دهی، به بزرگی خودت که این وصلت نیست فقط آبروریزی‌اش می‌ماند، حتی اگر حرف مردم را هم بشود نادید گرفت با وجدان خود چه کنم که من شاید هنوز کمی جوان به نظر برسم و رمق و قوت در بازوانم باشد ولیکن پوست زندگی را کندم و به دمش رسیدم و او فقط یک دختر مدرسه‌ای...

وقتی رخساره به خانه آمد غلامعلی پرسید دیروز دوستت که بود؟ چه بود؟ راجع به من حرفی نزد؟ و او هم به شوخی گفت که نسرین گفت برادرت سیبیل‌های ترسناکی دارد.




آق سید ممدرضا جلوی خودش را نگه داشته بود تا چیزی نپرسد و بحث را سوالات متداول هوا و کار پیش می‌برد درنهایت طاقت نیاورد و با نگاهی سرشار از تعجب رو به غلامعلی کرد و گفت : تو که سیبیل‌هایت را دوست داشتی ، چه شد تراشیدی ؟

+ : داشتم اصلاح میکردم، دستم خورد نصفش پرید، نصف دیگر را به اجبار زدم.

غلامعلی به رخساره گفت دلیل اینکه من در درس توفیقی نیافتم، این است که رفیق گرمابه و گلستان نداشتم، تو مثل من نباش، خیلی خوب است که چنین کسی را در پیش خود داشته باشی، آن دوستت که بود؟ هرچند وقت با او بیا خانه و درس بخوان.

آمد و شد نسرین زیاد شد و غلامعلی با عذاب وجدان سلام می‌کرد، با عذاب وجدان آنان را مشایعت می‌کرد، با عذاب وجدان به کارش ادامه می‌داد، دیگر این عذاب وجدان شده بود جزء جدایی ناپذیر از زندگی او، جنگی بزرگ میان قلب و عقل که ظاهرا قلب پیشروی های خوبی داشت.

روزی از رخساره پرسید، دوستت از چه خوشش می‌آید؟ و وقتی ابروان بالا رفته رخساره را دید گفت : نه منظورم آن است که می‌آید با تو درس می‌خواند یک کار چوب به او بدهیم که زشت نباشد، رخساره گفت : چوب را نمی‌دانم اما یکبار که صحبتش بود از ظرف سفال خیلی خوشش می‌آید.




اهل محل از این تغییر شغل ناگهانی غلامعلی تعجب کرده بودند و حتی بعضی سعی در تغییر عقیده او داشتند که نجاری را بازگرداند و بعضی به طعنه می‌گفتند نگاهش کن، آخر عمری گل‌بازی‌ کردنت دیگر چه بود، می‌گفتند این کار که نان ندارد، این همه سال درودگری نکردی که آخرش رها کنی.

دیگر هر روز کوزه و ظرف سفالی به ردیف در دکان چیده میشد تا بالاخره روزی یکی از اینها در نوع خودش بهترین شود و بشود به نشانه تشکر به کسی هدیه داد.

آخر یک روز، موقع رفتن نسرین، طبق عادت معمول که رخساره او را مشایعت میکرد، غلامعلی جلو رفت و یک ظرف سفالی به نشانه تشکر به او هدیه داد.

آخر شب غلامعلی به رخساره گفت چرا ابروی دوستت تمیز کرده بود؟

رخساره گفت خب شوهر کرده دیگر، ولی شوهرش شهری است و گفته اشکال ندارد درس هم بخوانی، خیلی فهمیده است.




آق سید ممدرضا به غلامعلی گفت : حیف شد ، چون سنی ازت گذشته مثل قبل سیبیل‌هات پرپشت درنیامده است، عیب ندارد، راستی چهارپایه محسن را اگر درست کردی بده به من، امروز می‌بینمش، می‌دهم بهش.

می‌نویسم که نوشته باشم
ما چند تن از دوستداران سینما و ادبیّات هستیم که قبل از هرچیز، عاشق نوشتنیم! از شما دعوت می‌کنیم که نونِ نوشتن را به موقع نوش جان کنید!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید