با لبخند، درها رو باز گذاشتم. هوا بیرحمتر از غرور من، سرد بود؛ در تلفیقی از احساس و فکر، تصمیم گرفتم دوستش داشته باشم؛ هرچند که نه چشمان او و مدل موهای من، همچو چیزی را بروز میدادند. پس با لطافت بیشتری به جارو زدنم ادامه دادم؛ طبیعی، طوریکه انگار اصلا حواسم به او نیست که بیرون از در شیشهای مغازه، دارد کامهای سنگینی از سیگارش میگیرد! خوشابحال هردویمان؛ نشعه بودیم: منتها او با یک جنسِ مصرفی و من با جنسی دیگر...