ویرگول
ورودثبت نام
ali.heccam
ali.heccamیه نویسندم که کلمات، تازه بهش سلام کردن instagram:@ali.heccam_ t.me/Alinssr_ ali.heccam@gmail.com
ali.heccam
ali.heccam
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

شغال

تنها چیزی که از دیدن شغال، در صفحه‌ی تاریکِ پشت‌سرم، برداشت کردم، این بود که از دیدِ خالق، نا، هردو، به یک اندازه اهمیت داریم یا عکسِ آن: با این تفاوت که او° شغال است و من آدم؛ گونه‌ی‌مان فرق می‌کند.

به این فکر کردم که او، جایگاه و ارزش خود را می‌داند. می‌داند که برای سیر کردن شکمش باید شکار کند یا کیسه‌ی زباله‌ای را پاره کند یا... این را پذیرفته. درمقابل، اینکه من دلم می‌خواهد ( درواقع تلاش می‌کنم ) به زندگی‌ام ارزش و هدف بدهم. در جستجوی معنا باشم، این‌ها گزینه‌هاییست مربوط به آدم بودنم. چراکه من تنها درصورتی می‌توانم به زندگی ادامه بدهم که احساسِ ارزشمندی کنم. احساس کنم که نقشم را خوب بازی می‌کنم. لااقل به این موضوع فکر می‌کنم که باید در جریانِ این بازی، « بدهم، تا دریافت کنم! » بدانم که جایی خوانده‌ام: « محرکِ یک آدم، این است که احساس کند به درد جایی می‌خورد وگرنه لباسی‌ست خالی° آویزان از چوب‌لباسی! »

تمام این‌ها در کمتر از چند ثانیه بر روی پرده‌ی تخیلم، اجرا شدند و رفتند، درحالی که من داشتم سرپا می‌شاشیدم و تنها از روی تجربه، فهمیده بودم که او پشت سرم، دنبال خوردنی‌ای، چیزی‌ست. ظاهراً در این مکاشفه، حتی به این هم فکر کردم که می‌شود به ترس از حمله‌ی ناغافلِ او از پشت هم بی‌محل بود؛ بااین‌حال برگشتم و درحالی‌که داشتم دکمه‌های شلوارم را می‌بستم، در پشت، در میان بوته‌های علف هرزی که جا و به‌جا در گَندآب روییده بودند، دنبالش گشتم و اتفاقا راحت هم موفق شدم.

پیدا که شد، دیدم آنقدرها هم که از شغال بدم می‌آمد، بدم نمی‌آید، چراکه در آن سکانس، نقش و جایگاه او را پذیرفته‌ا

م.

جریان سیال ذهننویسندگی خلاقداستاننویسندگی
۱۰
۹
ali.heccam
ali.heccam
یه نویسندم که کلمات، تازه بهش سلام کردن instagram:@ali.heccam_ t.me/Alinssr_ ali.heccam@gmail.com
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید