آن روز، از مشتریِ زیر دستم که یاسین بود پرسیدم: « چه خبر از پاییزهای مشهد؟ » و او خندید. از آن بیصداها و در آینهی قَدی، همانطور که زیر دستم مشخص بود، دیدم که سرش را آرام تکان میدهد و شیرینیِ لبخندش هم به مرور تلخ شد تا سکوت و درنهایت، انگار که فهمیده باشد من، چیزی را که مدنظرم بود، در جوابش پیدا نکردم، از رفاقتِ دو سه سالهمان خجالت کشید و زبانش در دهانش چرخید: « ای... پسر کدوم پاییز! »
پرسیدم: « اِبی، مال این فضا نیست، بیکلام بذارم؟ » جدی° موافقت کرد و انتخابم در سبک موسیقی را تایید و زیرِ لبی بالا داد و چانهاش را به بالا و پایین تکان.
« ( اِبی ) خیلی سنگین بود. یِکَم کمتر صدای آدما رو بشنویم، ها! »
.آره »
و خنده اش را تقلید کردم و سفرهی کلماتم را پهن: « خیلی وقته پاییز رو اونجوری که دلم میخواست تحویل نگرفتم! پارسال، اصلا برش وقت نگذاشتم. دایم سرکار بودم. برعکس سال پیش... چه کِیفی داشت! » ادامهی کلمات، در بالا و پایین موسیقی گم شده و او گمان را بر تمام شدن حرفهایم گذاشت و: « البته دیگه خبری هم از پاییز نیست! نه برگریرونی، نه سرمایی! همین الان من با تیشرت اومدم. » و در آینه، با سر به من اشاره کرد: « خودتم با تیشرتی! » نخواستم با تصحیحم، رشتهی منظورش را بِبُرم و اشارهای به کاپشنم که از چوب لباسی آویزان بود، نکردم.
تهماندهی جملهاش را در فضای کوچک مغازه، خالی کرد و من دوباره مجلسگردان شدم: « آره خب ولی... هرچی نباشه، پاییز، پاییزه! آفتابهای دَمِ ظهر و غروبهاش و سوزِ ریزِ بعد از اون و... » و آهی کَمصدا کشیدم و همانطور که با موپران نَرمهموها را از سر و صورتش تمیز میکردم، نگاهم را از شیشهی ورودیِ سالن، به پیادهرویِ روبرو دوختم. ساعت داشت خودش را به لحظهی موردعلاقهی من میرساند: یک و چهل و خردهایِ بعدازظهر!
مکثی هم در این بین کردم ولی آنقدر حرفهای بود که نفهمید به چه منظور است. شاید هم به روی خود نیاورد. به هر نحو، سرش را در آینه چک کردم: « چطوره، مشتری قدیمی! » خندید: از آنهایی که به پهنای صورت است و من با دیدنش، ایمانم در این موضوع، محکمتر شد که « چقدر خنده به یاسین میآید! »
ناگهان خندهای مرموز بر لبم نشست. دلیلش را پرسید. گفتم: « یاد اون عکس معروفه افتادم! همون که یک اخمِ مریض کرده بودی حین عکس. بعد من هم همونجوری استوریش کردم! » پوزخندی زد و تایید کرد. ادامهای کوتاه بر گفتگومان طراحی کردم: « لابد هرکی میدیدش، با خودش میگفت: « نگاه بدبخت رو! به زور نِشوندَتش روی صندلی و... »