با سردرد بدی از خواب میپری. ساعتت عدد ۲ را نشان میدهد اما خورشید را میبینی که کنار کوه است! یعنی خورشید خوابمانده یا زودتر آمده سر کار؟ با موهای درهمآشفته و پریشانحالی از تخت خودت را میکَنی. روی تنت آثار کتکخوردن و مشتومالی حسابی توسط بردگان آفریقایی حس میکنی. طبق عادتِ هر روزِ بعد از بیداری برای خوردن صبحانه به آشپزخانه میروی. الان صبحانه حساب میشه یا ناهار؟ شاید هم نیمچاشت!
با دکور جدیدی مواجه میشوی، جای آشپزخانه کلا عوض شده و وسایل تغییر کردهاند! یعنی از ساعت ۱۱ دیشب تا الان که معلوم نیست چه کوفتی از روز است، چهجوری این همه تغییرات دادهاند؟!
بهزحمت جای ظرفها و مواد غذایی را پیدا میکنی تا غذایی بخوری بلکه فکرت باز شود و بفهمی داری چه غلطی میکنی.
مادرت ناگهان تا تو را میبیند فریاد میزند: بالاخره بیدار شدی عزیزکم؟؛ بالاخره؟! چرا بالاخره؟
مادرت چرا اینشکلی شده است؟! نمیدانی موهایش را رنگ کرده یا چهکار کرده که آنقدر سفید شدهاند! نزدیک که میشود تا تو را بغل کند و ببوسد، چاله چولههای پوستش صورتت را نوازش میکنند. یک شبه چه جوری تا این حد مسن شدی؟ واقعا از دیشب تا الان چه اتفاقی افتاده؟
با پدر تماس میگیری تا شاید او جوابی برای سوالهای در سرت داشته باشد؛ اما گوشیاش خاموش است. از مادر میپرسی بلکه بداند پدر کجا رفته، ولی حرف مادرت تو را سر جایت خشک میکند. پدر رفته! واسه همیشه هم رفته! کجا؟ همانجایی که همه آدمها میروند. مات و مبهوتی. برای پرسیدن اینکه چهجوری پدرت آنقدر بیسروصدا طی چند ساعت مرده، زبانت قفل شده.
یاد خواب دیشب میافتی؛ آخر در خواب همه چیز سر جایش بود و زندگی عادی جریان داشت.
اما یک چیزی این وسط اشتباه است؛ اما نمیفهمم چه. یعنی جای خواب و بیداری عوض شده؟ یعنی الان خواب هستم؟
شاید هم واقعا خوابهایمان بیداریست و بیداریهایمان خواب!
چهطور بفهمم؟ چگونه خواب را از بیداری تشخیص دهم؟ کِی واقعا خوابم و کی بیدار؟
نکند اصلا مرده باشم؟ یعنی ممکن است الان مرده باشم و بعد زنده شوم؟ یا زنده بودهام و الان مردهام؟
چه میشود بفهمم همه چیز برعکس چیزی بوده که فکر میکردم؟
فکر کن بفهمی الان در خواب بهسر میبری و شبها بیدار میشوی، یا اصلا مردهای!
آیا واقعا فرقی میکند؟!
