
دستی به سرش روی جای ضربه کشید. خیسی خون را روی دستانش حس میکرد. مادر در حالیکه با پارچه خونها را پاک میکرد به او گفت: چند بار به تو بگویم که با او کلکل نکن. چرا حرف گوش نمیکنی؟
مامان من چهقدر به تو بگویم که بیا از این خانه برویم؟ یکی این وسط بمیرد خیالت راحت میشود؟
پروین جان، عزیزم، این راهش نیست. ما باید با سیاست با او رفتار کنیم.
بله سیاست تو را هم دیدیم! نزدیک بود با چوب جارو بکشتت. محمد به دادت نرسیده بود الان سینه قبرستان بودی.
قربان محمدم بروم. مردی شده برای خودش. ولی او هم نباید آنقدر با پدرش کلکل کند.
بله از نظر تو فقط مریم خوب است که سرش را میاندازد پایین، چشم میگوید و سوگولی شده است. مادر جان این رفتارهای پدر، تو کت حداقل من نمیرود.
درست میشود. تو که میدانی این روزها مشکلات کاری حسابی اعصابش را بههم ریخته. چند روز دیگر خودش درست میشود.
مادر عزیزم بچه گول میزنی؟ از وقتی چشم باز کردیم اخلاق پدر همین بود. روز به روز هم بدتر شد که بهتر نشد.
خب به فرض از این خانه هم رفتی. کجا میخواهی بدون پشتوانه بروی؟ اینجا حداقل یک لقمه نان جلویت میگذارند.
خب هرجا بروم کار میکنم. اون نونی که با خون جلویم میگذارند را صد سال سیاه نمیخواهم. در ضمن تنها نیستم، تو و محمد را هم با خودم میبرم.
تو خودت نمیدانی کجا میخواهی بروی، عره و عوره و شمسیکوره دور خودت جمع میکنی؟
اینجوری هر جا برویم بهتر گلیم خودمان را از آب بیرون میکشیم. من و محمد کار میکنیم تو هم به امور خانه رسیدگی میکنی.
فعلا خیالبافی را کنار بگذار. خانم سعادتی برای پسرش با من حرف زده. قرار است آخر هفته بیایند. شاید رفتی خانه شوهر و دیگر نیازی به این نقشههای عالی فرارت نداشتی!
باشد، شوهر میکنم. هم شما از دست من خلاص میشوید هم من از دست شماها!
یک سال بعد، مادر در خانه پروین و شوهرش.
دستی به سرش روی جای ضربه کشید. خیسی خون را روی دستانش حس میکرد. مادر در حالیکه با پارچه خونها را پاک میکرد به او گفت: چند بار به تو بگویم که با او کلکل نکن. چرا حرف گوش نمیکنی؟
….