دارن میزنند
گلوله برفی
میزنند
میخورد به قلبم
همش از برفه
درون جنگل
کنار منقل
پای سفسطه
کباب میکنیم
دلمان را
برای دو روز زندگی
کباب میکنیم...
بازی ما بود...
برف بازی
از بچگی
تا بزرگ که شدیم
دیگر
پای میز شطرنجیم...
و برای رسیدن
به همه اهدافمان
درحال قربانی کردنه
همه چیزیم...
مثل ناپلئون میشویم
درون روسیه و برف...
ششصد هزار نفر را
چهل هزارتایی برمیگردانیم...
قربانی ما هم
زندگیمان است
پشت لحظه های سخت
جز رهایی و عقب نشینی
نکردیم کاری...
همه را رها کرده
بی نتیجه بازگشتیم.
بی نتیجه
کار میکردند بعضی
ناپلئون دوم بودند
ولی اگر
یک ریشه ای
از طراوت گل را
بوی عسل
شراب
شیر دوشیده...
حیات را درشان
یاد آوری کنیم...
برف بازی را
از سر گرفته
ناپلئون بودن را
رها
و زندگی را
از سر گرفته.
ولی مگر زندگی
به ناپلئون ها نیازمند نیست؟