بخشی از فصل اول: نقطه بی بازگشت
جنگل های «سرزمین ممنوعه دیگر شبیه جنگل نبود؛ هزارتویی بود از شاخه های در هم تنیده که مثل دستهای استخوانی راه را بر آناهیتا بسته بودند. هر قدم، هزینه ای گزاف داشت؛ یا بریدگی ساق پاهایش توسط سنگهای تیز سحر آمیز بود، یا لرزش قلبی که از صدای غرش موجوداتی که حتی نامشان را نمی دانست به تپش می افتاد.اناهیتا همان دختری که در خانه اش او را «عجیب و ضعیف میخواندند حالا کیلومترها دورتر از خانه ای بود که شاید دیگر هیچگاه آغوشش را برای او باز نمی کرد. ترس از طرد شدن توسط خانواده، سنگین تر از کوله بار خالی اش بر دوشش سنگینی می کرد. دیگر نه راهی برای بازگشت داشت و نه توانی برای پیش رفتن
آن شب زیر سقف سیاه و بدون ستاره ی جنگل وقتی آخرین تکه ی نانش را هم خورده بود، بغض گلویش شکست. تمام شب را با ناراحتی که در سکوت و هم آلود جنگل می پیچید گریست او برای تمام تحقیرها برای تمام تنهایی اش و برای رویاهایی که داشت به خاکستر تبدیل میشد، اشک ریخت.
نزدیک سپیده وقتی چشمانش از فرط خستگی و گریه تار شده بود صدایی شنید؛ صدایی که نه شبیه به وحوش جنگل بود و نه شبیه به وزش باد. صدای قدم های منظم کسی که داشت به او نزدیک میشد.
آناهیتا سرش را بلند کرد. نیم سایه ای در میان مه صبحگاهی دیده میشد؛ قامتی شبیه به انسان، اما با هاله و ابهتی که در دنیای عادی او جایی نداشت.
اناهیتا خواست فریاد بزند خواست بپرسد «توکی هستی؟»، اما دهانش خشک تر از آن بود که کلامی از آن خارج شود. ترس گرسنگی مفرط و خستگی جان کاه آخرین رمقش را گرفت در حالی که چشمانش به آن
غریبه ی مرموز خیره مانده ، دنیا دور سرش چرخید و سياهي مطلق، او را در آغوش کشید (بیهوش شد)
نویسنده: خانم نارویی
به نظرتون انا چرا بیهوش شد؟ انا چی دید هیولا؟ ادمخوار؟
برای دیدن زودتر ادامه داستان به کانال روبیکا ما سر بزنید @naroam110