ویرگول
ورودثبت نام
سید علیرضا کراماتی
سید علیرضا کراماتینویسنده بازارهای مالی
سید علیرضا کراماتی
سید علیرضا کراماتی
خواندن ۴ دقیقه·۱۷ روز پیش

وقتی کمال‌گرایی دیگر کمکی نمی‌کند !

وقتی ترس از اشتباه، خودش را شبیه تلاش برای بهتر شدن جا می‌زند

ساعت ۳ بامداد بود و صفحه‌ی مانیتور توی تاریکی اتاق می‌درخشید. برای هزارمین بار داشتم همان پاراگراف را می‌خواندم، کلمه‌ای عوض می‌کردم، دوباره می‌خواندم و دوباره ناراضی می‌شدم.

یک مقاله درباره‌ی بازارهای مالی نوشته بودم. خوب هم نوشته بودم، ولی یک چیزی کم بود. نمی‌دانستم چی، فقط می‌دانستم که کامل نیست. در نهایت، انگشتم روی دکمه‌ی delete رفت و همه چیز محو شد.

این اولین بار نبود. چند ماه قبل یک ایده برای یک پروژه داشتم که هیچ‌وقت شروعش نکردم، چون اول باید «همه چیز را درست حساب می‌کردم». هر پاراگراف چندین بار خوانده می‌شد، هر جمله سنجیده می‌شد و در نهایت باز هم همان اتفاق می‌افتاد: حذف.

آن شب فهمیدم که دارم با چیزی می‌جنگم که اسمش را نمی‌دانستم. بعدها فهمیدم اسمش کمال‌گراییست. ولی نه آن نوعی که آدم را جلو می‌برد. آن نوعی که آدم را سر جایش نگه می‌دارد.


از کجا یاد گرفتم که «خوب» کافی نیست

از کودکی با این جمله بزرگ شدم که کارها باید به نحو احسنت انجام شوند. بدون کوچک‌ترین نقص، بدون کوچک‌ترین اشتباه.

یاد گرفتم که خوب بودن کافی نیست. باید عالی باشد. باید «بی‌نقص» باشد.

در اوایل، این طرز فکر جواب می‌داد. نمره‌هایم خوب بود، کارهایم دقیق بود و احساس می‌کردم که توجه به جزئیات ارزش دارد. ولی یک چیزی داشت آرام آرام عوض می‌شد که خودم متوجهش نبودم.

داشتم یاد می‌گرفتم که ارزشم به «بی‌نقص بودن» گره خورده و وقتی این‌طور فکر کنی، هر اشتباه کوچک دیگر فقط یک اشتباه نیست، یک تهدید است. تهدیدی برای اینکه ثابت کنی هنوز «کافی» هستی.

کم‌کم این طرز فکر بخشی از شخصیتم شد. با من رشد کرد و من نفهمیدم کِی از یک عادت به ظاهر خوب، تبدیل شد به یک زنجیر.


وقتی دقت جواب داد

اگر بخواهم منصفانه باشم، کمال‌گرایی همیشه دشمن نبود.

در ابتدا، وقتی مقاله می‌نوشتم، بازخوردهای خاصی نمی‌گرفتم. ولی وقتی شروع کردم به دقت بیشتر و بررسی دوباره‌ی کارم، به اینکه هر جمله را بسنجم قبل از اینکه منتشرش کنم نتیجه عوض شد. بازخوردها بهتر شدند. چند نفر گفتند که کارم دقیق است، که می‌شود بهش اعتماد کرد.

کمال‌گرایی وقتی «سازگار» باشد، می‌تواند موتور پیشرفت باشد. می‌تواند کمک کند که کارهای خوب بسازی، حرفه‌ای باشی و از اشتباهاتت یاد بگیری.

ولی یک خط باریک این وسط هست و من نفهمیدم کِی از آن رد شدم.


اسمش دقت بود، ولی اصلش ترس

مشکل آن‌جایی شروع شد که کمال‌گرایی از یک ابزار تبدیل شد به یک زنجیر.

یک روز نشستم تا مقاله‌ای بنویسم. پنج ساعت گذشت و هیچ ننوشتم، چون هر جمله‌ای که می‌نوشتم، صدایی توی ذهنم می‌گفت: این کافی نیست، می‌تواند بهتر باشد. یک ایده برای یک پروژه داشتم، همه‌ی جوانب را بررسی کردم، ولی هیچ‌وقت شروعش نکردم. حتی وقتی شروع می‌کردم، در ذهنم تا «کامل» نمی‌شد، ارزش ادامه دادن نداشت.

کم‌کم فهمیدم که دارم چیزی را که دوستش دارم از دست می‌دهم. نه به خاطر اینکه بلد نبودم، بلکه به خاطر اینکه می‌ترسیدم.

برای اینکه بتوانم ریشه‌ی مشکل را پیدا کنم، دنبال اطلاعات رفتم. فهمیدم که روان‌شناسان می‌گویند دو نوع کمال‌گرایی وجود دارد:

کمال‌گرایی سازگار: استانداردهای بالا، یادگیری از اشتباهات و تلاش برای بهتر شدن.

کمال‌گرایی ناسازگار: ریشه‌اش ترس است. ترس از اشتباه، ترس از قضاوت، ترس از اینکه دیگران ببینند تو «کامل» نیستی.

من در دسته‌ی دوم بودم.

کمال‌گرایی من یک پوشش بود. یک دفاع. یک راه برای اینکه بگویم: «اگر منتشرش نکنم، هیچ‌کس نمی‌تواند قضاوتش کند.» ولی حقیقت این بود که داشتم از عمل کردن فرار می‌کردم و بهش می‌گفتم «دقت».


لحظه‌ای که همه چیز عوض شد

یک روز یک جمله خواندم که ذهنم را تکان داد:

«اگر از نسخه‌ی اول کارت خجالت نکشی، احتمالاً خیلی دیر منتشرش کرده‌ای.»

اول درست متوجه نشدم. ولی بعد فهمیدم منظورش چیست. نسخه‌ی اول همیشه ناقص است، همیشه. ولی نسخه‌ی اول یک چیز دارد که نسخه‌ی «کامل» ندارد: وجود دارد.

نسخه‌های اولی که منتشر کرده بودم کیفیت بالایی نداشتند، ولی منتشر شدند. با بالا رفتن کمال‌گرایی، این نوشته‌ها کم و کمتر شدند. کیفیت بالا می‌رفت، ولی خروجی نداشت.

نمی‌توانی چیزی را که وجود ندارد بهبود بدهی. نمی‌توانی از چیزی که منتشر نشده یاد بگیری. کمال‌گرایی می‌گفت: صبر کن تا کامل شود. ولی واقعیت این بود که هیچ‌وقت کامل نمی‌شد، چون کامل از اول یک توهم بود.


قانون ۷۰ درصد

بعد از آن، یک قانون ساده برای خودم گذاشتم: اگر یک کار ۷۰٪ آماده است، وقتش است که منتشرش کنم.

اولین بار که این قانون را امتحان کردم، دلم می‌خواست برگردم عقب. مقاله‌ای نوشته بودم که خوب بود، ولی «کامل» نبود. به جای اینکه دوباره ویرایشش کنم، یک نفس عمیق کشیدم و منتشرش کردم.

بازخوردی که گرفتم معمولی بود. نه تحسین بزرگ، نه انتقاد سنگین. ولی همان بازخورد معمولی یک چیزی را در من شکست.

آن لحظه فهمیدم که کمال‌گرایی من هیچ‌وقت درباره‌ی «کیفیت» نبود. درباره‌ی «ترس» بود.


الان کجا هستم

الان هنوز کمال‌گرا هستم، ولی دیگر اجازه نمی‌دهم که کمال‌گرایی مرا کنترل کند.

وقتی ایده‌ای دارم شروعش می‌کنم، حتی اگر همه چیز را ندانم. وقتی مقاله‌ای می‌نویسم منتشرش می‌کنم، حتی اگر بخشی از آن می‌توانست بهتر باشد. چون فهمیدم که کمال‌گرایی یک توهم بود. توهم تلاش برای بهتر شدن، که در واقع فقط یک راه برای توجیه «شروع نکردن» بود.


این مقاله هم کامل نیست

این مقاله‌ای که الان می‌خوانید کامل نیست. شاید می‌توانستم بخشی اضافه کنم، شاید می‌توانستم لحنش را بهتر کنم، شاید جمله‌ای هست که می‌توانست دقیق‌تر باشد.

ولی تصمیم گرفتم منتشرش کنم. چون این مقاله درباره‌ی همین است: درباره‌ی اینکه بگذاری بروی. درباره‌ی اینکه قبول کنی «کافی» کافی است.

من انتخابم را کردم.

شاید زندگی هیچ‌وقت به آدم‌هایی که کامل آماده‌اند تعلق نگیرد. شاید فقط به آدم‌هایی تعلق داشته باشد که با ترسشان شروع می‌کنند.

کمال‌گراییترسرشد فردیموفقیتکمال گرا
۵
۳
سید علیرضا کراماتی
سید علیرضا کراماتی
نویسنده بازارهای مالی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید