من فکر میکنم همه مون چنتا رفیق مشترک داریم
چنتا حس که خیلی وقتا از رفیق نزدیک تر، پیگیر تر و شاید وفادار تر هستن..
بنظر من یکی از ترین هاشون غمه...آره غم...
چیه این غمِ وفادار..؟!
چیه این غم که اینقدر زورش زیاده...
جوری میتونه زمینت بزنه که انگار یه تریلی از روت رد شده..
شب از دستش فرار میکنی و به بالین خواب پناه میبری و باید شانس بیاری که توی خوابت نیاد.
ولی امان از صبح... امان از ساعت بیداری...امان از باز کردن پلک ها..
من که هرچی سعی کردم زودتر از اون بیدار بشم نتونستم...حتی موقعی که نخوابیدم باز غم زودتر از من حاضر بود..
اینقدر رفیق پایه ایه که کار نداره بابا هنوز صورتمو نشستم، هنوز لباسمو نپوشیدم که خودتو رو من میپوشی...هنوز جای ضربه های دیروزت درد میکنه نامرد...
کاری به این حرفها نداره...دوستت داره، ول کنت نیست ...
عین یه گله گرگ گرسنه... دورت کردن... میچرخن....نمیکشن... زجر کشت میکنن...
کارشو بلده غم... انگار از بهترین دانشگاه فارغالتحصیل شده...هم تئوریش خوبه ، هم عملیش...
نمیدونم قراره تا کی بد مستی کنه واسمون..ولی من که بعید میدونم غم از رو بره...صد هیچ از شادی جلوئه کجا بره..؟!
چه کسی منو با تو رفیق کرد ؟
چرا هرچی ازت بد میگم بیشتر سمتم میای ؟
به قول مولانا « ای غم، چرا نشستهای؟ برخیز و رو به راه شو
چون درد بیسبب تویی، از خانهام تباه شو»
چرا توی شادترین لحظات یه مهمونی یه دفعه یقه مو میگیری و میگی زیااااد داره بهت خوش میگذره، یوااااش!
ولی این همه سوال رو فقط با نیشخند جواب میده
آره ، خودش خوشحاله، فکر نکنم از کوزه ی غم همان برون تراود که در اوست...
پس بهتره زیاد دست و پا نزنیم...
الکی نیست که جناب سعدی میفرماید:
غم، زورآزمایِ صبر و دلِ ناتوانِ ماست
بیرحمتر ز خصم، که نه حد شناسدش
ما هم باهاش رفیق باشیم ، اصلا به همین خاطره که وقتی غمگین هستیم آهنگ غمگین گوش میدیم، فیلک تراژیک میبینیم و ....
بذارید این متنو با کمک از وحشی بافقی تموم کنم :
غم لشکر کشید و مملکتِ دل خراب کرد
این فتنه را ببین
که چه با ملکِ جان کرد
....