می گذرد، شب ها می روند و روزها می آیند. سرما می رود. دوباره بهار می شود. آخ که دیگر از بهار می ترسم. از روزهای آخرش. از روزهای آخر خرداد می ترسم. آخر خرداد بعدی چه خواهد شد؟ این ترس ریشه می دواند به نسل های بعد؟ بعد در تاریخ چه می گویند؟ می گویند که ما چه قدر مظلوم بودیم؟ می گویند که آن روزها همه دست به دست هم دادیم تا کمتر بترسیم؟ می گویند که آن روزها شاید به خانواده لبخند می زدیم، ولی دلمان آشوب بود؟ واقعا از آن روزها دور شدیم؟ من نمی دانم.
این ها را که می نوشتم تازه بعد از هفتاد روز آسمان در روزهای پاییزی کمی باریده بود و کمی بعد هوا تمیز شده بود. مثل بهار. ابرها کنار رفته بودند و آسمان آبی دیده می شد. خدا به همه ابرها می گوید ببارند، ولی فکر کنم ابرها با ما قهر اند. ابرها با ما قهرند چون ما با خودمان قهریم. ابرها را باید راضی کنیم تا ببارند. مثل چند سال پیش که آنقدر باریدن که سیل شد. می گفتم که آسمان پاکِ پاک بود و هوا بهاری شده بود. دو قناری با هم می خواندند. بازی می کردند. عاشق و معشوق بودند شاید. یکی دیگری را صدا می کرد و بین دو چنار در حال گذر بودند. از این طرف به آن طرف. عشق بازی می کردند و ما شاهد و شنونده صدایشان بودیم. امیدوارم نوید روزهای خوب را بهم داده باشند. شاید ابرهای بعدی و باران های بعدی را دیده اند و به فکر لانه ای جدیدند. شاید آن ها هم به آینده فکر میکنند. آینده ای که هنوز نیامده.
باران نمی بارد. من می ترسم. راستش من می ترسم که خدا هم مثل ابرها با ما قهر کرده باشد. باران که نبارد آب نیست، خشکی است و زمین خشن می شود. شاید یک روز ناگهانی حتی زیر پاهایمان خالی زود. ای کاش باران ببیارد. به قول مادر بزرگ شاید بار گناهان ما آن قدر زیاد است که باران نمی بارد، ولی ای کاش خدا به درختانش رحم کند و باران ببارد.
الان دغدغه ایران و خانه و باران را دارم. ولی حدود بیست سال پیش دغدغه ام مدرسه بود. تازه پشت نیمکت های اول راهنمایی نشسته بودم. برای هر درس معلمی داشتیم که عمدتا سن و سال دار و موی سپید کرده در این روزگار بودند. اصل ماجرا اما نحوه برخورد ما و معلمان بود. معلمان در کلاس ما که یکِ سه محسوب می شد، همان روز اول علی محمودی را به ما معرفی می کردند. علی محمودی نماگر درس نخواندن بود و چون نتوانسته بود در خرداد و شهریور امتحانات را قبول شود؛ حالا باید دوباره اول راهنمایی را می خواند و این ترس کل وجودم را گرفته بود که اگر علی محمودی نتوانسته سال اول راهنمایی را قبول شود، پس من هم نمی توانم. نه مشاوره ای بود و نه آغوش گرمی برای شنیدن این حرف ها و یادآوری اینکه تو و علی محمودی دو نفر متفاوت هستید و قرار نیست هر دو یک شکل باشید و نتیجه این تفکرات در ماه های اول شد افت شدید تحصیلی.
حالا که این ها را می نویسم، نمی دانم علی محمودی کجاست ولی می دانم احتمال آن که مسیرش به ویرگول برسید نزدیک به صفر است، ولی در هر حال آرزو می کنم حالش و روزگارش خوش باشد.
مرور خاطرات را خوش می دارم. از اینکه ببینم که چه مسیری را طی کرده ام تا به امروز خوشم می آید. باید بدانم که از چه مسیری عبور کرده ام؛ اما راستش از آینده می ترسم. تراپیست هم همین را می گفت. می گفت ریشه مشکلات ما عدم تفکیک زمان گذشته و حال و آینده است. می گفت در حال زندگی می کنیم ولی دردها و رنج های گذشته را به دوش می کشیم و بی خود از آینده می ترسیم و از همه این ها مهمتر با این ترس ها از حال نمی توانیم لذت ببریم.
من روزگاری از علی محمودی شدن می ترسیدم و نمی توانستم از حال که درس دادن معلمان بود لذت ببرم. حتی حالا از نبودن مادر بزرگ می ترسم و نمی توانم بیشتر کنارش باشم و با حافظه ضعیف شده اش همراهی کنم. درد عجیبی است، مادر بزرگ گذشته را خوب تصور می کند. هفته پیش که چند ساعتی با هم بودیم برگشته بود به تابستان های دهه هشتاد که برادرم صبحانه را در خانه او می خورد و مرور می کرد خاطرات کودکی او را، ولی همان لحظه منی که کنارش نشسته بودم را نمی شناخت. در همان مدت کوتاه حالات مختلف داشت. اول گشاده رو بود و حال خانواده را می پرسید. بعد به گذشته خیلی دور می رفت و ناگهان پرخاشگری می کرد که اصلا من از جانش چه می خواهم. این هم بخشی از زندگی است؛ که من دوستش ندارم. دوست ندارم نه خودم و نه نزدیکانم مبتلایش شوند و چه قدر دارم به آینده ای که نیامده فکر میکنم.
حالا از آینده فقط باران را می خواهم و حال خوب ایران....
