ویرگول
ورودثبت نام
alizz9473
alizz9473انسان ازآن چیزی که بسیار دوست میدارد، خود را جدا می سازد.در اوج تمنا نمیخواهد. دوست می دارد اما در عین حال میخواهد که متنفر باشد.امیدوار است،اما امیدوار است امیدوار نباشد.همواره به یاد می آورد اما
alizz9473
alizz9473
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

هیچی دیگه مثل قبل نمیشه...

اول

((هیچی دیگه مثل قبل نمیشه))

این را می گوید و زل می زند به رو به رو. چیزی نمی گویم. با گوشی به معنای واقعی کلمه ور می روم. گالری را تمیز می کنم. عکس های بی خودی را پاک میکنم. خاطرات کرونا و روزهای تلخش را مرور می کنم. پیامک های تبلیغاتی قبلی را پاک میکنم. بابا تماس می گیرد. شماره کارت می خواهد برای انتقال پول. شماره کارت را می خوانم. از آن ور خط یکی داد می زند:

(( آقا بیا برو خونه انجام بده. وقت ما رو نگیر. نمیبینی صف رو))

با راننده چشم تو چشم می شوم. مسیر همیشگی خلوت است. نگاهی می اندازد به من و می گوید:

((الان سه روزه از پسرم خبر ندارم. پیامک هم نمیشه فرستاد. زنگ زدم؛ ولی جواب نداد. فردا تولدشه...))

مرد به رو به رو زل می زند و پشت چراغ قرمز دوازده ثانیه ای می ایستد. شانه هایش تکان می خورد. تحمل دوازده ثانیه را ندارد و گاز می دهد.

بابا دوباره زنگ می زند: (( میشه شماره کارت رو پیامک کنی؟))

دوم

((موجودی کالابرگ شما یک و پنجاه مونده؛ الان یک و پونصد خرید کردی مادر. بقیه اش رو باید کارت بکشی))

((نمیشه بقیه اش رو فردا بیارم؟))

ای کاش با زبان ایما و اشاره با صندوقدار صحبت کرده بودم. کاری دارد مگر. مگر من با حساب کردن خرید این مادر چادر به سر فقیر می شدم. مگر نگفته اند خدا گاهی اینگونه به سراغ ما می آید و ما صدایش را نمی شنویم. تعلل کردم. ای کاش زودتر....

((پس اون یه بسته مرغ رو حذف کن مادر...))

سوم

((روزی صد بار خدا رو شکر میکنم. آخه اگه حقوق بازنشستگی شوهر خدا بیامرزم نبود، الان معلوم نبود از گشنگی باید چیکار می کردم. خوب دخترم الان وصل شد سامانه؟ ببین این موجودی من به تومن چه قدر میشه؟ دیروز تلویزیون می گفت اضافه شده. میخوام این دفعه دامادم رو دعوت کنم. اونا دعوتی شدن. دیگه بدون دعوت یادی از من نمیکنن. البته منم توقعی ندارم. با همین نیمچه سواد و کمک شما میرم پی کار خودم))

((مادر یه بار دیگه لطفا کد ملی رو شمرده شمره بگید. من چیزی پیدا نکردم. البته سیستم ها هم خیلی کند شده))

((باشه مادر. ولی ای کاش با اسمم پیدا می کردی. من حوری ام. حوری احمدی. فرزند...))

((میدونم مادر. اینا رو نوشتم. ولی کد ملی هم میخواد))

((خیر ببینی مادر. ایشلا خیر از اولاد ببینی. من که حال و روزم معلومه. ایشالا شما ها عاقبت به خیر بشید....))

((بله. ممنونم. الان میتونید پیامک بخونید.))

((مادر من که گوشیم خاموش شده. شماره دخترم اون تو هست. نمیتونم بهش زنگ بزنم. نمیدونم چرا شارژ نمیشه. ای کاش شما با اسمم پیدا می کردی. یا چه میدونم اگه زحمتی نیست آدرس بدم خودت زحمت بکشی بیای درستش کنی. البته آژانس می گیرم برات. شما از صدات معلومه که قلبت پاکه. منم جز دردسر چیزی ندارم برای مردم))

((بله. من تلاشم رو میکنم. ولی ممکنه تماس قطع بشه مادر))

((پس مادر زودتر بگو اسمتو اگه قطع شد، دوباره به خودت زنگ بزنم. به خدا این همکار قبلیت خیلی بی اعصاب بود. به خدا منم میدونم سر شما شلوغه، ولی منم این مدلی شدم دیگه. ای کاش کمکم کنید. نمیدونم چی بگم. مردم هم گرفتارم. همین امروز صبح یه حجله زدن سر کوچه. رفتم تا پایین می بینم چه جون رعنایی. هنوز رخت دامادی به تن نکرده بود مادر. الو... دخترم.... صدای منو دارید.... پیدا نشد؟))

همیشه عشق به مشتاقان، پیام وصل نخواهد داد      که گاه پیرهن یوسف، کنایه های کفن دارد     حسین منزوی
همیشه عشق به مشتاقان، پیام وصل نخواهد داد که گاه پیرهن یوسف، کنایه های کفن دارد حسین منزوی

مادرروزمره نویسیغماین روزها
۵
۱
alizz9473
alizz9473
انسان ازآن چیزی که بسیار دوست میدارد، خود را جدا می سازد.در اوج تمنا نمیخواهد. دوست می دارد اما در عین حال میخواهد که متنفر باشد.امیدوار است،اما امیدوار است امیدوار نباشد.همواره به یاد می آورد اما
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید