چیزی باید بنویسم. این را سال ها پیش صبح ها روی کاغذ می نوشتم تا سفیدی ها کمتر شوند. عادت داشتم روزی یک صفحه، نویسندگی آزاد داشته باشم تا بتوانم با واژه ها بهتر انس بگیرم و چه واژه قشنگی. انس گرفتن. البته از طرف دیگری یاد یک اونس طلا هم می افتم. یک اونس طلا قبلا چه قدر بود و حالا چه قدر است. ای کاش به جای خرید خرت و پرت و پول کافه و کتاب همیشه یک اونس طلا می گرفتیم. بله، حتی به جای کتاب. حالا که روزگار سختی شده است و هر روز قیمت ها پرواز می کنند، چرا نباید بابت خرید کتاب هایی که کمکمان نکردند، افسوس خورد؟

کتاب و کتابخوانی اگر معیار بودند، پس پسر و داماد یک نفر بودن چرا باید ارجحیت داشته باشد برای انتصاب به عنوان یک مسئول یا حتی داشتن شغل. بگذریم. اینقدرها هم از کتاب خریدن پشیمان نیستم. کتاب ها بیشترین کمک را به من کرده اند حتی در جلسات مصاحبه شغلی که داشته ام، همیشه حرف از کتاب بوده. آخرین کتابی که خوانده ام، کتابی که بیشترین تاثیر را روی من داشته و...
چیزی باید بنویسم. باید بنویسم که چند روزی است صبح ها که بیدار می شوم و خوشحالم تابستان است و از سرمای استخوان سوز و کسل کننده زمستان خبری نیست، شکرگذاری می کنم. خدا را برای هر آنچه که داریم و هر آنچه که در مسیرمان قرار داده است شکر می گویم. یکی از سپاس های امروزم برای دیدن دوباره خورشید بود. برای این که دوباره خورشید رسید خدا ا شکر گفتم و بهد فکر کردم به راز هستی.
واقعا تا حالا به این فکر کرده اید که بدون این که دغدغه داشته باشیم، هر رزو صبح فرا می رسد، هر روز تلالو نور خورشید را می بینیم، هر روز کمی در آفتاب هستیم و هیچ نگرانی نداریم که فردا دوباره خورشید را نبینیم؟ خورشید هر روز بوده، هست و خواهد بود. خورشید یکی از قدیمی ترین مفاهیمی است که در زندگی با آن دست و پنجه نرم کرده ایم. در نقاشی های کودکی به اشکال مختلف رسم اش کرده ایم و احتمالا همه یکبار فکر کرده ایم که چرا نمی شود به جای سفر به ماه، به خورشید سفر کرد.
همه بارها و بارها کسوف و خسوف را اشتباه گرفته ایم و به آن لحظه که خورشید نیست و تاریکی حاصل از آن فکر کرده ایم و احتمالا از این که همیشه شب باشد و خبری از نور و خورشید نباشد رنجیده ایم.

چیزی باید بنویسم.باید بنویسم که شکرگذاری حس های خوبی به من منتقل می کند. هر روز که شکر گذاری می کنم حالم بهتر است. می توان نعمات بیشتری را ببینم. می توانم به داشته هایم بیشتر فکر کنم. می توانم بیشتر ببینم که چه چیزی در دسترس دارم و چه چیزی برای من خوب بوده.
چیزی باید بنویسم. باید بنویسم که امروز صبح در کنار شکر گزاری به یکی از جملات معروف ذهنی ام فکر می کردم. این گذاره می گوید که بخشی از تفکرات و اندیشه هر کس به محیط زندگانی او بستگی دارد. با خودم این جمله را حلاجی می کنم و اصولش را می پذیرم. اگر نیوتن در یک صحرا زندگی می کرد و خبری از درخت نبود، یا واقعا اندیشه هایش مترقی می شد؟ هر چند شاید بگوییم که او متفکر بوده و حتما برای نوشتن قانون و اندیشه اش نیاز به افتادن سیب از درخت نبوده، اما باید بپذیریم که محیط بر افکار و اندیشه ما بی تاثیر نیست.
چیزی باید بنویسم. باید بنویسم که تهران و ایران از بی آبی رنج می برند. مردم نجیب اند و سکوت کرده اند. جنگ دوازده روزه را تجربه کرده ایم و عزیزانی را از دست داده ایم و همچنان اخبار و سایه جنگ را حس میکنیم و در این میان دوباره باید از خدا بخواهیم که این خاک را از دروغ و دشمن و خشکسالی محفوظ بدارد. باید از او که قادر متعال است بخواهیم که ابرها را راهی این خاک کند و پاییز پر از بارانی داشته باشیم. پاییزی که همه عاشق شویم و با عشق زیر باران قدم بزنیم و شکر بگوییم که دیگر باران با خاکمان قهر نکرده است.
چیزی باید بنویسم...
پ.ن: آخرین کتابی که در روزهای اخیر تمام کردم روحانی و شاه نوشته دزموند هارنی بوده. کتاب ماه های پایانی حکومت پهلوی و پیروزی انقلاب اسلامی را گزارش می کند. پس از آن هم کتاب دختری در جنگ نوشته سارا نوویچ از نشر ثالث را شروع کردم.