ویرگول
ورودثبت نام
Alireza Mohamadpor
Alireza Mohamadporهنرمندی جویای نام نشسته بر خطه ای از این کره ی لاجوردی
Alireza Mohamadpor
Alireza Mohamadpor
خواندن ۱۳ دقیقه·۱۰ ماه پیش

داستان به مثابه ی راه فرار، داستان به مثابه ی توهم دسته جمعی؟؟

در ادبیات علمی تخیلی ایده ای وجود دارد به نام مغز ماتروشکا‌. کلیت قضیه می شود اینکه اگر بتوانیم تمام انرژی تولید شده توسط یک ستاره را با ساخت یک ابرسازه ی تودرتو به خدمت بگیریم، توانایی ایجاد رایانه ای خواهیم داشت که توان مفید آن به اندازه ی یک ستاره ی زنده خواهد بود (برای اینکه مقیاس انرژی یک ستاره را درک کنید توجه داشته باشید انرژی ای که از خورشید خودمان به سطح زمین می رسد ۰.۰۰۰۰۲ درصد کل انرژی تولیدی آن است و با همین مقدار است که حیات و تمدن روی زمین تداوم یافته).

قدرت این رایانه فراتر از هر آنچه تصور کنید خواهد بود و می‌تواند تمام جهان هستی تا سطح زیراتمی را به دقیق ترین شکل ممکن شبیه سازی کند و یک واقعیت ثانویه بی نقص را طراحی نماید. بدین ترتیب تمدن وقتی به مرحله ای برسد که مغز ماتروشکا را بسازد، همگی خودآگاهی خود را در این رایانه آپلود کرده و تا ابد در یک بهشت رایانه ای به دور از هرگونه تهدید و آسیب، جاودانه و سالم و خوشحال خواهند بود.

نمی دانم شما هم اینگونه فکر می کنید یا نه، ولی تاکنون هیچ کانسپتی به اندازه ی مغز ماتروشکا مرا به وحشت نیانداخته است. ممکن است ظاهر آن چندان ترسناک بنظر نرسد، ولی اینکه بشریت ناگهان بصورت دسته جمعی تصمیم به فرار از واقعیت و رفتن به یک بهشت خیالی و وهمی بگیرند باعث می شود خیلی از تصورات مثبتم درباره‌ی انسان ها دستخوش تغییر شود.

شاید ایده ی ابرسازه ای که بتواند یک ستاره ی کامل را در بر بگیرد از توانایی انسان کنونی بسیار دور بنظر بیاید، ولی شواهدی وجود دارد که می گوید اگر ما توانایی ساخت مغز ماتروشکا را پیدا کنیم، حتما این کار را انجام خواهیم داد. نشان به آن نشان که در دوران های پیشین هم بارها به روش های مختلف به سوی این بهشت وهمی حرکت کرده‌ایم. قابل لمس ترین مثالش همین اینترنت است. اینترنت آفریده شده تا نسخه ی ایزوله ی مغز ماتروشکا باشد. اینجا هرکسی می‌تواند محتوایی را دریافت کند که دقیقا فکر می کند جذاب است. اینجا می توانید تا هرکجا که می توانید فحش ناموس بدهید، تئوری توطئه و دیدگاه های سیاسی متروک بنویسید، با شخصیت های خیالی و واقعی مختلف به صحبت بنشینید و به هیچکس هم جواب پس ندهید‌. انواع بازی و موسیقی و سرگرمی و پورن رایگان برای تمام فانتزی های بیمارگونه شما نیز جملگی در دسترس و فراهم است.

دنیای واقعی در حالت عادی (یا اگر خیلی بدبین باشید، در بهترین حالتش) کسل کننده و یکنواخت است. دنیای واقعی سرد است، خطرناک است، و نسبت به ما بی تفاوت. در دنیای واقعی بیمار می شوید، قسط و بدهی بالا می‌آورید، می ترسید، می میرید و سپس متلاشی و فراموش می شوید. در دوران زندگی بالای درخت پلنگ و عقاب و انگل و ویروس تهدید ما بود و در دوران زندگی اجتماعی، امنیت و آسودگی خاطر ما در گروی پول است، اعتبار مورد نیاز برای بهره مند شدن از تسهیلات تمدن انسانی که خود انسان ها هم نمی دانند دقیقا در دست کیست و بر سر همین ۲٪ آن که بین خودشان می‌چرخد هم به یکدیگر رحم نمی کنند.

و برای قابل تحمل تر شدن واقعیت بی رحم زندگی، به ما تخیل عطا شده است. تعدادی مفهوم انتزاعی به ذهن خود بیاورید. گناه، عشق، انتقام، قدرت، آزادی، زیبایی، عدالت، خدا، مرگ، وطن، ملت، رستگاری، اصلا همین پول، تمام این واژگان به این خاطر برای ما تداعی گر معنا هستند که ما از تخیل برخورداریم. یک میمون که بالای درخت برای خود می لمباند هیچ نیازی به درک مساوات و عدالت در تقسیم موز و گردو های خود با دیگری ندارد. چون همه چیز او در گرو بقا است. یا می تواند مخ ماده های گله ی خود را بزند و ژن های خود را برای نسل بعد حفظ نماید، یا در یک رانش ژنی خوراک پلنگ و عقاب می شود و تمام. شاید اصلا تخیل برای این ایجاد شده که در زندگی اجتماعی کمک دست ما باشد، شاید تخیل نیز خود یکی از همان انتزاعیات است؟

تخیل خود به شاخه های مختلفی اشتقاق می یابد و جلوه و شکوه انسانیت کنونی را پدید می آورد. یکی از چشمه‌ هایش هنر است و یکی از جویبار های جدا شده از آن هم داستان. از زمانی که زبان در ابتدایی ترین شکل خودش شکل گرفت، ما مشغول داستان گفتن بوده‌ایم. از نخستین روز های زندگی مان در این دنیا داستان و تمثیل ابزار ما بوده برای شناخت پیرامون مان. از همان روز ها قهقهه ی خدایان رعد و برق را ناشی می شد و مار آدم و حوا را می‌فریفت و تیر آرش چند صد کیلومتر هوا را می شکافت و بید مجنون از بی میوه بودنش افسوس می خورد. نقل قولی هست که می‌گوید انسان حیوان داستان سرا است. هر ملتی داستان خودش را دارد و تا بوده بحث بر سر این بوده که چه کسی داستان را بهتر تعریف می کند.

داستان گویی اما برای انسان ایرانی همواره مفهوم دیگری داشته است. بر طبق تاریخی که در دبستان به ما آموختند (اگر واقعی باشد) از زمان اختراع چرخ به این سو، ایران در هجوم بیگانه و کشورگشایان بوده است. همین نیز وسواس بی مانندی را دچار شده برای حفظ یکی از همان مفاهیم انتزاعی یعنی "هویت ملی". در بخش اعظم تاریخ، ایرانی که توانی برای ایستادگی مقابل مغول و مقدونی و متفقین و عرب نداشته، پاتوقش خرابات و خانقاه و میکده بوده و دغدغه‌اش نه واقعیت مجسم، بلکه "من نه منم نه من منم". شعر و ادبیات برای ما همان کار را می کرده که مغز ماتروشکا قرار است برای آیندگان بکند‌. نوعی آیین خیالپردازی مازوخیسمی که کسی هم بدان معترض نیست و مورد سوال قرارش نمی دهد. آیا دعای مولانا برای دوستانش این بوده که "خیر از جوونیت ببینی؟". خیر، می فرموده "ای خداوند یکی یار جفاکارش ده"

بدین ترتیب بود که مشعل به نسل ما رسید و صور خیال در داستان گویی دو قسمت شد. جا دارد هرکدام را جداگانه به ورطه ی قضاوت فرا بخوانیم و به شنیدن دلایل و منطق هرکدام بنشینیم.

داستان به مثابه ی راه فرار

می دانیم که اندیشیدن به یک عمل، بار معنایی انجام آن عمل را ندارد و عواقبی که در واقعیت برای آن عمل تعبیه شده، با اندیشیدن به آن گریبانگیر ما نمی شود. فکر کردن به قتل اگر به عمل منتهی نشود، زندگی هیچکس را پایان نمی دهد و طبیعتا نمی توان کسی را برای عملی که مرتکب نشده مجازات نمود.

داستان مدتها برای انسان ها راه فرار بوده است. داستان یعنی همان اندیشیدن به کار بدون آنکه حقیقتا به کسی آسیبی بزند. یک کودک یتیم گرفتار نامادری بدجنس هیچ راه فراری ندارد؟ شاید، ولی با تخیل کردن سیندرلا و تصویر کردن فرشته ی مهربان ناجی شاید حال کنونی او نه که بهبود یابد، حداقل قابل تحمل تر شود.

همین است که تاریخ ادبیات آکنده است از رمانس هایی درباره‌ی عاشقان ناکام و سوخته دل. اصلا ضرب المثل است که "عشق آدم را شاعر می کند". آیا اینجا مراد از عشق همان ملاقات و قرار خواستگاری و سپس تشکیل خانواده و ادامه زندگی تا زمان مرگ یکی از زوجین است؟ خیر، منظور عشق داستانی است. عشق داستانی باید شوالیه را به کام اژدها بفرستد، حافظ را مجنون کند و قیس را در خیال لیلی به بیابان بکشاند. وگرنه "واقعی" نیست، ایثار ندارد، کشمکش ندارد.

اگر بخواهیم تمام این داستان ها را خلاصه کنیم، ساده تر از این نمی شود: "x عاشق y شد و y حالا به هر دلیلی به او پا نداد" و پس از این هیچ اکشن معناداری در داستان رخ نمی‌دهد. ولی چه اهمیتی دارد؟ عشق می تواند در خیال ادامه یابد. تندیس معشوق همچنان برای دلباخته عزیز است. می‌توان در خیال با او همسر و همبستر شد و لاو ترکاند. حتی اگر معشوق فرسنگ ها آن طرف تر در اندیشه ای دیگر یا حتی با کسی دیگر باشد.

چنین دیدگاهی معذب تان می کند؟! این یکی از مهم ترین کاربرد هایی است که داستان تا به اینجای تاریخ برای ما داشته. در سریال "عشق، مرگ، ربات ها" اپیزودی وجود دارد که در آن هیولایی لاوکرفتی یک سفینه را می بلعد و مسافرانش را در توهمی فرو می برد که در آن در خانه ی خود هستند و با عزیزترین کسانشان وقت می گذرانند. سپس هرچند وقت یکبار بیدارشان می کند تا واقعیت خود را ببینند که چگونه در حال هضم شدن و تجزیه شدن هستند و دوباره به همان توهم برشان می گرداند. داستان قرار است همین کار را برای ما بکند نه؟

چنین رویکردی است که فیلم هایی فرمایشی و فرمولی همچون بلوبیتل را خلق می‌کند. آنچه در بند های بالا خواندیم دیدگاه غالب جریان سینمای تجاری از داستان است. جلوه های ویژه و تصاویر کامپیوتری خیره کننده و پرخرج فیلم های امروزی که گاها بودجه فیلم را به بیش از ۲۰۰ میلیون دلار می رساند هیچ توضیحی ندارد جز اینکه اثر را واقعیت زدایی کند. مردم هم که شیفته ی این معجون فراموشی شگفت انگیز هستند به راحتی بودجه فیلم را در هفته اول اکران به تولیدکننندگانش باز می‌گردانند. فیلم بلوبیتل را بلافاصله پس از واچمن زک اسنایدر و آن شکاف شناختی عمیقی دیدم که واچمن در وجودم ایجاد کرده بود. شاید اصلا همین همزمانی تماشای این دو اثر جرقه ی نگارش این مقاله شده باشد... اگر فیلمنامه ی من پتانسیل این را دارد که تاثیری چون واچمن بر بیننده اش بگذارد، خجالت نمیکشید از تقلیل دادن آن به مخدری چون بلوبیتل که حتی آدمیزاد را نعشه هم نمی کند؟

در این مقاله گفتیم که چگونه داستان می تواند آینه ی زمانه‌اش باشد. با داستان می توان به حفره هایی از اندیشه هایمان نقب زد که شاید با هیچ ابزار دیگری نتوان. هنر وظیفه دارد سوال درست را مطرح کند. آیا عاقلانه است فقط بر جنبه‌ی خیال آن اصالت داد؟ گروه دیگر شکل رادیکال تری از آن را ارائه می‌کنند.

داستان به مثابه ی توهم دسته جمعی

از اول مقاله تا اینجا بسیار از واقعیت گفتیم. خوب است مشخص کنیم تعریف مان از واقعیت دقیقا چیست؟ بله، این سوال از آن سوال هاست که پیرامونش یک علم (یعنی فلسفه) شکل گرفته و پاسخ مفصل دادنش هم از ید من نوعی خارج است، ولی تعریفی که اینجا ما از واقعیت لازم داریم سخت نیست: هرچیزی که می توان دید، شنید، بویید، لمس کرد یا احیانا خورد.

اما بعضی مفاهیم انتزاعی آن چنان در میان ما محکم می‌شوند و در گوشه گوشه ی زندگی مان ریشه می زنند که تقریبا فراموش می کنیم مادی نیستند. احتمالا هیچکس بدون یاداوری متوجه نشود مالکیت مفهومی است که ما انسان ها ساخته ایم تا اشتباهی زمین دیگری را آبیاری نکنیم. این چنین مفاهیمی را نمی توان الزاما گفت افسانه، ولی حداقل در همه‌کس‌باور بودنشان با افسانه اشتراک دارند.

مثلا یکی از آنها نژاد است. آیا اگر سه انسان کرد، ترک و عرب را بدون هرگونه شناساگر قومی مقابل شما قرار دهند، می‌توانید نژادشان را تشخیص دهید؟ نژاد، برخلاف آنچه دموکرات های آمریکا قصد دارند به دنیا بقبولانند، یک مفهوم انتزاعی است. به عنوان یک مثال دیگر، هیتلر حتی اتریشی ها را هم نژاد پست به شمار می آورد و جزو انسان آریایی مطلوبش حسابشان نمی کرد. در صورتی که میان نژاد اتریشی و آلمانی تفاوت خیلی خاصی نیست. در واقع این دو قبلا یک کشور بوده‌اند.

وقتی خیالی آنقدر رشد کند که عضو افتخاری واقعیات شود، مردم از آن سهم می خواهند. مانند آنچه در هالیوود در حال رخ دادن است. مفهوم گوناگونی نژادی(diversity) از عوارض جانبی واقعیت انگاشتن نژاد است. متاخرترین مثالش می‌شود فیلم لایواکشن سفیدبرفی که اکنون احتمالا بازدید میم هایش از بازدید خودش بیشتر است. آیا اگر به یک نژاد تعدادی شخصیت خیالی بدهیم که نماینده شان در عالم توهم دسته جمعی باشند (یا تعدادی شخصیت از نژاد های دیگر را به نفع آنها مصادره کنیم) چیزی از مشکلات آنها در واقعیت کاهش می‌یابد؟ اگر سفیدبرفی بجای یک بازیگر نیمه سیاهپوست، مثلا بازیگری ایرانی می داشت، ترامپ به ایران حمله نمی کرد؟

دقیق تر بگویم، انسان ها از داستان ها برای ایجاد توهم های دسته جمعی و ادای احترام به آنها استفاده می کنند. هدف همچنان همان واقعیت گریزی است، ولی حالا در مقیاسی سازمان یافته و با صرف هزینه های کلان پیگیری می شود. این دفعه هدف نه سرنشینان یک سفینه بلکه مردم یک ملت یا شاید حتی کل دنیا است (حداقل آن قسمتش که می توانند بلیت فیلم تان را بخرند).

باز باید به همان گزاره اول مقاله برگشت که "اندیشیدن به یک کار، آثار واقعی آن را بر جای نمی گذارد". هرچقدر هم خیال و تفکر رخ دهد، در نهایت باید به عمل منجر شود. هرچقدر هم فیلم ضدامپریالیستی و اورولی بسازید در این واقعیت تغییری ایجاد نمی کند که بسیاری از مردم دنیا همچنان در فقر به سر می برند‌. با وجود پروپاگاندای پایان ناپذیر دیزنی و نتفلیکس، جامعه‌ی آمریکا پس از دو قرن هنوز هم مسئله ی نژادپرستی را درون خود حل و فصل نکرده است.

ولی خب، هایپررئالیسم و واقعیت پرستی محض نیز چندان نتیجه بخش نیست. فرض کنیم هر سال از ائمه ی اطهار یک فیلم ساختید و تمام حدود شرعی قضیه را نیز رعایت کردید. از چهره ی معصوم قاب نگرفتید، فیلمنامه تان بر تمام روایات و تواریخ منطبق است و هیچکدام را نقض نمی کند و چیزی را هم از خودتان در نیاورده اید. آیا با فیلمبرداری کردن چیزی که قبلا هم موجود بوده، آیا حقیقتا می توان گفت ارزش جدیدی ایجاد کرده اید؟ یا مثلا کارتون های سیاسی شبکه پویا، اگر دقیقا همان دیدگاهی که خودتان از واقعیت دارید را بنویسید و تنها اسم شخصیت ها و مکان ها را تغییر دهید (بجای آمریکا بنویسید عمو سام و بجای انرژی هسته ای بنویسید چرخ چاه، فکر کنم فهمیدید منظورم چه انیمیشنی است) آیا واقعا اثر هنری خلق کرده اید؟ آیا می توان توقع داشت که کسی با تماشای آن حداقل کلیت تفکرتان را درک کند، حالا پذیرفتن پیشکش؟

توجه کنید که در بالا از "واچمن" مثال زدیم که خودش نوعی از "تاریخ خیالی" به شمار می آید و به هر حال جنبه هایی از گمانه زنی در آن روی داده. ولی هدف آن واقعیت گریزی نیست، بلکه اتفاقا ما را بصورت بی رحمانه تری با آن روبرو می‌کند. پاسخ نه در این سوی طیف مثل بلوبیتل است، و نه در آن سوی آن مثل همان انیمیشن کذا. هرچقدر هم از این آثار تولید شود، مردم فیلم هایی چون واچمن و "رستگاری در شاوشنک" و "نمایش ترومن" را به عنوان فیلم زندگی شان به شما معرفی خواهند کرد. فراموش نکنید، داستان بناست که سوال درست را بپرسد.

کاربرد اینایی که گفتی؟

من دوست ندارم آینده ی انسانیت را منتهی به مغز ماتروشکا تصور کنم. دوست ندارم خیال مجرد را به عنوان ارزش ببینم. به عنوان کسی که تا همین الانش هم بدون تحصیلات آکادمیک به فیلمنامه نویسی مشغول بوده، به هرکسی که فکر می کند با هنر واقعیت بی رحم زندگی اش التیام می یابد التماس ‌می‌کنم که دست نگه دارد. واقعیت سرد است، خطرناک است، و نسبت به ما بی تفاوت، ولی در عین حال تنها چیزی است که واقعا داریم. از هیولا فرار نکنید، هیولا را بچشید، لمس کنید و شاخش را بشکنید. این یک فعل قهرمانانه است.

و در مورد هایپررئالیست های عزیز. بله، با ساختن آن چنان انیمیشن هایی کنداکتور شبکه پویا رو می توان پر کرد. می توان کودکان بیچاره را با بعضی مسائل آشنا نمود. حتی احتمالا در صورت تداوم بتوان تفکر آنان را به همین ترتیب شکل داد. ولی چنین محصولی ارزش آبجکتیو خاصی ندارد. داستان خوب، یعنی داستانی که در آن شجاعت رویارویی با واقعیات در جریان است. داستان خوب، داستانی است که می‌اندیشد.

داستانفلسفهتخیلروانشناسیسینما
۹
۷
Alireza Mohamadpor
Alireza Mohamadpor
هنرمندی جویای نام نشسته بر خطه ای از این کره ی لاجوردی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید