مینویسم تا خودمو پیدا کنم

خب بذار شروع کنم به تایپ کردن تا شاید خودش ظاهر شه تو ذهنم هر موضوعی که میخوام راجع بهش بنویسم..با اینکه پر از حرف و فکره تو سرم اما هرچی بیشتر فک کنم که چی بنویسم کمتر کلمه پیدا میشه.

نمیدونم شایدم این ترس بزرگ که از دید بقیه چطوری میشه نوشته م بیشتر حساسم میکنه که حتما باید یه چیزی باشه که کسی ایرادی نگیره یا چند نفر خوششون بیاد..

ولی واقعیتش اینه من اومدم اینجا تو ویرگول که دیگه بدون نگرانی بنویسم برای خودم.. به قول یه دوست ویرگولی که همین دیشب پریشب آشنا شدم باهاش "بنویس تا پیدا کنی خودتو" .

وقتی که افسرده میشی فقط ناراحت نیستی، ضعیف میشی.. یعنی وقتی طولانی مدت بشه دیگه به همه جا میزنه.. زود رنجی، حساسی،بی اعصابی،مودت هی عوض میشه،اعتماد به نفس و عزت نفس تعطیل میشه،حافظه هم میره تو کما، باورکنی یا نه به وضعیت جسمیت هم آسیب میزنه.. میگن مغز قدرتش زیاده خلاصه ناراحت باشه فک کنم سلف دیستراکت فعال میکنه که کلا نابود شی تموم شی..

این ضعفایی که بالا گفتمو همشو درگیرم باهاش.. ولی دیگه چرا افسرده م و درگیرم نمیدونم شاید به لطف حافظه ی ضعیف شده م دیگه دلیل واقعیشو یادم نمیاد یا نمیتونم تشخیص بدم.. خیلی وقتا میشینم میگردم دنبال دلیلش، اتفاقای مختلفو میچینم بغل هم ، هر بار هم با اطمینان به نتیجه متفاوتی میرسم میگم آهاااان این بار فهمیدم ! این بوده دلیل بدبختیو وضع الانم :))
بی عزت نفسی و بی اعتماد به نفسی الان بیشتر از همه چی اذیت میکنه.. عجیبه در عین تخص بودنم پر از ترس تایید نشدنم.. برا همین دستم به کاری نمیره.. تنبل شدم..نمیدونم شاید ترس زیاده فقط..

همین الان که دارم مینویسم جان خودم هی فکرم پرت میشه که اوه گند زدی با این نوشتن.. کج رفتی جلو.. چیه این تیکه بدرد نخور نوشتی برا چی وقت ملتو بگیری آخه.. بلد نیستی بنویسی ولش کن..

فک میکنم ته وجودم این بار کمک میخوام.. همیشه هر چی بوده ریختم تو خودمو خودم سعی کردم حلش کنم ولی الان انگار انقدر درمونده و خسته شدم از تنهایی حریف بودن که دیگه دارم علنی به زبون میارم یکی کمکم کنه..