ویرگول
ورودثبت نام
تونی
تونییک عدد تونی استارک گیر افتاده در خط زمانی وحشتناک
تونی
تونی
خواندن ۱۱ دقیقه·۱ ماه پیش

جلد سوم - تبعید به زمین: جنسیس، آفرینشی نو - پارت9

"رینگ مداری GE1 در ارتفاع 250 کیلومتری از زمین، امن ترین مکان برای توسعه و تست سلاح ها و ابزار های جدید و سری است. تمام زره های نسل6 اینجا توسعه یافته اند. صد البته که رینگ مداری فقط برای این هدف طراحی و اجرا نشده!
این اواخر بخاطر پروتکل D تردداتمان و تمرین هایمان محدود تر شده بود و کم و بیش در جریان تحرکات مضطربانه تیم اطلاعاتی بودم. میتوانستم در چشمانشان ترس را بخوانم. (پارت1)"

جنسیس: آفرینشی نو

صدای ممتد تیغه‌ی پلاسما، مانند نغمه‌ای مرگبار که ناگهان قطع شود، در کسری از ثانیه خاموش شد.

تیغه‌ی بنفش‌رنگ، با صدای مکش خفیفی به داخل غلاف ساعد زره بازگشت.

سارا عقب رفت.

یک قدم. صدای برخورد پاشنه‌ی فلزی زره با زمین، در سکوت مطلق سالن پیچید.

دو قدم.

انگار که ناگهان جاذبه‌ی زمین ده برابر شده باشد، یا شاید وزن گناهی که داشت مرتکب می‌شد بر شانه‌هایش سنگینی کرد. زانوهای زره با صدای ناله‌ی خفیفی خم شدند. هیولای فلزیی، روی زمین زانو زد.

دستکش‌های فلزی‌اش را روی زمین گذاشت، گویی می‌خواست مطمئن شود که هنوز چیزی واقعی و ملموس در این کابوس وجود دارد.

بخار فشرده‌سازی از درزهای گردن و شانه‌های زره با صدای ظریفی خارج شد. قفل‌های مغناطیسی کلاهخود چرخیدند و با صدای کلیک خشکی باز شدند. کلاهخود نمسیس کنار رفت و هوای آلوده به بوی اوزون به صورت سارا خورد.

چهره‌ی سارا خیس از عرق سرد بود. موهای سیاهش، آشفته به پیشانی‌اش چسبیده بود. نفس‌نفس می‌زد، اما نه از خستگی نبرد، احساس می‌کرد هوایی برای تنفس نیست.

چشمان شکارچی‌اش حالا گشاد و لرزان بودند. مردمک‌هایش دیوانه‌وار بین دو سمت روی زمین حرکت می‌کردند.

مدام به آیا نگاه می‌کرد که زیر سایه‌ی عظیم زره‌اش می‌لرزید. به پوستی که از حرارت تیغه‌ی او تاول زده بود. به پایی که با لگد دقیق او شکسته بود. به خونی که نه سیاه، بلکه سرخ و انسانی بود و روی کف سفید آزمایشگاه جاری می‌شد.

«انسان...»

سارا این کلمه را زمزمه کرد، اما صدایش را خورد.

 او دستان لرزانش را بالا آورد و به کف دست‌های فلزی‌اش نگاه کرد. «سیستم گفت اونا نوس هستند...»

چند متر آن‌طرف‌تر، آرک، با ناله‌ای از درد خودش را روی زمین کشید. دنده‌هایش شکسته بود و هر نفس برایش عذاب بود، اما نیرویی قوی‌تر از درد او را به جلو می‌راند. او خودش را به برادر کوچکترش، آیا، رساند.

دستان آرک که هنوز بوی گوگرد می‌داد و اثرات سوختگی ناشی از برخورد با زره را داشت، دور شانه‌های لرزان آیا حلقه شد. او سر برادرش را به سینه‌اش فشرد، انگار می‌خواست با بدنش سپری بسازد.

آرک سرش را بلند کرد. چشمانش سرخ بود، اما اشکی در آن‌ها نبود. تنها نفرت بود. او به سارا خیره شد و آب دهان خونی‌اش را با صدایی تحقیرآمیز روی زمین فلزی و صیقلی آزمایشگاه تف کرد.

«سیستمت دروغ نمیگه حلبی…» صدای آرک خش‌دار و پر از کینه بود. «این شمایید که دروغ میگید. این شمایید که مارو نوس میبینید. شما انسان بودن رو از ما گرفتید.»

پروفسور کایرون که در تمام این مدت مثل مجسمه‌ای سنگی ایستاده بود، بالاخره نفس حبس‌ شده‌اش را بیرون داد. شانه‌هایش افتاد و کمرش زیر بار این فاجعه خم شد. او قدمی جلو گذاشت و دستش را به سمت آرک دراز کرد، شاید برای دلداری، شاید برای بررسی زخم‌ها.

«آرک…»

«به من دست نزن!» آرک فریاد زد و خودش را عقب کشید.
جرقه‌های ضعیفی از الکتریسیته و آتش دور بدنش پدیدار شد که نشانه‌ای از بی‌ثباتی احساسی‌اش بود.
«جلو نیاید! هیچکدومتون!»

پروفسور دستش را در هوا معلق نگه داشت و بعد به آرامی پایین آورد. او به سمت سارا چرخید که هنوز با ناباوری به صحنه خیره بود.

«سیستم اشتباه نکرد سارا. سنسورهای کوانتومی زره درست کار کردند. اونا سیگنالِ نوس دارن. چون... چون ما اونا رو اینطوری ساختیم.»

سارا با شنیدن این جمله، انگار که از خوابی عمیق بیدار شده باشد، تکانی خورد. موتورهای زره با صدای ضعیفی حرکت کردند و او به آرامی بلند شد. سایه‌ی زره‌ی دوباره روی آن ها افتاد، اما این بار نه برای تهدید، بلکه برای حقیقت.

«توضیح بده کایرون.» صدایش آرام بود، اما تهدیدی در آن موج می‌زد که از هر فریادی ترسناک‌تر بود.
«همین الان. قبل از اینکه کنترل این آهن‌قراضه رو از دست بدم و اینجا رو با خاک یکسان کنم. اینا کی هستن؟ چرا سیگنال دشمن میدن؟»

کایرون عینک دود گرفته‌اش را برداشت. با گوشه‌ی روپوشِ سفیدش که حالا خاکستری شده بود، شیشه‌ها را تمیز کرد. حرکتی وسواسی برای خریدنِ زمان، برای پیدا کردن کلمات.

«سقوط دروازه جنوب رو یادته نه؟ معلومه که یادته. 7 سال پیش»

پروفسور عینک را دوباره به چشم زد و به سمت دیواری رفت که مانیتورهای خاموش روی آن نصب شده بود.

«یادت میاد چطور زره‌های نسل ۵.۲، کروبین های افسانه‌ای که میلیاردها "تِرا (واحد پولی یکپارچه اتحاد زمین)" خرجشون شده بود چطور جلوی یه نوس سطح 6 کم میاوردن؟»

سارا اخم کرد. خاطره‌ی تلخی بود. بوی سوختن فلز و فریاد همرزمانش در گوشش پیچید. «ما شکست خوردیم.»

«دقیقاً.» کایرون برگشت و با انگشت به سینه‌ی زره سارا اشاره کرد. «تو و بقیه فرماندهان درجه ویژه یکی از بهترین‌ها بودید. همه میدونیم شماها به سختی تونستید زنده بمونید. ما اون روز یه حقیقت تلخ رو فهمیدیم سارا. ما فهمیدیم که "ماتریکسیا (بُعد ماده) داره به بن‌بست می‌رسه.»

پروفسور شروع به قدم زدن کرد.

«زره‌های ما سریع بودن، ولی نوس‌ها با فیزیک بازی میکردند. گلوله‌های ما قوی بودن، ولی اونا واقعیت رو خم میکردند. ما فهمیدیم که اگه روزی یه نوس سطح ۷ پیداش بشه، یا اگر دوباره اونا موفق بشن "موجودات تباهی(گونه‌های خادم تباهی و تاریکی. گونه هایی که در زمان خلقت، خشکیدند و به نیروی نابودی تبدیل شدند") احضار کنن، تکنولوژی محض، هیچ شانسی نداره. صفر درصد.»

پروفسور ایستاد و دستش را به سمت آرک و آیا که گوشه‌ای کز کرده بودند دراز کرد.

«ما به بن‌بست خورده بودیم سارا، دیوار محکم واقعیت. و تنها راه شکست دادن ماسیا بود، ماسیا نوس‌ها. تنها راهِ عبور از آتش، آتش بود.»

صدایش لرزید. «پس پروژه جنسیس استارت خورد. تلاشی برای ساختن پلی بین انسان و نوس. تلاشی برای دزدیدن آتش از پرومتئوس.»

سارا با ناباوری به پسرهای زخمی نگاه کرد. «یعنی... شما بهشون ماسیا تزریق کردید؟ مثل موش آزمایشگاهی؟»

«نه فقط تزریق. موضوع پیچیده‌تر از این حرف‌هاست.»

صدای والری، مسئول فنی پروژه، از ورودیِ راهرو شنیده شد. او به چارچوب درِ خرد شده تکیه داده بود. تبلت کنترلی‌اش در دستش بود و با چشمانی که ترکیبی از شرم و غرور در آن دیده می‌شد، به صحنه نگاه می‌کرد.

والری جلو آمد. قدم‌هایش روی شیشه‌های خرد شده صدا می‌داد.

«تزریق ماسیا به انسان معمولی باعث مرگِ آنی میشه. بدن ما ظرفیت پذیرشِ جادو رو نداره. اونا...» والری به بچه‌ها اشاره کرد. «اونا خاص بودن. اونا با قابلیت ذاتی کنترل ماسیا به دنیا اومدن. یه جهش ژنتیکی نادر.»

والری روبروی سارا ایستاد.

«ما فقط... تقویتشون کردیم. ما بهشون هدف دادیم.»

او به پای شکسته‌ی آیا اشاره کرد.

«نانو-عملگر‌های توی خونشون مثل یه شبکه عصبی دوم عمل می‌کنن. اونا طراحی شدن تا جریان آشوب‌گرِ ماسیا رو کنترل کنن. بدون اونا، قدرت خودشون اونا رو از درون مثل شمع ذوب می‌کرد.»

سارا دقیق‌تر نگاه کرد. آیا، پسرکِ مدافع، دستش را روی ساقِ پای شکسته‌اش گذاشته بود. چشمانش از درد بسته بود و عرق می‌ریخت، اما تمرکزی عجیب در چهره‌اش بود.

هاله‌ای کمرنگ، سبز و لرزان دورِ محل شکستگی شکل گرفت. ذراتِ نورانیِ ریزی مثل غبار در هوا معلق شدند و به سمت زخم رفتند.

سارا با تعجب دید که خونریزیِ شدیدِ پا متوقف شد. گوشت و پوست با سرعتی غیرطبیعی شروع به تنیدن در هم کردند. استخوان جوش نمی‌خورد -شکستگی عمیق‌تر از آن بود- اما بدن داشت خودش را اصلاح میکرد.

«اونا خودشون رو درمان می‌کنن؟» سارا با ناباوری پرسید. «این... این غیرممکنه.»

«محدوده.»

صدای آرک بود. او سرش را بلند کرد. نگاهش دیگر فقط خشمگین نبود؛ خسته بود. خستگی کسی که انگار هزار سال زیسته است.

«ما نامیرا نیستیم. ما فقط می‌تونیم زنده بمونیم تا درد بیشتری بکشیم. ماسیا جایگزین گوشت و خون میشه، ولی دردش... دردش هزار برابر درمان معمولیه. این هدیه‌ی شماست، زندگی بیشتر در جهنم.»

آرک به سختی ایستاد و زیر بازوی آیا را گرفت. آیا ناله‌ای کرد و سعی کرد روی پای سالمش بایستد.

«ما میریم بخشِ درمان.» آرک با لحنی که هیچ مخالفتی را نمی‌پذیرفت گفت. «دیگه بسمونه. اگه می‌خوای بکشیمون، باید از پشت شلیک کنی. چون ما دیگه نمی‌جنگیم.»

کایرون سرش را پایین انداخت. اشک در چشمانش حلقه زده بود.

«کد بخش پزشکی بازه.»

وقتی دو برادر، لنگان‌لنگان و با تکیه به یکدیگر، در میانِ غبار و دود از در خارج شدند، سکوتِ سنگینی دوباره بر سالن حاکم شد.

والری که تمام مدت سرش در تبلتش بود و داده‌ها را بررسی می‌کرد، ناگهان نفس عمیقی کشید. او سرش را بلند کرد و با نگاهی عجیب به سارا خیره شد. نگاهی که در آن ترس با نوعی تحسینِ بیمارگونه آمیخته بود.

«سارا... تو می‌دونستی؟»

سارا هنوز به ردِ خونی که روی زمین کشیده شده بود خیره بود. «چی رو؟»

«من الان اطلاعات ثبت شده نبرد رو بررسی کردم.» والری با انگشت روی صفحه زد و نموداری هولوگرافیک را در هوا باز کرد.

«ببین... راکتور تو... تمام مدتِ نبرد توی حالت "تست ایمن" بود. خروجیِ توانش روی ۵۰ درصد قفل شده بود. سیستم‌های عصبی زره همچنان در حال همگام‌سازی بودن.»

والری با ناباوری به زره سیاه و بنفش که حالا پر از خط و خش و دوده بود نگاه کرد.

«تو با نصف قدرت واقعی زره، دو تا کاربر ماسیای تقویت‌شده رو شکست دادی. طبق اطلاعات من، قدرت تخریبی آرک معادل یه نوس سطح ۶ و قدرت دفاعی آیا نزدیک به سطح ۷ بود.»

والری آب دهانش را قورت داد.

«اگه محدودیت‌ها برداشته شده بود...، سارا تو خود سلاح هستی، نه این زره.»

سارا پوزخندی تلخ زد. تلخی‌اش از زهر خیانت بیشتر بود.

«شاید دفعه بعد محدودیت‌هام رو بردارم والری.» او به آرامی به سمت والری چرخید و لنزهای کلاهخودش را روی صورت او قفل کرد. «و اون وقت مستقیم به خودت حمله میکنم.»

والری نیشخندی زد ولی قبل از اینکه بتواند جوابش را بدهد، جهان تغییر کرد.

ابتدا نور بود.

نورهای سفیدِ ال‌ای‌دی سالن لرزیدند و خاموش شدند. برای لحظه‌ای تاریکی مطلق حاکم شد.

و بعد، جهنم طلوع کرد.

چراغ‌های قرمز در تمام زوایا روشن شدند و سایه‌هایی خونین و رقصان روی دیوارها انداختند. صدای آژیر، نه بوق ممتد معمولی، بلکه صدایی بم و لرزاننده بود که استخوان‌ها را به ارتعاش در می‌آورد. این صدای "آژیر پروتکل A" بود. صدایی که فقط یک معنا داشت: تهدید وجودی برای چشم خدا.

صدای مرکزی پایگاه، در تمام طبقات پیچید:

«وضعیتِ اضطراری. کد A. شناسایی سیگنال امگا. تمام پرسنل به ایستگاه‌های نبرد.»

والری وحشت‌زده به سمت مانیتور دیواریِ بزرگ سالن دوید. با حرکتی سریع، نقشه مدار زمین را باز کرد.

«اینجا نیست...» والری با تعجب و ترس حرف میزد. دستانش می‌لرزید. «رادار‌های داخلی GE-1 هیچ تهدیدی رو نشون نمیدن. منطقه ما پاکه.»

او نقشه را کوچک کرد و کره زمین را چرخاند.

ناگهان نفس در سینه هر سه نفر حبس شد.

«خدای من... GE-2.»

رینگ مداری دوم، برادر دوقلوی پایگاه آن‌ها، که در آنسوی تاریک کره زمین (شب) قرار داشت، روی نقشه با رنگ قرمز تپنده مشخص شده بود.

ستونی سیاه و عظیم، درست زیر مدار GE-2، ظاهر شده بود.

کایرون خودش را به مانیتور رساند. «خدای من، اون دیگه چیه؟ چرا مرکز حمله از واحد مقاومت مرزیه؟ یه رزمایشه؟»

«نه… اگه بود بهمون گزارش میدادن» والری با وحشت عقب رفت. «اون منبع ماسیا… عظمتش خارج از مقیاسه! تا حالا همچین چیزی ثبت نشده. سپر ضد ماسیا GE-1 با نهایت توان داره مقابله میکنه باهاش!»

صدای والری بالا رفت، متشنج و جیغ‌مانند:

«فرماندهی مرکزی داره دستورِ تخلیه انرژی میده! اونا دارن "پل انتقال" رو باز می‌کنن!»

سارا حس بدی داشت. حسی که موهای پشت گردنش را سیخ کرد. غریزه‌ی جنگی‌اش فریاد می‌زد که این یک دام است.

«پلِ انتقال؟ یعنی چی؟»

والری به سمت سارا برگشت، چشمانش پر از ترس بود.

«اونا دارن ذخایرِ ماسیای ما رو می‌کشن! رینگِ ما و رینگ GE-2 به صورت مجازی هم وصلن. اونا دارن تمام انرژی GE-1 رو منتقل می‌کنن به اون‌ طرف زمین تا سپر GE-2 رو تقویت کنن تا سپر جلوی اون جمله نشکنه!»

سارا مشتش را کوبید به دیوار. «احمق‌ها! اگه انرژی ما بره... سپرِ خودمون چی میشه؟ کی از ما دفاع می‌کنه؟»

«سپرها تا زمانی که ماسیا داشته باشن مقابله میکنن.» والری زمزمه کرد. «سپرِ ضدِ ماسیای ما... تا دو دقیقه دیگه ضعیف میشه. ولی چاره‌ای نیست. بقای اکثریت سارا، تهدید اون‌وره.»

«نه...» سارا به سمت نقشه خیره شد.

«این یه فریبه. اصلا چطور ممکنه این حمله از پایگاه خودمون شکل گرفته؟ یه پاگاه دیگه سقوط کرده؟»

سارا کلاهخودش را بست. صدای مکانیکی و مقتدرش دوباره برگشت. او دوباره فرمانده شده بود.

«من میرم واحد واکنش سریع. زره آسیب دیده. ماژول‌های کتف سوختن.»

او به سمت والری و پروفسور چرخید.

«والری امیدوارم یه نسخه بدون محدودیت از نمسیس داشته باشی برام، مهم نیست اختصاصی من طراحی شده باشه یا نه.»

والری با دستپاچگی برگشت.

«آره قرار بود هفته آینده بفرستیم برای واحد مرکزی برای ارسال به یگان‌ها، من بهشون اطلاع میدم زره تو رو آماده کنن، آدرس واحد واکنش سریع رو از…»

«میدونم کجاست، اومدنی به چشمم خورد. شما برید واحد کنترل. باید سعی کنید انتقال انرژی رو قطع کنید. دستی، مکانیکی، نمیدونم ولی هر طور شده نذارید سپر بیفته.»

کایرون سرش را به علامت منفی تکان داد. او دست والری را گرفت.

«ما میریم واحدِ کنترلِ ثانویه. توی سکتور ۵.»

«چرا؟ واحد اصلی دسترسی‌تون بیشتره!»

«واحد اصلی اون بالاست!» کایرون با انگشت لرزان به سقف اشاره کرد. «نزدیک‌تره. در ضمن...»

نگاه کایرون به سمت راهرویی که بچه‌ها رفته بودند چرخید.

«...واحد ثانویه به بخش پزشکی نزدیک‌تره. اگه اتفاقی بیفته، من باید پیش آرک و آیا باشم. این بار دیگه تنهاشون نمی‌ذارم.»

سارا لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش برای آخرین بار به پروفسور افتاد. شاید برای آخرین بار.

«موفق باشید.»

سه نفر در تقاطعِ راهرویِ دود گرفته از هم جدا شدند.

سارا با سرعتِ تمام به سمت چپ، به سوی آشیانه زره‌ها و تعمیرگاه دوید تا برای جنگی آماده شود که بوی زننده خیانت می‌داد.

شاید پایان "چشم خدا" نزدیک بود.


رمانعلمی تخیلیداستانفانتزی
۷
۰
تونی
تونی
یک عدد تونی استارک گیر افتاده در خط زمانی وحشتناک
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید