"ما پرواز را پیش از راه رفتن آموختیم. شاید برای همین بود که زمینِ سفت زیر پایمان، همیشه حکم تلهای را داشت که منتظر بود مچ پایمان را بشکند. ما آسمان را داشتیم، اما فراموش کردیم که سایهمان هنوز روی زمین اسیر است."
رقص آتش
"آرک" به سمت آیا که دورتر با پهپادها درگیر بود، نگاه کرد و بعد با خشم به زره فلزی روبرویش خیره شد. زمزمهاش، مثل صدای سوختن باروت بود: «اون میدونه! اون میدونه ماسیا ما از چه نوعیه. بخاطر همین اینکارو کرد.»
مشتهایش شعلهور شدند. حرارت نارنجیرنگ، رگهای زیر پوستش را روشن کرد. «این هم یه تمرین دیگهست، "کِین"؟ این دفعه کدوم خری رو فرستادی؟»
پاسخی که شنید، انسانی بود، اما بوی انسانیت نمیداد. صدایی سرد، بیرحم و فلزی از زره بیرون آمد: «تمرین مرگتونه.»
آرک پوزخندی زد، دندانهایش در نور آتش برق زدند. او گارد گرفت، پاهایش را محکم کرد و آماده برای دور دوم شد. «بیا جلو تا طعم آهن سوخته رو حس کنی حلبی!»
زره حرکت کرد. نه دویدن معمولی. انفجاری از حرکت بود. سایه ای مستقیم از حرکتش در هوا نقش بست. رانشگرهای پشت زره غریدند و هیولای فلزی مثل یک گلوله توپ به سمت آرک شلیک شد.
«آیا! دیوار!»
آیا که توانسته بود پهباد ها را گوشه ای محبوس کند، دست آزادش را به سمت آرک گرفت. یک دیوار نامرئی از نیروی خالص، درست در نیممتری صورت آرک شکل گرفت.
مشتِ زره به دیوار نیرو خورد. صدای برخورد آنقدر مهیب بود که پرده گوش آرک سوت کشید و ردای پاره اش از موج ضربه به جنبش افتاد، اما دیوار نشکست.
«وقتشه!» آرک از پشت دیوار نیرو بیرون پرید. دستانش را به هم چسباند و سپس باز کرد. هلالِ بزرگی از آتش متراکم و بُرنده را به سمت مفاصل زانوی زره پرتاب کرد.
زره با واکنشی سریع به هوا پرید و بلافاصله رانشگر هایش یکی یکی شروع به شتاب گرفتن و حفظ تعادلش کردند تا جاخالی دهد، اما آرک منتظر همین واکنش بود. «وقت پروازه حلبی!» آرک دستش را مشت کرد و هلال آتش در هوا منفجر شد. موج انفجار، تعادل زره را در هوا به هم زد. زرد از کمر خمید و چند متر از پرتاب شد و سپس ایستاد.
آرک با هیجان فریاد زد «خوبه! آیا، فشار رو زیاد کن! نذار تکون بخوره!» برای چند لحظه، انگار پیروزی با آنها بود. آیا با امواج ممتد نیرو، حرکات زره را سنگین میکرد و آرک با شعلههای آتش، زره را زیر تگرگ حملات خود گرفته بود. زره دشمن سیاه شده بود و بوی سوختگی فضا را پر کرده بود.
«حوصله سربره! کین پولشو دور میریزه با این اسباب بازیا»
اما ناگهان، صدایی نامتعارف از زره شنیده شد.
شاید نشان از خرابی زره بود ولی شرایط اینطور پیش نمی رفت.
صدای زره به غرشِ وحشتناکی تبدیل شد که زمین را لرزاند. هاله اطراف زره از آبی رنگ به سرخ مایل گشت و گرمای آن از انتهای سالن مبارزه هم حس میشد.
برای لحظه ای زره ناپدید شد و شد و نزدیک آرک ظاهر شد. سرعتش از پردازش چشمهای آرک فراتر رفت. «چی...؟»
«آرک! سمت چپ!» فریاد آیا دیر بود. قبضه شمشیرش را چنان در پلوی آرک کوبید که انگار میخی بر تابوتش زدند.
ناله دنده هایش را حس کرد. مثل یک توپ فوتبال به سمت دیوار پرتاب شد و با صورت به زمین خورد. خون گرم دهانش را پر کرد.
زره دیگر توقف ناپذیر بود. بلافاصله چرخید و رو هدف بعدی قفل کرد: آیا.
استراتژی ثابت بود: مدافع را بشکن تا مهاجم فلج شود.
زره با تمام سرعت به سمت آیا یورش برد. تیغههای پلاسماییاش روشن شدند و مثل دو خط مرگبار بنفش در هوا کشیده شدند. آیا تنها بود. وحشت در چشمانش میچکید. او دستانش را بالا برد. تمام تمرکزش را روی ساختن قویترین سپر نیروی ممکن گذاشت. این آخرین چیزی بود که در شرایطی اینچنین به ذهنش رسید.
گنبدِ شفافی از انرژی دور آیا شکل گرفت. این سپر میتوانست انفجار های زنجیری "تایتان فایتر (جنگنده تهاجمی فوق سنگین که برای عملیات های دوربرد در سرزمین های اشغال شده جنوبی طراحی شده بود.)" را هم دفع کند.
آرک که روی زمین افتاده بود و سعی میکرد بلند شود، با دیدن سپر کمی خیالش راحت شد. آیا میتونه نگهش داره.
شکارچی به لانه شکار رسید. اما چنگ نزد. سارا، راننده ماشین کشتار، باهوشتر از یک ربات تمرینی بود.
او متوجه تمرکز شدید سپر در بالا شده بود و نگاهش را به پایین دوخته بود. به پاهای آیا.
آیا کوچکتر بود و هنوز شور جوانی در او شعله میکشد. تجربه اش اندک بود و غرورش مانع بروز ترس میشد.
او یادش رفته بود خودش را از زمین جدا کند. پاهایش را مثل ستون روی زمین کاشته بود تا فشار سپر را تحمل کند. اشتباهی کوچک در برابر کسی که سال ها جنگیده است، حکم مرگ امضا شده ای در دستانش بود.
زره به جای کوبیدن به سپر، روی زمین لیز خورد. رانشگرهای پایین پایش فعال شدند و با لگدی سهمگین، زمین زیر پای آیا را هدف گرفت.
صدای خرد شدن استخوان ساق پای آیا، خشک و تهوعآور بود. «آااااه!» فریادِ دردناک آیا در سالن پیچید. تمرکزش از هم پاشید و سپر قدرتمندش، مثل حباب صابون ترکید و محو شد. آیا، تعادلش را از دست داد و به پشت افتاد. دور از برادر، بیپناه، بی دفاع.
آرک نعره کشید «نه!»؛ درد دندههایش را فراموش کرد و خیز برداشت «آیا!»
اما سارا سریعتر بود. بیرحمانه سریعتر. هیولای فلزی روی سینه آیا پرید. زانویش را روی قفسه سینه پسرک گذاشت و او را به زمین میخکوب کرد. وزن سنگین زره، نفس آیا را برید. تیغه پلاسمایی، با حرارتی از جنس جهنم، پایین آمد. نوکِ تیغه، درست روی گلوی آیا متوقف شد. حرارتش پوست گردن آیا را سوزاند و بوی کباب شدن گوشت گردنش مشام خود آیا رو پر کرد.
آرک در نیمه راه خشکش زد. اگر یک قدم دیگر برمیداشت، برادرش را بدون سر میدید. چشمهای آیا باز بود. آن قدر باز که حدقههای گشاد شده از وحشت از چشم آرک دیده میشد. او به تیغهی مرگباری خیره شده بود که فقط یک لرزش تا پایان زندگیاش فاصله داشت.
این کین نبود. این تمرین نبود. هیچ تمرینی تا اینجا پیش نمیرفت. این یک اعدام بود.
«ولش کن...» صدای آرک میلرزید. شعلههای دستش خاموش شده بودند و جایش را به سرمای ترس داده بودند. «لطفاً...»
تیغه کمی پایینتر رفت. خط خون باریکی روی گردن آیا افتاد. سارا هیچ رحمی نداشت و همین چند ثانیه تاخیر هم قابل بخشش نبود. او داشت ماشه را میکشید.
«سارا! خواهش میکنم دست نگه دار!»
صدایی مثل شلیکِ گلوله، فضای متشنج را پاره کرد. آرک سرش را چرخاند. در ورودی خرد شده، مردی با روپوش سفید ایستاده بود. موهایش آشفته بود و نفسنفس میزد.
پروفسور کایرون.
او دستانش را بالا گرفته بود و مستقیم به چشمان بیروح زره خیره شده بود.
تیغه پلاسما لرزید و متوقف شد. سکوتی تیز تر از تیغههای زره حاکم بر آنجا شد. تنها صدای نالهی نامنظم خفهشدهی آیا و صدای وزوزِ مرگبارِ تیغه شنیده میشد.
پروفسور قدمی لرزان به جلو برداشت. نگاهش پر از التماس بود، اما صدایش محکم:
«اون تیغه رو بکش عقب فرمانده... اونا نوس نیستند...»