"گاهی با خودم فکر میکنم که بعد از مرگ چه سرنوشتی در انتظام است. شاید فقط سیاهی ببینم؟ شاید هم بابت گناهانم عذاب شوم؟ راستی کدام گناهان؟ گناه در کنار اختیار معنا پیدا میکند."
سقوط از بهشت
سکوت مطلق فضا، بزرگترین، بیرحمانهترین و فریبندهترین دروغی بود که کیهان به بشریت تحویل داده بود. در آن خلاء سیاه و بیانتها، جایی که ستارهها مثل چشمهای بیتفاوت مردگان خیره مانده بودند، سکوت نه به معنای آرامش، بلکه به معنای حبس نفس قبل از فریاد بود.
و درست زمانی که «چشم خدا» کور شد، این سکوت شکست.
صدایی که برخاست، شبیه هیچ صدای زمینی نبود. فریاد فلز بود. اما نه یک تکه آهن کوچک؛ این صدای ناله و شیون سازهای به طول چند کیلومتر بود که ستون فقرات زیر بار خیانت خرد میشد. صدایی شبیه به کشیده شدن ناخنهای یک غول بر روی تختهسیاهی به وسعت آسمان. ارتعاش این صدا آنقدر بم و عمیق بود که سارا آن را با گوشهایش نشنید، بلکه با استخوانهای قفسه سینهاش حس کرد. رینگ مداری GE1، جواهر مهندسی قرن بیست و دوم، امنترین پناهگاه بشر و دژ تسخیرناپذیر تاریخ، حالا داشت مثل یک حلقه شیشهای ظریف زیر ضربات چکشی نامرئی و ویرانگر، تکهتکه میشد.
نورهای اضطراری راهرو مثل نبض یک موجود محتضر، قرمز و سیاه میزدند. سارا سعی کرد تعادلش را حفظ کند، اما زمین زیر پایش دیگر آن سطح ثابت و مطمئن همیشگی نبود. لرزشی مرگبار از کف پوتینهای مغناطیسیاش بالا خزید و تا جمجمهاش امتداد یافت.
«هشدار: گسست ساختاری در سکتور ۷. شناسایی ناهنجاری گرانشی. تخلیه اضطراری... تخلیه اضطراری...»
سارا حتی فرصت نکرد بفهمد مقاومت سپر ماسیا، آن دیوار انرژی که قرار بود غیرقابل نفوذ باشد، از کجا شکسته شد. مغزش هنوز داشت تلاش میکرد واژههای «تخلیه» و «گسست» را پردازش کند که جهان جلوی چشمش تغییر کرد.
تنها چیزی که دید، دیوار سفید روبهرویش بود که ناگهان متورم شد. انگار حبابی از رنگ سفید بود که میخواست بترکد. ورقههای ضخیم مثل کاغذ پاره شدند. شکافی عظیم باز شد و سیاهی سرد، مطلق و بیرحم فضا، هوای گرم و فشرده اتاق را با غرش یک هیولا بلعید.
صدای مکش هوا کرکننده بود. پرده گوشهای سارا صدایی کرد و درد وحشتناکی در پیشانی اش پیچید. کاغذها، تبلتها، قطعات تجهیزات و حتی صندلیهای سنگین مثل پر کاه به سمت آن دهانهی سیاه کشیده شدند.
دیگر پایی روی زمین نبود. جاذبه مصنوعی از کار افتاد. حس تهوعآور بیوزنی بر معدهاش چنگ انداخت و خون به سمت سرش هجوم برد. همه جا قرمز شده بود؛ نه فقط از نور آژیرها، بلکه از مویرگهایی که در چشمانش پاره میشدند.
سارا درون «نمسیس»، مثل عروسکی ناتوان در طوفان معلق شد. زره او تنها چیزی بود که هنوز او را زنده نگه داشته بود، اما حتی موتورهای قدرتمند نمسیس هم در برابر آشوب ناگهانی فضا ناتوان بودند. او به دیوارهها کوبیده میشد، میچرخید و هیچ کنترلی نداشت.
ناگهان، صدای والری در سیستم ارتباطی کلاهخودش پیچید. این صدا... این صدا دیگر صدای آن فرمانده مقتدر نبود. صدایی خشدار و لبریز از وحشتی خالص بود که مو را بر تن سیخ میکرد:
«خروج اضطراری! تکرار میکنم، خروج اضطراری! جداسازی ماژولها! گزارش به تمام واحدها... شکست پدافندی... سپر نمیتونه مقا...»
جمله والری هرگز تمام نشد.
یک انفجار رخ داد. اما نه یک انفجار سرخ رنگ و دودآلود مثل فیلمها، در فضا آتش به آن شکل وجود نداشت. این یک انبساط ناگهانی و کورکننده از نور آبی یخی بود. مخازن «ماسیا» منفجر شده بودند. انرژی خالص و ناپایدار آزاد شده بود. نوری که سایه نداشت و همه چیز را در درخشش شبحوار خود غرق کرد.
نیروی موج انفجار، سارا را مثل یک گلوله از تفنگ شلیک کرد. او از حفرهای که ثانیهای پیش دیوار اتاق بود، به بیرون پرتاب شد.
سکوت بازگشت. سکوتی سنگینتر و ترسناکتر از قبل.
و آنجا بود که وحشت واقعی آغاز شد.
معلق. تنها. در ارتفاع ۲۵۰ کیلومتری از سطح زمین.
سارا نفسنفس میزد. صدای تنفس خودش در فضای تنگ کلاهخود، بلندترین صدای جهان بود.
در زرهاش چرخید. سیستمهای ژیروسکوپی نمسیس تلاش میکردند چرخش او را متوقف کنند، اما این چرخش به او فرصت داد تا صحنهای را ببیند که نفس را در سینه حبس میکرد و قلبش را برای لحظهای از تپش باز میداشت.
رینگ مداری عظیم... آن شاهکار مهندسی بشر، آن تاج فلزی که انسان بر سر زمین گذاشته بود... حالا شکسته بود.
سازه از وسط دو نیم شده بود. مثل جنازهی نهنگی عظیمالجثه که توسط کوسهها دریده شده باشد. کابلهای فشار قوی به ضخامت تنه درختان، مثل رگهای پاره شده در فضا معلق بودند و جرقه میزدند. نیمه راست ایستگاه در حال انفجارهای زنجیرهای بیصدا بود؛ قارچهای نورانی پیدرپی بدنه را میشکافتند.
اما نیمه چپ...
نیمه چپ، با تمام عظمت و وقارش، داشت تسلیم میشد. تسلیم جاذبهی بیرحم سیارهی مادری.
هزاران تن فلز، بتن تقویتشده، راکتورهای هستهای و تکنولوژیهای سری، حالا تنها زبالههایی فضایی بودند که مثل بارانی از شهابسنگها به سمت سیاره آبی شیرجه میرفتند. سارا میتوانست اجساد کوچک معلق و قطعات کوچکتر را ببیند که مثل اکلیل در اطراف لاشه اصلی میدرخشیدند.
و سارا، تنها ذرهای کوچک، تنها غباری ناچیز در میان این بهمنِ عظیم فلزی بود.
او داشت سقوط میکرد. نه... کلمه سقوط برای توصیف این وضعیت حقیر بود. او داشت به سمت جهنم کشیده میشد.
«هشدار: ورود به مدار نزولی. تایید جاذبه سیارهای. تنظیم زاویه ورود به جو. سپر حرارتی: فعال.»
سارا با لکنت، در حالی که معدهاش به گلویش چسبیده بود، زمزمه کرد: «من... من از پرواز متنفرم. خدایا من از پرواز متنفرم.»
اما این پرواز نبود. این مرگ بود. نیروی جاذبه زمین، مثل دستی نامرئی مچ پایش را گرفت و با خشونتی وصفناپذیر به پایین کشید. زمین زیر پایش دیگر زیبا نبود؛ دهانی باز بود که انتظار بلعیدنش را میکشید.
سرعتش هر ثانیه تصاعدی بالا میرفت. نمایشگر اعداد را دیوانهوار نشان میداد:
۳ ماخ...
۵ ماخ...
۱۰ ماخ...
اولین لایه جو را حس کرد. اتمسفر فوقانی، رقیق و سرد بود، اما با این سرعت، حکم دیوار بتنی را داشت.
زره شروع به لرزیدن کرد. لرزشی ریز و سریع که دندانهایش را با خشونت به هم میکوبید. صدای استخوانهای فکش در سرش پیچید. مفاصل زره ناله میکردند.
ناگهان، سیاهی پرستاره فضا جای خود را به پردهای از آتش داد.
پلاسما.
هوای جلوی زره آنقدر فشرده شده بود که مولکولهایش از هم پاشیده و به حالت پلاسما درآمده بودند. دمای اطرافش در کسری از ثانیه از منفی صد درجه به دمای سطح خورشید نزدیک شد. سارا دیگر نمیتوانست بیرون را ببیند. ستارهها محو شدند. ابرها محو شدند. تنها چیزی که میدید، رقص دیوانهوار شعلههای نارنجی، سرخ و بنفش بود که شیشه کلاه ایمنیاش را حریصانه میلیسیدند. انگار شیاطین آتشین سعی داشتند راهی به درون پیدا کنند.
سعی کرد دستانش را ضربدری روی صورتش جمع کند، اما این کار تعادلش را برهم زد.
دنیا شروع به چرخیدن کرد. دورهای تند و گیجکننده. نیروی گریز از مرکز خون را به نوک انگشتان و پاهایش هل داد. دیدش تار شد.
صدای غرش هوا برخلاف سکوت فضا، حالا کرکننده بود. صدایی شبیه به پاره شدن آسمان.
«دمای بدنه خارجی: ۳۰۰۰ درجه کلوین. سپر خارجی در حال ذوب شدن. سیستم خنککننده نیتروژن مایع در حداکثر توان.»
سارا فریاد میکشید، اما صدایش در غرش سقوط گم میشد. حتی خودش هم صدایش را نمیشنید. فشار جی سینهاش را له میکرد. حس میکرد فیلی روی سینهاش نشسته است. هر دم و بازدم، مبارزهای برای زندگی بود. ریههایش میسوختند. حس میکرد چشمانش دارند از حدقه بیرون میزنند و به پشت جمجمهاش فشار میآورند.
در آن جهنم گرما، دستانش از ترس یخ کرده بودند و توان حرکت نداشتند.
درست در کنارش، از میان پنجرهای که شعلههای آتش باز کرده بودند، چیزی را دید. قطعهای عظیم از رینگ مداری، شاید بخشی از همان آزمایشگاهی که چند دقیقه پیش آنجا بود، موازی با او در حال سقوط بود.
آن قطعه فلزی عظیم داشت جلوی چشمانش تجزیه میشد. لایههای فلز ذوب میشدند، پوسته پوسته میشدند و همانند قطرات اشک از بدنه جدا میشدند و عقب میماندند.
سارا حس کرد درون یک تابوت پیشرفته زندانی شده است. تابوتی فلزی که داشت تبدیل به خاکستر میشد. بوی اوزون و پلاستیک سوخته به داخل نفوذ کرده بود.
«نمسیس! یه کاری بکن لعنتی!»
پاسخ هوش مصنوعی، حکم مرگ بود:
«اختلال در سطوح کنترلی. کمبود توان در خروج بالچههای تعادل. محاسبه نقطه برخورد: نیمکره جنوب. مختصات تقریبی: قلمرو دشمن. زمان تا برخورد: ۴۰ ثانیه.»
سارا با عصبانیت و گریه فریاد زد: «لعنتی، واقعا فکر کردی برام مهمه کجا فرود میام؟ من فقط نمیخوام بمیرم. همین! »
پلاسما کمکم محو شد. سرعت کمی کاهش یافته بود اما هنوز مرگبار بود.
ابرها.
لایه ضخیم ابرها ظاهر شدند. ابرهایی که در صدم ثانیه بعد از گذر بدن او شکافته میشدند و سوراخی به شکل سقوط او در آنها ایجاد میشد. بخار آب با برخورد به بدنه داغ زره، بلافاصله منفجر میشد.
زمین با سرعتی وحشتناک به سمتش هجوم میآورد.
جنگلهای انبوه، کوههای سیاه و رودخانههای خروشان... آنها دیگر آن نقاشی هنرمندانه نبودند. آنها دندانهای تیز زمین بودند. کوهها نیزههای سنگی بودند که رو به آسمان نشانه رفته بودند تا او را به سیخ بکشند. جنگل، فرشی از خارهای سبز بود که برای بلعیدنش دهان باز کرده بود.
تکههای رینگ مداری زودتر از او به زمین رسیدند.
بوم... بوم... بوم!
صدای برخورد همانند بمباران اتمی بود. هر قطعه که برخورد میکرد، ستونهای عظیمی از خاک، آتش و دود را از دل جنگل به قلب آسمان شلیک میکرد. زمین زیر پایش داشت منفجر میشد. موج انفجار برخوردها به بالا آمد و سارا را در هوا مثل یک برگ خشک تاب داد. سیستم تعادل زره کاملاً از کار افتاده بود. او داشت دیوانهوار دور خودش میچرخید.
آسمان، زمین، آتش... آسمان، زمین، آتش.
دنیا مخلوطی از رنگهای مرگبار بود. ارتفاعسنج با سرعت نور به سمت صفر میل میکرد.
«هشدار: ارتفاع بحرانی. فعالسازی رانشگرهای معکوس با تمام توان. هشدار: دمای راکتور در محدوده قرمز. خطر انفجار. کاهش راندمان برای جلوگیری از گداخت.»
سارا جیغ کشید «انجامش بده! همشو بسوزون!»
۱۰ ثانیه.
رانشگرهای پشت و کف پوتینهای نمسیس با تمام توان باقیمانده غریدند. شعلههای سفید و آبی از پشت زره بیرون زد تا سرعت سقوط آزاد را بگیرد. ضربه ناشی از ترمز، وحشتناک بود. مثل این بود که با سرعت صوت به دیوار نامرئی برخورد کرده باشد. مهرههای گردن سارا صدا کردند. فشار بندهای ایمنی زره، استخوانهایش را تا مرز خرد شدن خم کرد. خون در دهانش مزه خاکستر میداد.
اما سرعت کم نمیشد... حداقل نه به اندازه کافی. درختان غولپیکر زیر پایش که تا لحظهای پیش مثل خزه بودند، حالا ابعادی واقعی و ترسناک پیدا کرده بودند. شاخههایشان را میدید.
۵ ثانیه.
هشداها تبدیل به یک بوق ممتد و کلافهکننده شده بودند. «آماده برخورد. آغاز پروتکل سقوط. تزریق ژل محافظ.»
مایعی لزج و سرد فضای خالی داخل زره را پر کرد تا بدن سارا را در خود فیکس کند.
۳ ثانیه.
سارا چشمانش را بست. نمیخواست لحظه له شدن بدنش را ببیند. در آن تاریکی پشت پلکها، ناگهان تصویر والری یادش آمد. «اینجا یک سکوت در آشوب دنیاست! یک جزیره امن در وسط اقیانوس. اینجا چشم خداست»
۲ ثانیه.
سارا با اشکی که از گوشه چشمش چکید و در ژل محافظ حل شد، زمزمه کرد: «دروغگو...»
۱ ثانیه.
سایهی خودش را روی درختان دید.
برخورد.
صدای خرد شدن چوبهای هزار ساله، ناله دلخراش فلز که مچاله میشد، و سپس... تاریکی مطلق.
زمین لرزید. نه فقط جایی که سارا افتاد و حفرهای عمیق در دل جنگل ایجاد کرد، بلکه کیلومترها آنطرفتر، جایی که لاشه عظیم «چشم خدا» مثل پتک خدایان به پوسته زمین کوبیده شد. موج لرزه، پرندگان را تا فرسنگها دورتر پراند و گرد و غباری که بلند شد، خورشید را پوشاند.
چشم خدا کور شد!