"گاهی به این فکر میکنم که چرا در هیچ چیز کامل نیستیم؟
احمقانه است که اسمش را گذاشته ایم برگزیده!
برگزیده انسان ها، یا نوس ها؟"
ظهور برگزیدگان
بخار سرد نیتروژن مایع که برای خنکسازی مدارات اولیه استفاده میشد، کف اتاق تست را پوشانده بود.
سارا در مرکز پلتفرم ایستاده بود.
تنها سکوت شنیده میشد.
برخلاف زرههای نسل ۵ «کروبین» که پوشیدنشان مثل رفتن درون یک تانک بود و صدای بسته شدن قفلهای هیدرولیکش گوش را کر میکرد، «نمسیس» بیصدا بود. وحشتناک بیصدا.
قطعات زره نه با پیچ و مهره، بلکه با میدانهای مغناطیسی روی لباس زیرین سارا قفل شده بودند.
احساس میکرد بدنش سبکتر از همیشه است.
صدای پروفسور در مغزش پیچید: «سیستم عصبی متصل شد. سارا، صدای من رو چطور میشنوی؟»
سارا کمی سرش را تکان داد. تصویر مقابل چشمانش با تأخیری صدم ثانیهای لرزید و صاف شد.
«واضحه... ولی عجیبه. حس میکنم زره داره پوستم رو لمس میکنه. این طبیعیه؟»
والری از پشت شیشه اتاق فرمان با لحنی جدی پاسخ داد: «این فیدبکِ عصبی دوطرفهست. توی نسل ۵ فقط تو دستور میدادی، ولی نمسیس بهت بازخورد میده. سعی کن انگشتات رو حرکت بدی. آروم.»
سارا دست راستش را بالا آورد. هنوز فرمانی صادر نکرده بود که بازوی مکانیکی زره بالا رفت. «لعنتی...». سارا زمزمه کرد: «خیلی سریعه. هنوز مغزم کامل دستور نداده بود.»
پروفسور با هیجان گفت: «نرخ همگامسازی ۹۴ درصده! این زره سیگنالهای مغزت رو قبل از عضلاتت میخونه. سارا، تو الان دیگه زره رو نمیپوشی... تو خودِ زره هستی.»
سارا چند قدم برداشت. صدای برخورد پاهایش با زمین فلزی، برخلاف انتظارش سنگین نبود. نانو ضربهگیرها، وزن سنگین زره را جوری توزیع میکردند که انگار با لباس ورزشی قدم میزند. «خیلی خب. سیستمهای حرکتی تایید شد. بریم سراغ تسلیحات. تیغههای پلاسما رو فعال میکنم.»
والری سریع مداخله کرد: «فرمانده! طبق پروتکل باید اول کالیبراسیون تعادلی رو...»
سارا بیتوجه به او، دستهایش را مشت کرد: «با من از پروتکل حرف نزن والری، سیستمهای قدیمی رو خوب میشناسم. فقط میخوام ببینم این نسخه جدید چه فرقی با اسباببازیهای قبلی داره.»
دریچههای روی ساعد باز شدند و قبضههای آشنا بیرون آمدند. اما وقتی سارا آنها را فعال کرد، تفاوتش را میتوانست حس کند. تیغههای نسل قبل، پلاسما را با نویز زیادی منتشر میکردند و لرزش خفیفی به دست میدادند. اما اینها... دو تیغه به رنگ بنفش تیره و آبی (رنگ پلاسمای فشرده شده با ماسیا) با صدایی آرام روشن شدند.
سارا تیغهها را در هوا چرخاند و به ردِ نور در هوا نگاه میکرد. «پایدارتره... و داغتر. ولی من گرماش رو حس نمیکنم.»
پروفسور توضیح داد: «ما سیستم مهار مغناطیسی رو از روی الگوی کنترل ماسیاءِ "نوسها" مهندسی معکوس کردیم. پلاسما دیگه هدررفت انرژی نداره.»
سارا شمشیرها را غلاف کرد. حالا نوبت بخشی بود که از آن متنفر بود. «سیستمهای پروازی...» سارا آب دهانش را قورت داد. پرواز با سفینه ترابری هنوز معدهاش را اذیت میکرد. «پنلهای ضد جاذبه.»
والری گفت: «سارا، اگه هنوز حالت بده میتونیم بذاریم برای بعد.»
«اینکه میتونی از تو مانیتور وضعیتم رو بفهمی باعث تعجبم نشد ولی امیدوارم فقط در این حد باشه. وگرنه همین الان از زره میام بیرون.
والری به پروفسور چشمکی زد و با خنده پاسخ داد: «متاسفانه فقط مربوط به وضعیت فیزیکی و فعالیت مغزی ات میشه.»
«بیمزه. انجامش میدیم.»
سارا تمرکز کرد. انتظار داشت مثل زرههای قدیمی، تکان شدیدی بخورد و به سقف کوبیده شود. اما نمسیس متفاوت بود. احساس میکرد وزنش صفر شد. پاهایش آرام از زمین جدا شدند. او معلق بود. بدون هیچ فشاری. «باورم نمیشه...» سارا چرخش ملایمی در هوا انجام داد. «این... این خیلی نرمه. انگار بخشی از جاذبه شدم.»
والری که حالا کمی خیالش راحت شده بود، لبخندی زد: «تکنولوژی دستکاری گرانش. این تنها چیزیه که باعث میشه بتونیم با سرعت و مانورپذیریِ نوسها رقابت کنیم.»
سارا روی زمین فرود آمد. اعتماد به نفسش برگشته بود. ترسهایش جای خود را به کنجکاوی داده بودند. «خب، تستهای فیزیکی تموم شد. حالا بریم سراغ قلب تپنده این هیولا. راکتور زوزه گرگ بود اسمش؟»
سکوت ناگهانی در اتاق فرمان حاکم شد. والری میکروفون را فشرد و با لحنی هشدارآمیز گفت: «منفیه فرمانده. زوزه گرگ فقط برای شرایط اضطراری و نبرد مستقیم با جادو طراحی شده. فعالسازیش توی محیط بسته ریسک زیادی داره. ممکنه سیستمهای پایگاه رو بسوزونه.»
سارا اخم کرد. «این زره برای پیدا کردن و خنثی کردن ماسیا ساخته شده. من باید بدونم رادارش چطور کار میکنه. نمیخوام وقتی یه نوس جلوم سبز شد، تازه دنبال دکمهاش بگردم.»
پروفسور سعی کرد مداخله کند: «سارا، حق با والریه. سنسورهای کوانتومی زوزه گرگ خیلی حساسن. اینجا پر از تجهیزات آزمایشیه...»
سارا حرفش را قطع کرد: «بنظرم باید اسم های بهتری برای تسلیحاتش بذارید! زوزه گرگ؟ مگه رمان بچگونه است؟»
«سیستم رو خاموش کن سارا. این یه دستوره.» والری حالا ایستاده بود و دستش روی دکمه قطع اضطراری بود.
سارا پوزخندی زد: «تو یادت رفته والری؟ من فرمانده یگان تندرم. توی میدون نبرد، من دستور میدم.» سارا با یک فرمان ذهنی سریع، پروتکلهای ایمنی والری را دور زد. هوش مصنوعی نمسیس، وفاداریاش را به پوشنده لباس تغییر داده بود.
«لغو پروتکل ایمنی. فعالسازی سنسورهای کوانتومی.» «سطح اسکن: طیف کامل ماسیا.»
والری فریاد زد: «سارا! نکن!»
دنیای جلوی چشمان سارا تغییر کرد. دیوارهای سفید آزمایشگاه محو شدند و جایشان را شبکهای از دادههای دیجیتال گرفتند. سارا میتوانست جریان الکتریسیته را در لامپها، گرمای بدن پروفسور و حتی ضربان قلب سریع والری را ببیند. اما چیزی در پسزمینه بود که نباید میبود.
سنسورها شروع به جیغ کشیدن کردند. یک نویز شدید روی صفحه HUD (نمایشگر کلاهخود) افتاد.
«هشدار! تراکم بالای ماسیا شناسایی شد.»
سارا خشکش زد. «ماسیا؟ توی رینگ مداری؟ غیرممکنه... اینجا ایزولهست.» سرش را چرخاند. رادار تاکتیکی دیوانهوار چشمک میزد. منبع سیگنال بیرون از پایگاه نبود. روی زمین نبود. درست همینجا بود. پشت دیوارِ بخش "توسعه".
دادههای هوش مصنوعی با رنگ قرمز روی صفحه حک شد:
«تحلیل سیگنال: تطابق با الگوی نوس سطح ۷.» «تعداد: ۲ هدف.» «وضعیت: فعال و ناپایدار.»
سارا با ناباوری به دیوار روبرو خیره شد. سنسورها دروغ نمیگفتند. دو خورشید کوچک از جنس انرژی سیاه درست چند اتاق آنطرفتر میسوختند. او به سمت اتاق فرمان برگشت. والری رنگش مثل گچ سفید شده بود و دیگر فریاد نمیزد. فقط با وحشت به سارا نگاه میکرد.
سارا با صدایی که از خشم میلرزید و توسط بلندگوهای زره تقویت میشد، غرید: «والری... تو گفتی اینجا امنه. گفتی اینجا پناهگاه بشره...» سارا قدمی به جلو برداشت و زمین زیر پای زره لرزید. «اون چیزا... اون نوسها... توی پایگاه ما چه غلطی میکنن؟»