"حالا که این را مینویسم، احساسش میکنم. تهدیدی که متعلق به این جهان نیست.
در گوشم نجوایی آشفته میشنوم که کسی تاب شنیدنش را ندارد.
رنگ دنیا در چشمانم کور شده و جهانی مرده را به تصویر میکشد.
نمیدانم. احساس میکنم کسی مرا دعوت میکند."
کمین مرگ
در میان امواج سهمگین صداهای هشدار، شنیدن صدای تنفس خودش هم آزار دهنده بود.
{هشدار، شکستگی در حفاظ راکتور، سلامت مفاصل حرکتی زره در بحرانی}
سارا در حالی که توان بازکردن چشم هایش را نداشت با خود اندیشید.
"عالیه! این تنها گزارشیه که من باید بشنوم؟" اصلا میتونم حرکت کنم؟"
در حیرت بود. نمیدانست که باید از زنده ماندن خوشحال باشد یا نه.
سقوط از آن ارتفاع دست کم فلج شدن یا ضربه مغزی را همراه دارد.
آرام پلک چشمانش شجاعت باز شدن پیدا کرد و نور را به چشمانش هدیه کرد.
تنها سیاهی بود. اگر هشدار ها و اطلاعات صفحه نمایش جلوی دیدگانش خودنمایی نمیکردند، به یقین فکر میکرد که بینایی اش را از دست داده است.
"با صورت سقوط کردم! چطور زنده ام؟ چرا میترسم حرکت کنم؟"
بوم!
صدایی از دور گویی در کل جهان پیچیده شد.
سارا از روی غریزه خواست به سرعت بچرخد و دست به قبضه شمشیر ببرد. اما این حرکت بسیار کند تر از انتظارش بود. مفاصل طوری ناله سر میدادند که انگار ترس سقوط بر وجود آنها هم نشسته است.
"لعنتی حرکت کن. حرکت کن"
به محض حرکت بدنش متوجه مایع پخش شده در اطرافش شد.
رنگ از چهره اش پرید! "خون ریزی دارم، من نباید زنده باشم. من زنده نیستم! "
تمام درد هایش چند برابر شد. واکنش دهشتناکی در مقابل افکار مرگ بود ولی توجهش را بر زندگی متمرکز کرد.
سنگینی زره بر وجودش تجمیل شده بود. نانو موتور های مفاصل از حرکت افتاده و ترک وظیفه کرده بودند.
روی زانویش نشست. صفحه نمایش با تاخیر تصویر را به نمایش میگذاشت.
اینجا عمق جهنم بود.
هوا به سرخی خون بود. خاکستر بود که در فضا به رقص درآمده بود.
گرد و غبار به شباهت مه بود و نور وحشتناک آتش را در خود پخش میکرد.
سارا در وسط گودالی که در آن حقیر به نظر میرسید به زمین میخ شده بود.
از لبه گودال، سیاهی شب با زبانه های اتش آمیخته میشد و ترکیبی از وحشت و لطافت را با هنرمندی تمام به نمایش میگذاشت. طبیعیت هنرمندی بود که خشن ترین لحظات را به هنر می آمیخت.
سارا با خود فکر میکرد که شاید در زمان دیگری، میتوانست از این منظره لذت ببرد. ولی قطعه ای از این منظره متعلق به خود او بود.
کم کم تنفس های تنگ و نامنظم نمایان شد و افکار سارا را برهم کوبید.
هر دم و بازدم برایش خنجری بر سینه بود که مرگ را تداعی میکرد.
دستانش همانند لباس از شانه اش آویزان بود.
هرچه زمان میگذشت وضعیتش مرگ را فرامیخواند.
سنگینی کلاه بر گردنش فشاری جانکاه وارد میساخت و مجبور میکرد بر قدرت طبیعت سر خم کند. چه کسی میتوانست طبیعت را نادیده بگیرد؟
"ما انقدر ضعیفیم که حتی تحمل وزن سلاح خودمون رو هم نداریم. چطور این همه سال مقاومت کرده بودیم؟"
افکاری عاری از امید بر ذهنش میتاختند و روانش را پایمال میکردند.
به ناچار بر قدرت جاذبه سر خم کرد و متوجه وخامت بیشتر اوضاع شد. چشمش به مایع براقی که در آن فرورفته بود افتاد. "فراموش کردم، خون! خوووون!"
دستپاچه شد و هزاران فکر و خیال را به ذهنش راه داد. باور کرده بود که کشته شده است و دارد خیال میکند.
ناخودآگاه خواست با فرمان ذهنی، دید در شب زره را فعال کند.
{عدم ارتباط پایدار با شبکه عصبی}
دستان با تمام توان به هوا برخواست و چند ضربه به کلاهش زد و پرژکتور با لرزش شدیدی روشن شدند.
"چرا هوا تاریکه؟ چقدر بیهوش بودم؟"
چشمانش چیزی را ثبت کرد که مغزش توان پردازشش را نداشت. خون سیاه! خون نوسها!
صدای خرد شدن چوب در اطرافش لرزش بر وجودش انداخت.
به نالهای فلزی سرش را به آسمان گرفت.
نوس! ده ها نوس با قامتی خمیده و دستانی بلند و وقیح، دور تا دور گودال به تماشا برخواسته بودند.
سایه بر هیبتشان افتاده بود و چشمانی به سرخی همان آتش اطرافشان بر وجودشان خودنمایی میکرد.
سارا دندان هایش را فشرد و طوری از زمین پرید که گویی او نبوده که از ارتفاعی به قامت آسمان سقوط کرده.
«دور بشید عوضیا! تک تکتون رو میکشم. من فرمانده یگان تندرم!»
"احمق احمق!! چرا اینو گفتم؟"
به ثانیه ای نکشید که بدنش توان قامت ایستاده اش را از دست داد. چشمانش آمیخته به سیاهی شد و جهان برایش تار شد.
سرش بیش از پیش بر وجودش سنگین شد و گیج رفت. با تلاشی نا امید کننده چند قدمی جهت حفظ تعادلش برداشت.
به زحمت تمام شمشیرش را از قبضه بیرون کشید و در زمین فرو کرد و ستون خودش قرار داد و روی زانو افتاد.
"نه! نباید بیهوش بشم سارا، نه الا..."