دیروز تو این پست آقای تهمتن یه آهنگ بود که خیلی به دلم نشست و رفت توی پلی لیستم، بعدش منو یاد تابستون ۱۴۰۴ انداخت، اون موقع ها که کتابمو با هزار شوق و ذوق مینوشتم ولی وقتی فکر میکردم چقدر دنگ و فنگ بعدش زیاده یه موج ناامیدی سرازیر میشد تو مغزم، جز دو سه نفرم کسی نمیدونست و شبها فقط خودم بودم و خودم. آهنگی که گذاشتم واسه اون روزاست. حساسترین بخش کتاب رو با این نوشتم... واسه من یادآور اون روزایی هست که تو گرمای شب یه بستنی عروسکی و معینیپور تماشاگر نوشتنم بودن و بعدش هم بعد از اجرای نمایش(و حتی حیناش) میل میشدن😂خلاصه وقتی میومدم استراحت کنم ویرگول رو باز میکردم. پستای ویرگولیها انقد حس خوبی بهم میداد که مجابم میکرد تا با کامنتای محبتآمیز اون حس رو جبران کنم. یادمه یه بار تیرماه بود و واقعاً دیگه بریده بودم از نوشتن، با خودم میگفتم بیخیال نوشتن شو، بعد تموم شدن کلییی کار باید بکنی تا یه چیز خوب در بیاد، از تو فایل ورد اومدم رفتم مستقیم ویرگول، اولین پستی که دیدم این پست کارما بود، همین که میخوندمش یه لبخند اومد رو صورتم نمیدونم چرا، انگار همهی اون انرژی مثبتی که نیاز داشتم یکی بهم بده رو ویرگول داده بود. بعد اون، رفتم سراغ نوشتن. آره ویرگول من شبهای نوشتنم رو با تو میگذروندم ولی الان جز لایک کار دیگهای نمیتونم واسه بقیه بکنم!...
دوستان ویرگولی، بیشتر از اون چیزی که فکرش رو میکنید تأثیرگذار هستید، پیامایی که توی ناشناس میگیرم واقعاً روزم رو میسازن(اگه خواستید بگید کی هستید)
پ.ن: آهنگی که میخواستم بذارم bad habit بود که ویرگول جان فرمتش رو قبول نکرد و یه اهنگ دیگه گذاشتم.(این هم اوپنینگ انیمه To be hero X هست)
و اینکه... مراقب خودتون و قلمتون باشید!
ارادتمند شما، سارینا مجلل 1405/2/8
