اکنون که دارم این را مینویسم ساعت ۲:۵۴ دقیقه بامداد روز یکشنبه ۲۰ اردیبهشت است. سکوت شب بدجوری من را تحت فشار گذاشته. یک ساعت است که مدام فقط این آهنگ پخش میشود. میدانید، سکوت کلا چیز عجیبی است. در حضور نور خودش را آن چنان آشکار نمیکند چون حقیقت درونش خوابیده است. ما همیشه جنبهی مثبت سکوت را در روشنایی میبینیم. همانهایی که در کتابها میخوانیم. همان سکوتهایی که درشان رویاپردازی میکنیم. همانهایی که در آنها به افق خیره میشویم و در تخیلمان از این شاخه به آن شاخه میپریم. اما سکوت شب، فرق میکند. سکوت شب حقیقت را که در روز دفن کردهایم زنده میکند. حقیقت مانند مردهی از گور برخاسته بر ما هجوم میآورد. اکنون که این را مینویسم حقایق زیادی دورم را احاطه کردهاند. میتوانم صدای فریادشان را بشنوم اما خودم را به کری میزنم. حتی اگر چند ثانیه بخواهم به آنها گوش دهم گریهام میگیرد. تا وقتی نخواهم تأثیری روی من نخواهند گذاشت. این منم که حقیقت را میپذیرم. این منم که تصمیم میگیرم آن را لمس کنم. میدانید، بعضی شبها شبترند. انگار از صبح آن روز میدانی که یک شب عادی نخواهد بود. پستهایی را میبینی و چیزهایی را به یاد میآوری که از فریاد حقایق بدتر هستند. راستش آنها همان حقایق هستند فقط به شکل پذیرفته شده. حقایقی که پذیرفتهام اما فراموششان میکنم. این از حقیقت نبش قبر شده بدتر است، خیلی بدتر است.
راستش حس میکنم دستهای لزج آن حقایق روی شانههایم هستند. سنگینی میکنند. حالم را بهم میزنند. نمیخواهم پشتم را نگاه کنم. توان مقابله با آنها را ندارم. سعی میکنم وانمود کنم که چیزی نیست ولی تا طلوع در بندشان هستم. من در شب، زندانی حقایق هستم.
نمیخواهم شبها مثل امشب باشند. منظورم آن لحظههایی از شب است که سکوت وادارم میکند فراموشیهایم را به یاد بیاورم و به قیافهی کریه و زشتشان نگاه کنم.
میدانید، در تاریکیها، بعضی سکوتها سکوتترند؛ در آنهایی که شبها شبترند.
امیدوارم منظورم را بفهمید.

پ.ن: منظورم از تاریکی، جنبههای مختلف استعاریشه. مثل نادانی، تعصب، غرور و ...
پ.ن۲: ممنون از اینکه وقت گذاشتید و مطالعه کردید❤️ مشتاق نظراتتون هستم. از بابت تمام انرژیهای مثبتی که همیشه هم بهم میدید هم بینهایت ممنونم🙏🏻🙏🏻