ویرگول
ورودثبت نام
سارینا مجلل
سارینا مجللیک نوجوان علاقه‌مند به فوتبال، گیم، تاریخ و نویسندگی.
سارینا مجلل
سارینا مجلل
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

شیرین و فرهاد یا خسرو و شیرین؟ پارت دوم

خب، داستان از آنجایی مانده بود که شاپور در نقش یک کاهن ظاهر شد:

بخش چهارم: شیرین و پیشنهاد کاهن

شاپور خود را به عنوان یک کاهن معرفی کرد. او به شیرین گفت که به همه چیز آگاه است و از دل شیرین هم خبر دارد. شاپور با اشاره‌ی غیرمستقیم به ماجرای تابلو حرفش را ثابت کرد و شیرین هم که فریب خورده بود در این باره کمک خواست. شاپور به شیرین گفت که چهره‌ی درون تابلو خسروپرویز، شاه ایران است و به او دل بسته است. شیرین که می‌خواست خسروپرویز را از نزدیک ببیند جویای چاره شد. شاپور به او گفت که باید تنها بیاید و سپس با کاروان ایرانیان راهی تیسفون شود. او به عنوان یک کاهن به شیرین قول داد که کمکش کند.

بخش پنجم:‌ ربوده شدن شیرین

فقط یک روز تا زمان موعود باقی مانده بود و شیرین نمی‌دانست چه کند. او هرگز نمی‌توانست تنها بیرون برود و حتما یکی از خدمتکارانش همراهش بود. سرانجام وقتی شب بود و از فکروخیال خوابش نمی‌برد ایده‌ای به ذهنش رسید. شیرین از میهن‌بانو خواست تا فردا صبح به شکار برود تا هوایی تازه کند. فصل بهار بود و «شبدیز» اسب شیرین سرکش‌تر از همیشه بود. وقتی که صبح زود شیرین به همراه محافظانش به شکار رفت با پاشنه‌های پایش پهلوی شبدیز را فشرد و افسارش را رها کرد. سپس مقابل دیدگان همانطور که جیغ می‌کشید سوار بر اسب سرکش دور شد. محافظانش هرچقدر که تاختند نتوانستند به شبدیز برسند و او را گم کردند. وقتی شیرین به محل مورد نظر رسید کمی استراحت کرد و بعد از بیدار شدن، کاهن(شاپور) را دید. شاپور به شیرین گفت که او را هم به دربار ایران ببرد. شیرین که گیج شده بود و راه پس و پیش هم نداشت ناامید شد. شاپور گل‌سرخی به او داد و گفت که با بوییدن این گل، درهای امید به سویش باز شده و دلهره‌اش از بین می‌رود. وقتی شیرین گل را بویید؛ بیهوش شد. شاپور سراسیمه او را داخل نمدی گذاشت و همراه با کاروان ایرانیان آذران را به مقصد تیسفون ترک کرد.

بخش شش: شیرین در دربار ایران

وقتی شیرین در دربار شاه ساسانی، خسروپرویز به هوش آمد تازه فهمید که دزدیده شده است و کاهن هم به او دروغ گفته. بعد از اینکه مریم را ملاقات کرد و خبردار شد که خسروپرویز یک پسر سه ساله هم دارد به سادگی‌اش لعنت فرستاد و فکر کرد که خسرو یک هوس‌باز است. شیرین به مریم قول داد که دلباخته‌ی خسرو نشود و ابراز علاقه نکند. وقتی خسروپرویز برای اولین بار شیرین را دید بسیار خرسند شد. بعد از مکالمات و مشاجره‌های طولانی میان این دو(بنده برای خلاصه کردن داستان از گفتن این قسمت چشم‌پوشی می‌کنم.) شیرین به اتاقش رفت و گریه کرد چون فکر می‌کرد که گول سادگی‌اش را خورده است.

بخش هفتم: جنگ آذران و ایران

وقتی که میهن‌بانو فهمید شیرین ربوده شده است سریع سپاهش را خبر کرد و فرهاد هم داوطلبانه فرماندهی این لشکر را به عهده گرفت. سربازان آذران برای پس گرفتن شیرین به ایران لشکر کشیدند. جنگ تا چندین ماه ادامه داشت. در این مدت شیرین فهمید که واقعا دلباخته‌ی خسرو شده است. خسرو هم هربار سعی می‌کرد دل شیرین را به دست بیاورد اما شیرین کوچک‌ترین اهمیتی نمی‌داد. سرانجام روزی که قرار بود خسروپرویز شخصا به جنگ برود و با فرهاد مذاکره کند؛ شیرین به عشقش اعتراف کرد. خسرو که آن لحظه را در خوابش هم نمی‌دید به وجد آمد و از شیرین خاستگاری کرد. خسرو گفت که چندین سال است عشق به شیرین را در دل دارد و هرگز رهایش نمی‌کند. در نهایت شیرین موافقت کرد و قرار شد که یک نامه به میهن‌بانو بنویسد و بگوید که با میل خودش به ایران آمده و می‌خواهد با خسروپرویز ازدواج کند.

خسرو خنجرش را در آورد و دست شیرین را روی آن گذاشت. سپس گفت: «سوگند می‌خوری که تا زمان مرگت به من وفادار بمانی؟»
شیرین گفت: «بله اما به یک شرط.»
خسرو گفت: «چه شرطی؟»
شیرین گفت: «به شرط آن که خنجرت را به من بدهی.»
خسرو گفت: «برای چه؟»
شیرین گفت: «برای اینکه اگر مُردی با این خنجر قلبم را بشکافم و به تو بپیوندم.»

پارت اول

پارت سوم

ادبیاتشاهنامهداستانشعرتاریخ
۱۰
۰
سارینا مجلل
سارینا مجلل
یک نوجوان علاقه‌مند به فوتبال، گیم، تاریخ و نویسندگی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید