در پارت قبل دیدیم که شیرین علاقهاش را به خسروپرویز ابراز کرد و به میهنبانو نامه نوشت. حالا ادامهی ماجرا:
بعد از صلح میان دو لشکر، فرهاد نزد خسروپرویز رفت و گفت که او عقبنشینی نمیکند و تا آخرین قطرهی خونش میجنگد تا شیرین را پس بگیرد. شاپور که میدانست فرهاد خطر جدیای برای آنها میباشد ایدهای را مطرح کرد. خسروپرویز هم که چارهای نمیدید همان را به فرهاد گفت. او گفت که اگر بتواند کوه بیستون را بشکافد و راه آب را از میان آن باز کند شیرین را پس میدهد. فرهاد بدون اینکه به غیرممکن بودن ماموریتش توجه کند با خوشحالی و به تنهایی ابزارش را برداشت و به سمت بیستون رفت. او با خود عهد بسته بود که شیرین را پس بگیرد.
(در همین حین مریم به روم رفته بود و موریس هم کشته شده بود. مریم «فوکاس» قیصر جدید را تحریک کرده بود تا به ایران حمله کند برای همین، خسروپرویز همزمان با دو دشمن دست و پنجه نرم میکرد.)
ماهها از شروع کار فرهاد میگذشت. او چهرهی شیرین را کنار سنگها تراشیده بود و هنگام کار با معشوقش سخن میگفت. عهدی که میان خسروپرویز و فرهاد بسته شده بود به گوش همه رسیده بود. فرهاد پیشرفت چشمگیری داشت و کم مانده بود که کوه را کامل بشکافد. خسروپرویز که انتظار چنین چیزی را نداشت از شاپور کمک خواست. شاپور به او پیشنهادی داد: اینکه به فرهاد بگوید شیرین فوت کرده است.
سرانجام وقتی که فرهاد کارش را تکمیل کرده بود و صبحانه میل میکرد فردی آمد و خبر مرگ شیرین را داد. فرهاد ابتدا باور نکرد اما وقتی پیک گفت که او میتواند به قصر بیاید و جسد شیرین را ببیند ایمان آورد. با شنیدن این خبر، امید از زندگی فرهاد رخت بست. او مقابل چشمان پیک به لبهی پرتگاه رفت و پرید. فرهاد درحالیکه نام شیرین را فریاد میزد پایین افتاد و کشته شد.
همانطور که دیدید؛ حقهی شاپور گرفت و فرهاد با شنیدن خبر خودکشی کرد. چه بسا که شیرین هرگز عاشق فرهاد نشد و عشق میان آن دو یک طرفه بود. شیرین بدون آن که بداند فرهاد مرده است با خسروپرویز ازدواج کرد. در شاهنامه فردوسی هم هیچ اشارهای به عشق از طرف شیرین به فرهاد نشده است و تمام ماجرا میان خسرو و شیرین بوده است. امیدوارم این مطلب باب میلتان بوده باشد🙏🏻
منبع: کتاب خسروپرویز و جنگهای بیست و هفت ساله ایران با روم
لطفا نظراتتون رو برام بنویسید و بگید بنظرتون این مثلث عشقی چطور بوده.
لینک پارتهای یک و دو:
