همهچیز سر جای خودش بود، و همین کافی بود تا شک کنم که شاید چیزی درست نباشد.
آن روز یک روز تعطیل بود و خانوادهی پنج نفرهمان کنار هم بودیم؛ من، مامان، لیدیا، بابا و لئو، سگ طلاییمان.
مادر در آشپزخانه مشغول پختن کوکیهای مورد علاقهی من بود و پدر تمام مدت دور و برش میچرخید؛ چیزی را امتحان میکرد و با شوخیهایش مزاحمش میشد.
مادر فقط میخندید. همان خندهی آشنا که انگار هیچوقت قرار نبود تمام شود.
گاهی به خودم میگفتم شاید این همان چیزیست که آدمها به آن زندگی میگویند؛
یک خانهی کامل، یک خانوادهی کامل، و لحظههایی که زیادی خوب به نظر میرسند.
از پنجره به حیاط نگاه کردم.
لیدیا توپ را برای لئو پرتاب میکرد و هر دو با هیجان دنبال هم میدویدند، انگار زمان برایشان کندتر حرکت میکرد.
لیدیا
خواهر دوقلویم.
کسی که از همان ابتدا، انگار نسخهی دیگری از من بود؛ نزدیکتر از هر کسی که میشناختم.
به آنها ملحق شدم، درست همان لحظه که صدای مادر از داخل خانه آمد و ما را برای ناهار صدا زد.
همه دور یک میز نشستیم.
پدر با شوخیهایش سعی میکرد سکوت را بشکند، تا جایی که لیدیا از خنده آبش را بیرون ریخت و مادر برای لحظهای اخم کرد… اما پشت آن اخم، چیزی شبیه لبخند پنهان شده بود.
آنها شبیه تصویری بودند که زیادی کامل است.
فکر میکردم این لحظهها همیشه همینطور میمانند.
اما دنیا، برنامهی دیگری برایمان داشت.