ویرگول
ورودثبت نام
Arezoo Oliya
Arezoo Oliya
Arezoo Oliya
Arezoo Oliya
خواندن ۵ دقیقه·۲۲ روز پیش

هراس تابستانی - داستان کوتاه


مری اهل این دنیا نبود. اسمش حتی مری نبود! اما هیچ‌کس این حقیقت را نمی‌دانست. هیچ‌کس حتی نمی‌دانست مری کیست یا چه قیافه‌ای دارد. هیچ‌کس اصلاً نمی‌دانست مری وجود دارد؛ حتی خودش!

« مامانم بهم گفته که تو از تاریکی نمی‌ترسی... ولی من می‌دونم؛ همین که در بسته بشه، همه‌چیز فرق می‌کنه!»

صدای جیغ بسته شدن در پس از سکوتی طولانی در ظلمت راهرو منعکس شد. در بسته شد. نور فندکی که کلادیا در داشت لرزید. با گرفتن همان ذره نوری فندک به طرف امیلی، چهرۀ کوچک و گرد او را دید. داشت لبخند می‌زد. نه یک لبخند عادی؛ در آن شرایط چطور کسی می‌توانست لبخند بزند. لبخندش دندان‌نما و چشمانش روی چشمان او ثابت بود.

کلادیا نفهمید که قلبش داشت تندتر از پیش می‌زد و به نفس‌نفس افتاده بود:« چرا این حرفو زدی؟»

امیلی دست از آن لبخند عجیب و غریب نکشید. نگاهش را ندزدید. حتی پلک نزد.

کلادیا آب دهانش را قورت داد. خواست چیزی بگوید که حس کرد کسی دارد کنار گوشش نفس می‌کشد. کم‌کم دستانی را دور کمرش حس کرد. دستانی که داشتند او را از پشت بغل می‌کردند. می‌توانست سردی آن لمس را حس کند.

سریع برگشت. جز تاریکی چیزی نبود. چندباری نور فندک را در آن فضا به حرکت درآورد. باز چیزی نبود. بی‌آنکه به عقب نگاه کند، خطاب به امیلی گفت:« خیلی‌خب... دیگه واقعاً باید زودتر از این خراب شده بریم. بیا.» صدایی نیامد. کلادیا سرش را برگرداند. امیلی را ندید. برای لحظه‌ای انگار قلبش از تپش افتاد.

« مری!» با شنیدن آن صدای محو و کشیده‌ای که چندین بار در راهرو منعکس شد، سرش را چرخاند و در تاریکی به دنبال زدی از کسی یا چیزی گشت.

« مری برمی‌گرده... اون با ما میاد... .»

آن صداها را چندین بار شنیدن. دیگر نمی‌توانست تحمل کند. حتی امیلی، دختر دوستش را هم فراموش کرد و با تمام قوا در تاریکی دوید. اما انگار آن راهرو قصد تمام شدن نداشت. وقتی با جمعی از دوستانش داشتند وارد آن خانه می‌شدند، آنجا آنقدر هم طولانی نبود. از سر تا تهش نهایت سی متر می‌شد. اما حالا دو دقیقه‌ای می‌شد که داشت فرار می‌کرد. خودش هم نمی‌دانست که داشت از چه کسی فرار می‌کرد.

ناگهان پایش خالی رفت و فندک از دستش افتاد. آنجا یک گودال بود. به سختی خودش را با یک دست نگه داشته بود تا نیفتد. بوی تعفن از آن پایین به مشمش می‌رسید. و بعد صدای ناله‌ها. سرش را که پایین انداخت، یک مرداب سبز را دید. اجسادی پوسیده و گاهاً اسکلت‌مانند دستشان را به سوی او دراز کرده بودند.

« کلادیا... کلادیا... برگرد... یا بیا اینجا... .»

کلادیا مورمورش شد. به هر سختی خودش را بالا کشید و روی زمین افتاد. نفس‌نفس می‌زد. دستی به صورتش کشید. اما وقتی به خودش آمد، دیگر گودالی نبود. مقابلش، در انتهای راهرو یک در قرار داشت. اما نه درب خروجی؛ آن همان اتاقی بود که خودش وقتی به آنجا آمدند انتخاب کرده بود. در آخرین طبقۀ آن کلبۀ جنگلی بود.

کلادیا برخاست. صدایی از داخل اتاق به گوش رسید. صدای آواز. یک صدای دخترانه داشت آن را برای خودش نجوا می‌کرد. آن صدا برایش آشنا نبود. هیچ دلش نمی‌خواست که بداند پشتش چیست. پس قدمی به عقب برداشت. سر که برگرداند، صورت پاره‌پارۀ فرانک جیغش را در آورد.

فرانک هم داشت لبخند می‌زد. درست مانند خواهرزاده‌اش، امیلی. انگار به زخم‌های صورتش اهمیتی نمی‌داد.

ناگهان با دو دست کلادیا را هل داد و کلادیا زمین افتاد.

وقتی چشم باز کرد، خودش را در همان اتاق دید. انگار خورشید به تازگی می‌خواست طلوع کند. دیگر آن فضای مه‌آلود و تاریک نبود. اما هیچ‌چیز شبیه به کابوس نمی‌مانست. به خصوص وقتی که درست روبه ورودی اتاق، روی زمین دراز به دراز افتاده بود.

سریع روی زمین نشست.

« چقدر تو احمقی، کلادیا!»

کلادیا سریع به سوی منبع صدا سر برگرداند. اما کسی در اتاق نبود. او بلند شد و به دنبال نشانی از حضور کسی گشت. اما کسی را ندید.

« چرا نمیای اینجا؟»

آن صدا را از طرف آینه‌ای که کنار تخت بود شنید. کلادیا پس از درنگی طولانی، با گام‌هایی آهسته به آن سو رفت. خودش را داخل آینه دید.

« نمی‌خوای دست از این کار بکشی؟»

کلادیا قدمی به عقب برداشت. اما خودِ آینه‌اش ثابت ماند. داشت به او نیش‌خند می‌زد.

« تو چی هستی؟»

خودِ آینه‌اش خندید. ابتدا جوابش را نداد. بعد که خندیدنش تمام شد، جدی نگاهش کرد.

« مری اهل این دنیا نیست. اسمش حتی مری نبود! اما هیچ‌کس این حقیقت رو نمی‌دونست. هیچ‌کس حتی نمی‌دونست مری کیه یا چه قیافه‌ای داره. هیچ‌کس اصلاً نمی‌دونست مری وجود داره؛ حتی خودش!»

اخمان کلادیا در هم رفت.

آینه ادامه داد:« نفهمیدی؟ من مری‌ام!»

« تو یه روحی؟»

تصویر آینه سرش را چپ و راست تکان داد:« من توام!»

کلادیا قدم دیگری به عقب برداشت.

« تو هم منی!»

« نه!»

« چرا!»

ناگهان در باز شد. فرانک، امیلی، لی‌لی، جاناتان و اریک وارد شدند. صورت همگیشان پاره‌پاره بود. کلادیا نفهمید چه زمان آنها محاصره‌اش کردند و اسیرش گرفتند. کاری کردند زانو بزند.

کلادیا سعی داشت فرار کند. اما نمی‌توانست. وقتی امیلی سرش را ثابت نگه داشت، او خودش را دید. کم‌کم به طرفش می‌آمد. لبخند به لب داشت. چشمانش هم تماماً سیاه شده بود. یک چاقو هم در دست داشت.

خودش مقابل خودش زانو زد. چانه‌اش را گرفت و صورتش را نزدیکش کرد:« تو سزاوارشی، مری... باید این کارو کنم تا برگردی پیشم... .»

با کشیده شدن چاقو روی چشمش و جهیدن خونش به هوا، کلادیا جیغ کشید و از درد نالید.


« مری اهل این دنیا نیست. اسمش حتی مری نبود! اما هیچ‌کس این حقیقت رو نمی‌دونست. هیچ‌کس حتی نمی‌دونست مری کیه یا چه قیافه‌ای داره. هیچ‌کس اصلاً نمی‌دونست مری وجود داره؛ حتی خودش!»

« بیچاره... چند وقته که اینجاست؟»

« یه بیست سالی میشه... دلت براش نسوزه، جویس. اون سزاوارشه.»

دو پرستاری که در محوطه‌ی آسایشگاه ایستاده بودند، داشتند به کلادیا که روی نیمکت نشسته بود نگاه می‌کردند. موهایش سفید شده بود. چشم چپ نداشت.

پرستار تازه وارد پرسید:« چرا حالا؟»

« مگه پرونده‌اش رو ندیدی؟ توی یه شب تابستونی زد پنج نفر از دوستاش رو سلاخی کرد. بینشون یه بچه هم بود. بعدش هم چشم خودش رو از حدقه بیرون آورد. از بیست سال پیش تا الان هم فقط همین جمله‌ها رو با خودش میگه. دیگه حرف هم نمیزنه.»

« اسمش مریه؟»

« نه. اسمش کلادیاست. اما انگار بچگی توی مدرسه بهش مری می‌گفتن.»

« چرا؟»

« چون همیشه حالت شلخته‌ای داشت بهش لقب بلادی‌مری داده بودن. ولی مری صداش می‌زدن. حالا هم به این روز افتاده... انگار واقعاً بلادی‌میره!»

_ آرزو هاشمی / هراس تابستانی

عجیب غریبداستان نویسیداستان کوتاهداستان ترسناکژانر ترسناک
۹
۲
Arezoo Oliya
Arezoo Oliya
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید