
فارسی شده ی ویدیویی از روپرت اسپایرا:
چندی پیش در فرودگاه هیثرو بودم و درست پیش از آخرین سفرم به آمریکا، در صف پذیرش ایستاده بودم. زنی که گذرنامهها را بررسی میکرد، نگاهی به پاسپورتم انداخت و پرسید:
«برای امرار معاش چه کار میکنی؟»
راستش همیشه از این سؤال کمی دلشوره میگیرم.
پس چیزی مبهم گفتم(فقط برای گریز از این سوال)، مثل: «مینویسم… یه جورایی نویسندهام.»
لبخندی زد و پرسید:
«دربارهی چی مینویسی؟»
گفتم:
«دربارهی فلسفه و مدیتیشن.»
گفت:
«اوه! من هیچوقت نتونستم مدیتیشن کنم. به من نگاه کن!»
و با دستش به صف طولانی پشت سرم اشاره کرد.
در حالی که هنوز پاسپورتم را چک میکرد و صف داشت بلندتر میشد، ادامه داد:
«با کاری مثل کار من، اصلاً نمیشه تمام روز مدیتیشن کرد! اصلاً منظورت از مدیتیشن چیه؟»
به او گفتم:
«فقط در تماس و ماندن با وجود خودت(من واقعی)، در دلِ هر تجربهای که در حال رخ دادنه.»
لحظهای مکث کرد.
بعد، لبخندی زیبا و آرام روی صورتش نشست.
و گفت:
«واقعاً مدیتیشن همینه؟» 😲
بعد با تعجب و سبکی ادامه داد:
«یعنی لازم نیست افکارمو کنترل کنم؟ یا متوقفشون کنم؟ یا روی چیزی تمرکز خاصی داشته باشم؟»
و من از حالت چهرهاش فهمیدم…
فهمیدم که او مطلب رو گرفته بود.
کاملاً گرفته بود.
#آموزه_بزرگان
@ash_arbozorgan