
حالا که قلم را برداشتهام تا از تو بنویسم، بیش از آنکه اندوهگین باشم، از اسرافی که در حقِ واژگان میکنم آزردهام. حیفِ وقت. حیفِ جوهر،حیفِ قلبی که روزی گمان میکرد با انسانی طرف است، نه با سایهای که در تاریکیِ خودش هم جرئتِ ایستادن ندارد.
حالا که از تو مینویسم و یا حتی زمان هایی که در ذهنم به تو میپردازم، دیگر نه قلبم شتاب میگیرد و نه بغضی سدِ راه گلویم میشود.
حتی اشک هم برایت دریغ است؛ اشک سهمِ فقدانهای شریف است، نه سهمِ اشتباههاتی که دیر فهمیده میشوند. تو از مرحلهی سوگواری هم گذشتهای؛ برای عزاداری باید چیزی را از دست داده باشم، و اکنون خوب میدانم آنچه در تو میدیدم، بیش از آنکه حقیقتِ تو باشد، امیدِ من بود که بر تو تابانده بودم.
حسی که به تو دارم دیگر خنثی نیست؛ حس نیست، خلأ است. تو آنقدر در چشمم فرو ریختهای که حتی نفرت هم زحمتِ رسیدن به تو را به خود نمیدهد. نفرت برای کسانیست که هنوز اثری دارند؛ تو به قلمروِ بیاثری سقوط کردهای. این سهمِ کسیست که سکوت را انتخاب میکند؛ نه سکوتی از سرِ وقار، بلکه سکوتی از جنسِ فرار.
خودت انتخاب کردی. نه تقدیر، نه حادثه، نه سوءتفاهم. انتخاب کردی خاموش شوی، انتخاب کردی بروی، انتخاب کردی در لحظهای که حقیقت از تو قامت میخواست، قامتت را کوتاه کنی.تو سکوت را چون پردهای چرک بر چهرهی حقیقت کشیدی. بعضی سکوتها نجیب نیستند؛ بعضی سکوتها تنها شکلِ بیصدای دروغ و خیانتاند.
برایم سخت بود؟ بله. آنقدر سخت که شبهایی را به صبح رساندم با معدهای خالی و سراسر درد و ذهنی پُر از سؤال. تنم تحلیل رفت، اما بیشتر از آن روحم بود که زیر بارِ «چرا»هایی بیپاسخ خم میشد، «شاید» هایی که تحقیرآمیز بودند، و «امّا» و «اگر» هایی که ذره ذره روح را میجوند. باید از خودم عذر بخواهم؛ از خودی که به جای مراقبت از جانش، دلش را پیش کسی گرو گذاشت که حتی جرئتِ نگاه کردن به چهرهی واقعی خودش را ندارد. من به خودم بدهکارم، نه به تو. تو دیگر حتی در جایگاهِ طلبِ توضیح هم نیستی، چه برسد به طلبِ بخشش.
در درونم برایت دادگاهی برپا شده است؛ دادگاهی بیهیاهو و بیتماشاچی، با قاضیای به نامِ عقل و شاهدانی از جنسِ شبهای بیخواب که با هزار «امّا» به صبح رسید. در این محکمه نه لحنِ نرم به کار میآید، نه واژههای آراسته، نه ژستِ فرهیختگی. اینجا فقط یک پرسش ایستاده است: چگونه کسی که اینهمه از فهم و اخلاق و خدا و نور سخن میگفت، در لحظهی آزمون چنین تهی از شرافت و بیمایه از آب درمیآید؟ چگونه ممکن است آدمی آنقدر از معنا بنویسد، اما در عمل، معنای سادهی مسئولیت را نشناسد؟ چه سود که کسی واژه بلد باشد، اما وفاداری و حقیقت را بلد نباشد؟چه سود که جمله بسازد، اما شخصیت نساخته باشد؟ چه فایده که از درد بنویسد، اما خود، سببِ دردِ بیپاسخِ دیگری شود؟
خیلی چیزها از تو شنیدهام؛ چیزهایی که اگر نیمی از آنها هم حقیقت داشته باشد، مسئله دیگر شکستنِ دل نیست، مسئله پوسیدگیِ منش است. با آن سن و آن قامت و آن همه ادعا، هنوز به جایی نرسیدهای که دستکم از تصویرت در آینه شرم کنی؟ از من که چیزی نمیدانستم؛ از خدا چه؟ از آن آگاهیِ بیواسطه که هیچ پردهای فریبش نمیدهد؟ یا مگر ایمان هم برای تو تنها واژهای خوشآهنگ بود در میان انبوه لفاظیهایت؟ تمام آن لرزشهای مبهم، تمام آن تردیدهایی که به حسابِ بدبینیِ خودم میگذاشتم، درست بودند. در تو چیزی از جنسِ مرزِ اخلاق نبود. و برای کسی که نامِ نویسنده را با خود میکشد، این سقوط، زشتیِ مضاعف است. کلمات، اگر پشتوانهی کردار نداشته باشند، چیزی جز ابزارِ فریب نیستند.

تو دروغ بودی؛ دروغی آراسته، صیقلی، خوشبیان. دروغی که خود را در لباسِ فهم پنهان میکند و با نورِ قرضی، خورشید میشود. آنقدر نقش بازی کردی که گمان بردی نقش، خودِ توست. میگفتی من نورِ میانِ ظلماتت هستم؛ چه تعبیر زیبایی. اما هرکس حقیقتاً در تاریکی غرق باشد، اگر پایانِ چنگ زدن به نورش مرگ هم باشد، از تنها روشناییاش دست نمیکشد. تو اما نشان دادی در تاریکی نبودی؛ در بازارِ نورهای مصنوعی پرسه میزدی، با شمعهای دزدیده، با روشناییهای موقت، با انعکاسهایی که از دیگران میگرفتی و به نامِ عمقِ خودت خرج میکردی. تو محتاجِ نور نبودی؛ محتاجِ صحنه بودی.
اگر این نوشته را ببینی، شاید باز همان پوزخندِ کوتاه گوشهی لبت بنشیند؛ همان خندهای که میخواهد همهچیز را کوچک کند تا مبادا لازم شود یک بار زیر بارِ حقیقت بایستی. و بعید است به خودت بگویی: «بگذار دستکم عذرخواهی کنم.» عذرخواهی قامت میخواهد، و چیزی که در تو نبود، چگونه میتوانست کاسته شود؟ مردانگی با پذیرشِ خطا کم نمیشود؛ با انکارِ آن فرو میریزد.
غریبهای را دیدم و از تو برایش گفتم. از اینکه کاش میتوانستم با یک پیک، بغلی بزرگ به سویت بفرستم تا غم هایت را در بر گیرد و بیارد اینجا و در آب های مواج بیاندازیمشان تا دریا آنها را ببلعد.
تو باعث شدی به تمام کلماتی که گفته بودی شک کنم؛ و این بزرگترین خیانت بود. نه رفتنت، نه سکوتت، بلکه بیاعتبار کردنِ واژهها. از مهر گفتی تا اعتماد را شکار کنی، از خدا گفتی تا پاک جلوه کنی، از تاریکی گفتی تا روشنی طلب به نظر برسی، و از فهم گفتی تا سؤال نشوی. و این از هر دروغِ سادهای پلیدتر است.
حیف شدم؛ این را بیپرده میگویم. حیفِ اعتمادی که خرجِ کسی شد که لیاقتِ حتی ذرهای از آن را نداشت. اما میگویند هر زمان جلوی ضرر را بگیری، منفعت است؛ و من، هرچند دیر، ایستادم. نه با فریاد، نه با سیلی، نه با تهدید؛ بلکه با فهم.
هدیههایت هنوز پیش من امانت است. نه از سرِ دلتنگی یا دلبستگی ، نه از امیدِ بازگشت؛ فقط از آن رو که نمیخواهم دریا را با چیزی از جنسِ تو بیالایم. دریای من پاک و نجیب است. او مأمنِ ماهیها و نور و موج است، نه گورستانِ چیزهایی که بوی فریب میدهند. جای آن هدیهها، اگر جایی باشد، کنار همان حقیقتهای نصفه و قولهای بیاستخوانِ خودت و آن احساساتِ بدلی است. من دیگر نه منتظرم، نه مشتاق، نه خشمگین. خشم سهمِ چیزیست که هنوز اهمیت دارد. تو از محدودهی اهمیت عبور کردهای و به قلمروِ عبرت رسیدهای.
اکنون بیدارم. و بیداری، بیصداتر از انتقام است، اما ماندگارتر. تو را به خشم نمیسپارم، به خواهش هم نه؛ تو را به قضاوتِ روشنِ حقیقت میسپارم. این پایانِ تو در من است: بیهیاهو، بیبازگشت، با قطعیتی سرد. تو رفتی، نه چون بزرگ بودی و دستنیافتنی، بلکه چون ماندن شجاعتی میخواست که هرگز در تو نبود.
و شاید بتوان با پایان دادن به این خزعبلات با شعر بتوان از زشتی این اتفاق کمی کاست.

غریب