هوا برعکس صبح، ابری شده بود و آماده بارش.
خیره به آسمان بودم.آسمان به دو تکه تقسیم شده بود.بالای سرم ابری و رعد دار،آن سمت که دستم به آن نمیرسید آبی بود؛ آبیه آبی!
صدای در و قدم های رادمهر که مثل من از کافه خارج شده بود به گوشم رسید. و همزمان گوشیام لرزید، صدای زنگش تیز نبود، اما یک لحظه قلبم را جمع کرد. پدر بود.
سلام بابا
آره… آره دانشگاهم
نه مشکلی نیست… فقط کلاسها…
صدایم کوتاه و پر از حواسپرتی بود، انگار ذهنم هنوز بین خواب و بیداری گیر کرده بود. . بعد از قطع تماس نگاهش کردم.رادمهر کنارم بود، نگاهش آرام و فهمیده. حتی یک کلمه نگفت، اما همه چیز را فهمید.
–میخوای با هم بریم؟
صدایش بدون فشار بود، ساده و صادق. انگار هیچ چیزی به جز حال و هوای این صبح برایش مهم نبود.
باشه…
گفتم، و لحظهای بعد قدمهایمان با هم یکی شدند، باران آرام روی شیشهی ماشین میریخت و روی شیشهها اثر انگشت باران نقش میبست.
سکوت کوتاهی افتاد، نه سنگین، نه خستهکننده. فقط مثل نفسهای مشترک که از دو آدم عبور میکند و بدون هیچ کلمهای همه چیز را میفهمد. بعد از زنگ بابا، کمی سکوت اختیار کرده بودم و فک کنم این سکوت برای رادمهر کمی موذب کننده بود.
رادمهر سرش را کمی چرخاند، نگاهش از جاده گذشت و بعد آهسته گفت:
آهو… بعضی وقتا آدمها سعی میکنن همه چیز رو کنترل کنن، حتی وقتی هیچ کنترلی ندارن…
بی مقدمه حرف زدن همیشه غافلگیرم میکرد.
چی؟
ادامه داد: مثلاً فشارها، خانواده، کار، درس… هرچی که حس میکنن باید باشه تا زندگی درست پیش بره…
نگاهش کردم، نگاهم به نگاهش گره خورد.
–ولی آدم گاهی باید فقط اجازه بده جریان باشه، بدون اینکه بخواد همه چیز رو بسنجه یا وزن کنه…
نفسم را کشیدم، صدای باران روی شیشهها گوشم را پر کرده بود. حس کردم قلبم آرامتر میزند.
ینی میخوای بگی خودت هم همچین چیزی رو تجربه کردی؟
شانه ای بالا انداخت:
شاید…
لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست، همان لبخند همه چیز را میگفت اما با این حال حس کرد باید ادامه دهد:
فقط… بعضی وقتا بهتره آدم خودش رو تو فشارها غرق نکنه، حتی اگه بیرون همه چیز فشرده باشه…
دستانم روی زانو قفل شده بود، بیاختیار، ولی حس خوبی بود. حس کردم میتوانم در همین لحظه، همین سکوت را کنار کسی که میفهمد، راحت باشم.
بازهم ادامه داد..
همیشه لازم نیست همه چیز جدی باشه… حتی وقتی به نظر میاد همه چیز جدیه.
باران کمکم شدیدتر شد و شیشهها تیرهتر شدند. صدای باران و نفسهای ما، تنها چیزی بود که میشنیدیم.
میدونی… آهسته گفت: گاهی فقط بودن کنار یه نفر که میفهمه، خودش کافیه… بدون اینکه بخواد چیزی رو درست کنه یا تغییر بده…
سرم را پایین انداختم و لبخند زدم.همین حس را داشتم. شاید او هم همینطور بود، او داشت میگفت کنار من راحت است و لازم نیست غصه بخورم. لازم نبود کنارش نقش بازی کنم و او انگار همین منه پر از مشکلات را مطلبید.
ماشین آرام جلو میرفت، جاده خیس و خالی، باران و سکوت فهمیده. هیچ عجلهای نبود، هیچ حرف اضافهای نبود، فقط دو آدم کنار هم و یه حس کوچک امن.