خانه شلوغ بود.
نه از نظر صدا…
از نظر نگاهها، از نظر انتظارات، از نظر «چرا اینجوریای؟»هایی که بیصدا توی چشمها موج میزد.
میز شام مثل همیشه آماده بود.
بوی برنج تازهدم، صدای قاشقچنگالها، حرفهای تکراری.
من هم، مثل هر شب، بینشان نشسته بودم؛
اما انگار هیچجا نبودم.
مادر خیلی ساده پرسید:
«امتحانت چطور شد؟»
خواستم بگویم: خوب… بد… نمیدانم.
اما قبل از اینکه جواب بدهم، پدر گفت:
«امتحان خوبم باشه وقتی آیندهت معلوم نیست فایده چی داره؟ معماریا همینطوریان… نصفشون بیکار میمونن.»
مادر تأیید کرد:
«آره. یکم بیشتر بجنب آیه. اینهمه درس خوندی که آخرشم معلوم نباشه چی میخوای؟»
من… سکوت.
مثل همیشه.
پدرم زیر لب گفت:
« تو باید منطقیتر باشی، اینقدر حساس نباش. این روزا همه سختی میکشن. یه دختر باید بتونه خودش رو کنترل کنه.»
حرفش خورد وسط سینهام.
حتی نگاهش نکردم.
به آرامی گفتم:
«خستهام… فقط همین.»
اما پدر بدون اینکه غم صدایم را بشنود ادامه داد:
«این همه خستگی واسه چیته؟ هی خستم خستم! چهارتا ظرف و یه ناهار و پنج شیش صفحه تست و نقاشی چه خستگی داره؟»
ناهار… شام… صبحانه…
هر وعده همین بود.هروعده به من یادآوری میشد که آینده ام تباهیست. اضطرابم از همینجا می آمد. اینکه حس میکردم دیر شده و من از قافله عقب ماندم در حالی که فقط 20 سال سن داشتم.
من لقمهام را آرام جویدم.
هیچچیز نگفتم.
فقط مثل همیشه
همهچیز را هضم کردم.
نه اینکه ناراحت نشوم.
نه اینکه دلچرک نشوم.
نه اینکه دلم نخواهد از جا بلند شوم و بگویم:
«من دارم تمام تلاشم را میکنم…
چرا هیچکس نمیبیند؟»
اما…
گفتم؟
نه.
فقط سرم را انداختم پایین و آرامتر شدم.
آرامتر از چیزی که واقعاً بودم.
برنج ته بشقابم مانده بود، سرد شده بود،
امّا من دیگر اشتهایی برای گرم کردنش نداشتم.
وقتی شام تمام شد،
ظاهراً همهچیز عادی بود.
مثل هر شب.
اما من… توی دلم انگار یک چیزی لرزید.
نه گریه.
نه خشم.
فقط یک جور خالیشدنِ آرام.
برخورد آب با دست های زخم دارم،کمی دستم را سوزاند ولی مانع شستن ظرف ها نشد.
رفتم اتاق.
در را بستم.
چراغ را خاموش نکردم؛
فقط روی تخت نشستم و نفس کشیدم.
سنگین.
کُند.
به آن حدی که صدای خانوادهام پشت در،
تبدیل شد به یک همهمهی دور و گنگ.
گوشی را برداشتم.
۷ اعلان بیاهمیت.
یکیاش پیام دوست.
یکیاش گروه کلاس.
بقیه هیچ.
خواستم بگذارمش کنار…
که ناگهان یک نوتیفیکیشن ظاهر شد.
Radmehr … wants to follow you.
قلبم کمی بالا پرید.
نه زیاد اما درست همانجایی که چند ساعت پیش سرد شد…
حالا یک گرمای کوچک نشست.
ریکوئست.
از او.
انگار سکوتِ کافه بینمان،
حالا یک قدم کوچک داشت جلو میآمد.
بازش کردم.
همان عکس آرامشبخشی که حدس میزدم.
نه ژستدار،
نه عجیب.
فقط خودش.
دستهایم بیاختیار گرم شد.
چند ثانیه خیره ماندم.
هیچ کاری نکردم.
نه قبول.
نه رد.
فقط…
نگاه کردم.
بعد پیام آمد.
قبل از اینکه قبول کنی… فقط بگم:
نمیخوام مزاحم بشم.
اما دوست دارم بیشتر بشنومت.
هر وقت خواستی، فقط تأیید کن.
نگاهم روی صفحه خشک شد.
خانواده بیرون هنوز حرف میزدند.
درباره آینده، درباره توقعات، درباره باید و نباید.
اما
برای اولینبار بعد از مدتها
یک نفر بیرون از آن دیوارها…
داشت با من
با خودِ واقعیام
آرام
و بدون فشار
حرف میزد.
آروم گذاشتم گوشی را روی پام.
نفس عمیقی کشیدم.
و…
Accept
صدای کلیک خیلی خیلی آرام از صفحه آمد،
اما درونم
مثل باز شدن یک پنجرهی کوچک بود—
آهسته
اما واقعی..
بعد از اینکه قبولش کردم، برای چند دقیقه هیچ پیامی نیامد.
انگار او هم مثل من مکث کرده بود؛
نه از تردید…
از احترام.
بالاخره صفحه روشن شد و یک نوتیفیکیشن آرام افتاد وسط سکوت اتاق:
radmehr… sent you a message
قلبم یک ضربهی اضافه زد.
پیام را باز کردم.
ممنون که قبول کردی. میدونم شاید وقت خوبی نباشه، اما… خوبی؟
برای چند ثانیه فقط خیره ماندم.
چقدر ساده نوشته بود.
چقدر واقعی.
اما جواب دادن… سخت بود.
انگشتهام را گذاشتم روی کیبورد؛
حس کردم هر کلمه زیادی سبک یا زیادی سنگین است.
بالاخره نوشتم:
آره… خوبم.
چند ثانیه بعد:
راستشو بگی خوشحالتر میشم.
آهی کشیدم.
دستهام یخ کرده بود.
نوشتن سخت بود، اما فرار کردن سختتر.
امشب یهکم… سنگین بود.
سه نقطهی typing با مکثهای کوتاه ظاهر شد.
انگار داشت قبل از نوشتن فکر میکرد—همانطور که همیشه میکرد.
از همون حرفاییه که گفتی از نقطه تحملت خیلی بالاتره؟
چشمهایم تنگ شد.
نه از ناراحتی.
از اینکه دقیق فهمیده بود.
خب… آره. همیشه هست.
+چیز خاصی گفتن؟
نمیدانستم چطور بگویم.
آخر چه فایده داشت که توضیح بدهم؟
چه فایده داشت بگویم گاهی آنقدر فشار میشود که آدم حتی بلد نیست ناراحت باشد؟
بنابراین نوشتم:
نه! چیزی که مهم باشه نبود.
اما او… این جواب را قورت نداد.
آهو… تو وقتی میگی «مهم نیست»، یعنی دردش اندازهای هست که نتونی بازش کنی.
انگار یکجای درونم گیر کرد.
ساکت ماندم.
گوشی روی زانو، نور صفحه روی دستهایم.
بعد از چند دقیقه نوشتم:
فقط خستم.
+از خودت یا از فشارا؟
مکث.
خیلی مکث.
و بعد آرام نوشتم:
از اینکه هیچوقت کافی نیستم.
پیام را که فرستادم، دلم ریخت.
حرفی بود که حتی با خودم هم نمیگفتم؛
ولی برای او…
آمد.
بیبرنامه.
بیاجازه.
سه نقطهی تایپ طولانی ظاهر شد.
خیلی طولانی.
انگار داشت هر کلمه را وزن میکرد.
بالاخره پیامش آمد:
تو خیلی بیشتر از کافیی… فقط توی محیط اشتباهی داری میجنگی و این چیزیه که منم دارم باهاش دست و پنجه نرم میکنم.
چیزی در سینهام منقبض شد.
قبل از اینکه جواب بدهم، پیام بعدی آمد:
آهو خیلی داری به خودت سخت میگیری اونم به خاطر مسائلی که خودت مقصر نیستی.
نفس کشیدم.
سنگین.
آرام.
اما عمیقتر از قبل.
نوشتم:
الان نمیتونم حرف بزنم.
+باشه هرموقع بگی حرف میزنیم.
پیام بعدی کوتاهتر بود، اما عجیبتر، عمیقتر:
تو همیشه وانمود میکنی قویای… ولی امشب حست یهجوریه که انگار یهذره نقابت کمرنگ شده.
انگشتهام لرزید.
نوشتم:
تو از کجا میفهمی؟
+فقط حست میکنم.
مکث کردم.
چیزی در لحنش باعث شد نفسهای کوتاهِ تندم آرام شود.
پیام بعدیاش آهسته آمد:
آهو… الان اونقدری بهت نزدیک نیستم که بخوام بپرسم چی اذیتت کرد.
ولی اونقدری هستم که بفهمم امشب تو یهجور خاصی دلت گرفته.
چند لحظه فقط نگاه کردم.
بعد نوشتم:
شاید… شاید درست میگی.
+میخوای کمی حرف بزنیم؟ نه درباره ناراحتی. درباره هرچیزی که ذهنتو کمی سبک کنه.
فکر کردم.
ذهنم خسته بود.
قلبم گرفته بود.
اما…
عجیب بود—گفتوگو با او سبک میکرد.
نه با شادی،
با یک جور آرامش.
بنابراین نوشتم:
باشه… درباره چی؟
و او نوشت:
مثلاً… چی اولین چیزی بود که بعد از رسیدن به خونه دلت خواست؟
نگاهم پایین افتاد.
لبم بیاختیار لرزید.
آرامش.
چند ثانیه بعد:
اگه بتونم، دوست دارم یهذره از اون آرامشو بهت بدم.
گلویم گیر کرد.
نوشتم:
تو اصلاً چرا اینقدر تلاش میکنی؟
و جوابش…
آرام،
صادق،
و عمیق بود:
چون سه هفته پیش فکر کردم فاصله گرفتن ازت کار درستیه…
و امشب فهمیدم
هیچچیز اندازهی بودن کنار تو
درست نیست.
اتاق ساکت بود.
خانواده هنوز پایین حرف میزدند.
اما من…
برای اولینبار آن شب
یکذره نفس کشیدم.
روز نسبتا گرگ و میش بود، نور آفتاب که در امتداد غروب بود، از پنجرههای اتاق روی دفتر آبرنگم میریخت. قلممو برای دستان خسته ام زیادی سنگین بودند، اما رنگها به دست های سفید بی روحم، زندگی بخشیده بودند. اما این ها یه طرف و لذت این دو هفته یک طرف دیگر بود.دو هفته از آن حرفا گذشته بود و رادمهر لحظه به لحظه از من یاد میکرد. پیام میداد به بهانه های مختلف و من هربار قند در دلم سابیده میشد.نگاه حس خوبی از رادمهر گرفته بود و او هم مثل ما مشتاق ادامه دار شدن این رابطه بود.
قلمو را کمی نم دار کردم و آسمان خلق شد. اما هنوز در عجب حرف های ذهنم بودم. این اولین باری بود که از یک بلاتکلیفی، عصبی نبودم؛ این خوب بود یا بد؟ نمیدانم..
شیرینی حرف های این دو هفته موجب لبخند کمرنگی کنج لبانم شد. حرفهایی که نه خیلی ساده بودند نه خیلی سنگین، فقط واقعی و آرام. حس میکردم کمکم دارم او را میشناسم؛ نه فقط پسر آرام و جدیِ کافه، نه فقط کسی که گاهی در پیامها شوخطبعی میکرد، بلکه کسی که وقتی حرف میزند، انگار گوش میدهد، حتی وقتی خودم صدایم را نمیشنوم.
صدای دینگ گوشی، لرزه به دستان بیجانم انداخت:
همه چی خوب پیش میره؟
لحظه ای کوتاه، خوشی قلبم را درهم فشرد. جواب دادم:
آره! باید منتظر نتیجه نقاشیم باشی! آب و رنگ و کاغذ… یه جور حس خوب دارن وقتی یه کاری فقط مال خودت باشه، میدونی؟
سه نقطهی تایپ طولانی ظاهر شد.
معلومه که میدونم! من کل این دوهفته رو با این حس زندگی زندگی کردم!
لبخند تلخی زدم، بیصدا. بله! دو هفته… دو هفتهی چتهایی که آرام آرام یک گوشه از دلم را باز کرده بودند. اما هنوز نگرانیها و دغدغههایم را پنهان میکردم. خانواده، درس، فشار روزمرگی… همه روی شانههام سنگینی میکردند، اما نمیخواستم ببیند فرو ریختنم را.
سکوتم را پر کرد:
نمرههات چطور شد؟
نگاه کردم به دفترم، برگهها را روی هم گذاشتم. آرام نوشتم:
معدل الف با موفقیت گرفته شد..
سه نقطهی تایپ دوباره. بعد:
خب… این عالیه. واقعاً عالیه. باید یه جور جشن کوچیک بگیریم…