
صورتش را دیدم
و برای یک لحظه خیلی کوتاه—نه آنقدر که کسی بفهمد—قلبم مثل شخصی که برای اولین بار داشت رنگ های اطراف را میدید خشکش زد.
اما کاری نکردم.
نه مکثی، نه نگاه اضافهای، نه خشکی، نه دستپاچگی.حتی پلکم هم تندتر نزد.
چنان طبیعی سرم را برگرداندم که اگر کسی فیلم را عقب میزد، فکر میکرد اصلاً ندیدمش.
بلند کردم لیوان را؛
انگار تمام تمرکزم روی این بود که آب از لبه نریزد.
این همان بازی قدیمی من بود:
«کاری کن انگار هیچچیز مهم نیست.»
او داشت با صندوقدار حرف میزد.
من اما فقط به کفشهایم نگاه کردم و برگشتم سمت میز، انگار که فقط برای پر کردن آب رفته بودم و نه چیز دیگری.
محدثه گفت:
«طول دادی آهو!»
گفتم:
«صف بود»
سارا خندید:
«اینجا که همیشه خلوتِ!»
شانه بالا انداختم.
«حواسم نبود. شاید اشتباه دیدم.»
و این بار حقیقت داشت:
من داشتم خودم را به اشتباه دیدن میزدم.
لیوان آب را گذاشتم کنار پاستا، یک قاشق دیگر خوردم، و تمام تمرکزم را گذاشتم روی اینکه همان آهوى معمولی باشم؛
نه کسی که قلبش از یک نگاه کوتاه جابهجا شده.
نه کسی که هنوز به یک تصویر یکهفتهای فکر میکند.
نه کسی که دارد خودش را قانع میکند چیزی نبوده، چیزی نیست، و چیزی هم قرار نیست باشد.
اما وسط این همه "بیخیالیِ مصنوعی"،
یک صدای آهسته درونم گفت:«آفرین… همین کار رو بکن. وانمود کن مهم نیست تا واقعاً مهم نشه.»
و حقیقتش؟
گاهی تنها راه زنده ماندن همین است:
خودت را بزنی به آن راه،
تا دلتکانیهای کوچک نتوانند نابودت کنند.
آخر های پاستا بود و کم کم داشتم احساس سیری میکردم که صدای کشیده شدن صندلی از پشتسرمان آمد.
سارا وسط جمله مکث کرد، محدثه هم یک لحظه نگاهش از گوشی جدا شد.
دو پسر آمدند و درست روبهروی میز ما نشستند.
همان کافهی کوچک همیشگی، همان میزهایی که همیشه خالی بودند—ولی معلوم بود امروز شانس با من یار نیست.
اولی نشست.
دومی… همان که نمیخواستم ببینمش.
بدون اینکه حتی سرم کامل بچرخد، از گوشه چشم دیدمش.
همان قد، همان مدل نشستن، همان آرامش که انگار همیشه دارد.
اما من حتی پلکم هم نپرید.
پاستا را زیر و رو کردم، انگار دنبال چیزی گمشده میگشتم.
محدثه دوباره ادامه داد:
«بعد بهش گفتم خودت گفتی..»
صدای پسرها شروع شد.
یکیشان خندید.
او هم چیزی آهسته گفت که فقط دوستش شنید.
اما نگاهش…
نگاهش درست لحظهای بالا آمد و با من برخورد کرد.
نه طولانی.
نه آنطور که بشود نامش را "خیره شدن" گذاشت.
فقط یک نگاه کوتاه، معمولی…
یا شاید وانمود میکرد معمولیست.
من اما همان نسخهای شدم که سالها تمرینش را کردهام:
بیتفاوت.
آرام.
مشغول کار خودم.
چنگالم را در بشقاب فرو کردم و لبخند کوچک و آرامی زدم—از همان لبخندهایی که قرار بود نشان دهد همه چیز خوب است و هیچ ضربانی درون سینهام تغییر نکرده.
سارا آهسته گفت: «آهو؟ چرا یهو ساکت شدی؟»
گفتم:
چیزیم نیست. دارم فکر میکنم.
سارا ادامه حرفم را گرفت:« تازگیا خیلی داری کم حرفی میکنی چرا؟ فکر و خیالت خیلی زیاد شده!»
و این هم راست بود، هم دروغ.
افکارم داشتند مرا می بلعیدند و فاصله کمی با فروپاشی داشتم. حرف نزدن من هم به چشم همه آمده بود انگار نه انگار من همان دختری بودم که اگر لحظه حرف نمیزد آرام نمیگرفت اما حالا..
پسر روبهرو باز نیمنگاهی انداخت.
انگار میخواست مطمئن شود درست دیده.
ولی من همانطور ماندم:
صدای آرام بشقابها، بوی قهوه، بخار پاستا… و یک آهو که وانمود میکرد هیچکس، هیچجا، تکانش نمیدهد.
آهوی درونم آهسته گفت:
«خوبه… همینجوری.
نذار بفهمه مهمه.»
من هم جرعهای آب نوشیدم و لبخند زدم.
مگه مهمه؟
اما ته دلم میدانستم اگر همین حالا کسی دستم را بگیرد، لرزشش را حس خواهد کرد.
محدثه داشت با ناراحتی راجب تکالیف هفته بعد حرف میزد و من سعی میکردم حواسم را جمع کنم.
سارا قاشقش را داخل لیوان یخچای میچرخاند و صدای خفیف برخورد یخها با دیواره لیوان، مثل یک لالایی تکراری توی گوشم میپیچید.
داشتم دوباره در بشقابم فرو میرفتم که یکهو صدای “تق” ظرف کوچک سس که افتاده بود روی زمین موجب شکستن سکوت کوتاهی شد.
نه محکم.
نه جلبتوجهکننده.
قبل از اینکه حتی فرصت کنم برش دارم…
دستی از روبهرو کمی خم شد جلو.
او بود.
چرخی که پشت میز زده بود، حرفی که به دوستش میزد، همه نیمهکاره ماند تا ظرف را از روی زمین نجات دهد.
بعد، خیلی معمولی و نیمهسریع، آن را نزدیک بشقاب من گذاشت.
«حدس میزدم می افته!»
نه لبخندی.
نه مکثی.
نه صمیمیتی.
جملهاش دقیقاً همانقدری بود که یک “ناآشناى خیلی معمولی” میگوید.
اما…
نگاهش یک ثانیه طولانیتر از حد لازم ماند.
آن یک ثانیهای که فقط آدمهایی متوجهش میشوند که دروغِ بیتفاوتی را تمرین کردهاند.
من فقط سرم را تکان دادم.
«مرسی حواستون بود!»
بعد دوباره مشغول شدم.
خیلی طبیعی.
خیلی آرام.
انگار نه انگار معدهام همان لحظه پیچ خورد.
دوستش چیزی گفت و اوهم بدون اینکه به روی خودش بیاورد که فهمید من فهمیدم حواسش به من بوده، برگشت سمت دوستش.
ولی وقتی دوباره شروع کرد به حرفزدن، لحنش کمی آرامتر شده بود.
جوری که انگار ذهنش برای یک لحظه، از مکالمه جدا شده باشد.
محدثه ادامه داد: «بچهها بعدش بریم کتابخونه؟ یا دیر میشه؟»
سارا گفت: «من هستم. آهو؟»
خواستم بگویم آره—اما صدای آهو درونم گفت:
«آروم. الکی هیجانزده نشو. حتی به خودت.»
پس فقط گفتم:
باشه… میام.
و در همان لحظه، از آنطرف میز،
بیصدا…
بیهیچ دلیلی…
او دوباره نگاه کرد.
نه بلند.
نه واضح.
فقط آنقدر که من بفهمم:
یکی این وسط، سعی داشت وانمود کند که هیچچیز مهم نیست—
دقیقاً مثل من.ولی گویا موفق نبوده..