چند روز پیش، دخترم لیانا، درباره همکلاسیاش حرف زد.
دختری به نام آنیلا.
آنیلا دیگر به مدرسه بر نمیگردد. (دلیلش را خودتان در این روزهای سخت ایران میدانید طاقت توضیح دادن ندارم)
لیانا، با همان صدای کودکانهای که هنوز بوی بازی و خنده میدهد، گفت: «بابا، شاید آنیلا یه روزی توی یه بدن دیگه دوباره بیاد… شاید بچهی من بشه. یادته روحها دوباره به دنیا میان!»
او این را از انیمیشن Soul یاد گرفته بود.

از آنجایی که روحها میآیند، تجربه میکنند و دوباره به چرخه زندگی برمیگردند.
من اما به یک چیز دیگر فکر میکردم:
چرا یک کودک باید برای آرام کردن خودش، به فلسفه تناسخ پناه ببرد؟ در انیمیشن Soul، روحها قبل از آمدن به زمین، «جرقه - spark» دارند؛ نه هدف بزرگی، نه قهرمانی، فقط دلیل زندگی.
زندگی یعنی مزهی پیتزا، صدای موسیقی، لمس برگها، خندیدن بیدلیل، شوق زندگی و ...
اما واقعیت اینجاست:
بعضی از کودکان ما، قبل از آنکه فرصت پیدا کنند شوقشان یا جرقهشان را زندگی کنند، وارد مفاهیمی میشوند که حتی برای بزرگسالان هم سنگین است:
#مرگ، #فقدان، #بی_عدالتی.
بدتر از آن، ما گاهی ناخواسته این زخم را عمیقتر میکنیم.
وقتی دوربین میآوریم، وقتی از کودکان میخواهیم «قوی باشد»،
وقتی احساساتش را به اجبار به نمایش عمومی تبدیل میکنیم تا بهرهبرداری خودمان را بکنیم!
کودک، ابزار روایت نیست.
کودک، خودش روایت است.
بفهمید!
لیانا تلاش میکرد با زبان خودش، دنیا را قابلتحملتر کند.
او نمیخواست مرگ را بفهمد؛ میخواست نبودن را تاب بیاورد.
شاید انیمیشن Soul برای بزرگترها درباره «معنای زندگی» باشد، اما برای کودکان ما، گاهی فقط یک پناهگاه روانی است؛
جایی برای توضیح دادن چیزی که هیچ توضیح عادلانهای ندارد.
ما در سرزمینی زندگی میکنیم که کودکانش زود بزرگ میشوند، نه به خاطر استعداد، بلکه به خاطر تجربههایی که نباید مال آنها باشد.
سؤال من این نیست که چرا لیانا اینطور فکر میکند.
سؤال من این است:
ما چه کردهایم که کودکانمان مجبور شدهاند اینطور فکر کنند؟
اگر قرار است چیزی یاد بگیریم،
شاید این باشد:
کودکان نیاز ندارند قوی باشند،
نیاز دارند امن و در امان باشند.
و شاید وظیفه ما این است
قبل از آنکه به آنها درس زندگی بدهیم،
کمی زندگی را برایشان امنتر کنیم.
این یک دل نوشته بود از روزهای سخت ایران که به همه ما گذشت و برای بچههای ایران 🖤 که امید دارم روزی ایران آباد را تجربه خواهند کردند.
#ایران 🖤