از اول ماجرا بهتون بگم اشتباه نکنید این پست عاشقانه یا شکست عشقی و از این قبیل چیزا نیست، بلکه درمورد یه رفاقت ساده، جذاب اما کوتاهه.
تقریبا مهرماه سال گذشته بود که به صورت دورکاری توی یه شرکت شروع به کار کرده بودم. عادت کرده بودم همیشه صبح که از خواب بیدار میشدم برم یه قهوه بخورم و بعدش شروع به کار کنم.
یه کافه بود نزدیک خونمون که اولین تجربه من برای کافه رفتن اونجا بود، زمانیکه اونجا میرفتم حس میکردم از کل کرمانشاه و مردم ایران جدا شدم و وارد یه دنیای جدایی میشدم. محیط و آدمای دوست داشتنی زیادی اونجا بودن، به این خاطر وقتی پارسال برگشتم کرمانشاه به عنوان پاتوق همونجا رو انتخاب کرده بودم و هر روز صبح که میرفتم قهوهام رو بخورم، وسایلم رو جمع میکردم و با خودم میبردم و چندین ساعت توی کافه مینشستم، قهوهام رو میخوردم و کارهام رو انجام میدادم.
یه روز که کارام تموم شد و اومدم پیش صندوقدار کافه و ازش درخواست کردم که قهوهام رو حساب کنه. یه پسر دوست داشتنی و خونگرم بود. وقتی مشغول تعارفات همیشگی بودیم، یه دفعه نگاهم به لپتاپش خورد و دیدم هزارتا برگه جلوی دستاشه!
ازش پرسیدم دانشجویی؟ گفت آره.
پرسیدم فوق میخونی؟ گفت آره دانشجوی ارشد مهندسی شیمیام.
لبخندی زدم و گفتم معلومه از لپتاپ و برگههات. چیکار داری میکنی؟
گفت استاد راهنمام ۵۰ تا مقاله بهم داده گفته خلاصه مقالات رو برام بیار. همش دارم مقالات رو میخونم و سرم درد گرفته.
گفتم خب چرا اینقدر خودتو عذاب میدی از Notebooklm استفاده کن.
گفت اون چیه؟
گفتم یه هوشمصنوعی که خیلی کارت رو راحت میکنه اینطوریم اینقدر عذاب نمیکشی. لپتاپت رو بیار تا برات بیارمش.
برنامه رو که بهش نشون دادم خیلی خوشحال شد، شروع کرد پرسیدن کارت چیه؟ دانشجویی؟
گفتم آره، دانشجوی ارشد علوم کامپیوترم و خودمم درس میدم و پروژه انجام میدم. میدونم سرکله زدن با مقالات مختلف چقدر عذابه، امیدوارم این برنامه کمکت کنه.
یه نگاه شاد و مهربانی انداخت و گفت برو از این ببعد تمام حسابات با من!
منم خندیدم و گفتم کاشکی زودتر بهت نشون میدادم اینقدرم هزینه نمیکردم.
خندید و گفت جدی میگم کمک بزرگی بهم کردی.
گفتم جمع کن این تعارفها رو، کاری که نکردم یه برنامه بهت فقط معرفی کردم. حالا فاز کوردی و جبران نگیر. بیا حسابم رو انجام بده که برای نهار برسم خونه. دیر برسم مادرم، پدرم رو در میاره. اون موقع جای حساب کردن یه قهوه میام سراغت برای دیه!
یه خندهای کرد و گفت، جدی دلم نمیخواد ازت پول بگیرم.
گفتم بسه وقت برای اینکارا زیاده!
بماند به زور و بدبختی قهوه رو حساب کردم و اسمش رو پرسیدم. گفت «شایانم» گفتم منم «محمدم». فردا میام و دوباره میبینمت.
تمام که شد رفتم سوپرمارکت جنب کافه وسیله بگیرم. وقتی توی مغازه بودم، دیدم بیرون دم در مغازه وایساده. رفتم بیرون و گفتم « چیزی میخوای بخری؟». گفت «آقا محمد بیا یه چیزی مهمون من، بخدا نمیتونم ولت کنم!». گفتم «اولا اینکه آقا محمد و ... ، همون محمدم. درضمن بکش بیرون بابا ول کن بخدا میام یه بار چای مهمون تو. قبوله؟؟؟؟». گفت «کی میای؟». خندیدم و گفتم «این همه مدت من اینجا پلاسم، هرروز میام دیگه! فردا پای تو.»
گفت «باشه، پس تا فردا»
گفتم «حله چشاته، برم تا همون قضیه مادرم و پدر و ... سرم نیومده.»
خداحافظی کردیم و اون روز یه روز عالی شد برام. از اون ببعد من و شایان کم کم تبدیل به رفقای صمیمی شدیم. ساعتها توی کافه مینشستیم گپ و گفت و شوخی کردن. بماند چقدر قهوه بهم داد به اسم «قهوه تست» و پولش رو حساب نکرد.
بعضی از روزها که کافه نمیرفتم، زنگ میزد فحش کشم میکرد که کجایی؟ چرا نمیای؟ حوصلهام سر رفت. یا منم وقتی میرفتم میدیدم شیفت شایان نیست، یا برمیگشتم یا اینکه اون روز دوبار میرفتم کافه تا شایان رو ببینم.
از بس در مورد شایان توی خونه صحبت کرده بودم، مادرم یه روز گفت بگو شایان، امشب رو خوابگاه نره، شب بیاد اینجا. گفتم باشه. آخه شایان اصالتا کرمانشاهی بود ولی خانوادگی ساوه زندگی میکردند.
زنگ زدم و باهمون لحن شوخی و ناسزاهای همیشگی گفتم «کجایی؟ اومدی کافه؟». گفت ده دقیقه دیگه میرسم. رفتم کافه پیش شایان و گفتم لعنتی مادرم و پدرم انگار تو رو بیشتر از من دوست دارن ها! گفت چرا؟ گفتم مادرم دعوتت کرده شب بیای پیش ما برای شام.
لبخند زد و گفت «لطفا ازش تشکر کن و بگو امشب بلیت اتوبوس دارم و باید برگردم ساوه. سری بعد که برگشتم میام.»
گفتم «جدی؟؟؟ به سلامتی. چی گرفتی واسه خواهر کوچیکه؟»
گفت «اره دیگه دلم حسابی براشون تنگ شده، والا یه شلوار که دوست داره گرفتم»
گفتم « ای جااااان باشه پس بهم خبر بده تا خودم برسونمت ترمینال، الکی هزینه اسنپ اینا رو ندی.»
گفت «نه بابا چیزی نیست تو رو چرا زحمت بدم.»
گفتم «مسخره، زحمت چیه دیگه! بهت الکی تعارف نمیکنم دلم میخواد خودم برسونمت»
گفت «خودم اینطور راحترم.»
گفتم «حله چشاته، توی رودربایستی نمیزارمت. فقط راه افتادی بهم خبر بده»
گفت باشه و بهش گفتم برگرد تا باهم روی پایاننامههامون کار کنیم، منم باید برگردم مازندران هفته بعد برمیگردم.
گفت منم هفته بعد میام و پس هم رو میبینیم.
گفتم حله پس قرارمون هفته بعد، میبینمت گل پسر.... سلام به خانواده برسون...فعلا خداحافظ....
بماند که اون اخرین خداحافظی ما بود ... وقتی رسیدم به مازندران خبر دادن شایان توی راه تصادف کرده و فوت کرده.
الان دقیقا یکساله از اینکه شایان رو کنارم ندارم میگذره و بارها از خدا پرسیدم اگر قرار بود رفاقتم باهاش طولانی نباشه پس چرا ما را باهم آشنا کردی؟؟
ولی بعدش میگم خدایا دمت گرم حداقل توی این زمان کوتاه شیش ماه، من یه رفیق جانی دیگه داشتم که کنارش خوش بودم.
دلم برات تنگ شده شایان عبدی، روحت شاد باشه رفیق!