
آیا انتخابهای افراد بزرگسال آگاهانه و بر اساس حقایق علمی است؟ نقش والدین در تربیت کودکان، بزرگسالان آینده چیست؟ بهترین روش تربیتی برای کودکان این است که آنها را از مواجه با خطرات احتمالی بترسانیم؟ در این یادداشت راجعبه این سوالات نوشتهام، پس با من همراه باشید.
یک روز صبح از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم از چارچوبهای آوانگارد خودم بیرون بیایم. اکنون یک فرد بزرگسال هستم، دیگر مادرم نیست که به من تذکر بدهد تا مراقب رفتارم باشم. آهسته بروم. مراقب عبور ماشینها باشم. حواسم را جمع کنم تا غریبهها مرا گول نزنند و به من آسیبی نرسد تا او غصه بخورد.
اکنون یک بزرگسال هستم. گویی مادرانگی را یاد گرفتهام هر چند هنوز حتّی ازدواج نکردهام و طبیعتاً فرزندی ندارم. عینک نمیزنم؛ اما مطمئنم یک عینک فرضی ته استکانی روی صورتم جا خوش کرده است که با بدبینی به همه چیز نگاه میکنم. مثلاً هنوز وقتی خودم را به ساندویچ کثیف دعوت میکنم قبل از اینکه سس مخصوص را روی ساندویچم بریزم، دور از چشم همه تکه اولش را بیرون میریزم تا یک وقت خدایی نکرده ایدز نگیرم!
انگار ایدز فقط در همان ابتدای ظرف سس جا خوش کرده است و با بیرون ریختن آن دیگر در برابر ایدز ایمن میشوم! این کار را میکنم و یادم میآید در کتابهای درسی خواندهام که رفتارهای پرخطر، سرنگ آلوده و... میتوانند عامل انتقال ایدز باشند؛ اما من این کار را از مادرم یاد گرفتهام!
برگردیم به آن روز صبح، مثل همیشه شیک و پیک کردهام. شاید از خودتان بپرسید اگر میخواهی آوانگارد نباشی چرا آلاگارسون کردهای؟ جوابش کوتاه است. چون من عادت کردهام هر زمان میخواهم از خانه خارج شوم مرتب باشم. این دیگر بهخاطر آموخته و توصیههای مادرم نیست.
سوار ماشین میشوم. صادرکات را رعایت و حرکت میکنم. برایتان سوال پیش آمده است که چرا امروز که میخواهم منضبط و قانونمدار نباشم، کمربندم را بستهام؟ جوابش کوتاه است. آخر اگر کمربندم را نبندم بوق میزند و من وقتی صدای بوق را بشنوم دیگر تمرکزم را برای رانندگی از دست میدهم.
توی خیابان پایم را توی موتور کردهام و با حداکثر سرعت مجاز! رانندگی میکنم. چراغ راهنمایی زرد است. نزدیک به چهارراه هستم. پایم را ناخودآگاه از روی گاز برمیدارم. نیش ترمز، کلاچ تا ته، نیش ترمز، نیش ترمز، ترمز و توقف. چراغ زرد راهنمایی بعد از اینکه یک دور، دور زمین گشت قرمز شد.
حتماً دیگر کلافه شدهاید که حالا که فرصتش را داشتم تا دیگر مثل همیشه نباشم، چرا از چهارراه با چراغ زرد عبور نکردم؟ لطفاً مرا سرزنش نکنید. من همین که چشمم به دخترکی حدوداً هفت ساله افتاد که نگاهش به چراغ عابر پیاده بود، پایم شل شد. یادم آمد نباید از پل هوایی و پل زیرزمینی میرفتم. آخر آنجا کمینگاه افراد معتاد و بیمار جنسی بود که منتظر آمدن من بودند.
دخترک را که دیدم نخواستم کلافه و مضطرب از روی پل هوایی که همان نزدیکی بود، رد شود.
اکنون یک بزرگسال هستم. گویی مادرانگی را یاد گرفتهام نه تنها برای خودم که برای دخترکانی که شبیه من هستند. دیگر فقط بهخاطر عادت و آموختههای مادرم نیست که نگرانم و همهاش حواسم مثل یک شکار به دنبال شکارچی است. نه! من دارم میبینم که چه اتفاقات ناگواری برای من بهخاطر این رعایتها نمیافتد! اکنون یک بزرگسال هستم. اکنون دارم انتخاب میکنم.
شما هنوز تحت تأثیر آموختههای والدین هستید یا دیگر خودتان انتخاب میکنید؟ اگر والد هستید نگرانیهای خودتان را چگونه به فرزندتان ابراز میکنید؟