چشمم به مردم و خیابان بود، دست هاشان رو به بالا و از سر استیصال چیزی را حمل می کردند
انگشت هام روی صفحه ی موبایل ضرب گرفتند :
انسان که می میرد همه ی مادیات و ارزش ها و دغدغه هایش هیچ می شوند....
راننده گفت:
آقا رسیدیم ، کرایه تو نمی خوای بدی؟
گفتم:
بله الان...
و شروع کردم به گشتن جیب ها، کیف و هر چیزی که دست در آن برود، اما پولی نبود.
قطرات عرق جاری شدند، خورشید را روی پوستم متمرکز می کردند و جایشان می سوخت.
آقایی روی شانه ام زد و گفت:
حالت خوبه؟!
گفتم:
پول داشتما اما الان هرچی می گردم نیست.
مردی بود میان سال، از آن ها که الکشان را آویخته بودند، نور صبح گاهی روی شانه هایش ریخته بود.
گفت:
وسط پارک پول می خوای چیکار؟
چند دقیقه س داری خودت رو می گردی!
جا خوردم، همه ی آن ترافیک و بوق و گرما جای خود را به نسیمی خنک و سبزی درختان داد.
چیزی در سرم نبض می زد و روی شقیقه هایم می کوبید، بوی فلز سوخته مشامم را پر کرد، تصاویر آهسته و کمی هم تار شده بودند.
آقا گفت:
منم گاهی اینطوری می شم، بیا از این شیرینیا بردار بخور ، شاید قندت افتاده.
دستم را در جعبه ی شیرینی بردم و مردد در این که کدامشان خوشمزه تر است.
راننده فریاد زد :
مرد حسابی دستت رو از تو داشبورد بکش بیرون، اونجا دنبال چی می گردی؟ کرایه تو حساب کن آخرشه.
زیر لب غر می زد:
دِ آخه اینم شغله ما داریم؟
عذر می خوام فکر کنم خواب می دیدم ، الان حساب می کنم
شروع کردم به گشتن، پول داشتم اما نبود
پول..
همان چرک کف دست
به دست هام نگاه کردم، تمیز بود، خیلی تمیز
بوی فلز سوخته و صدای بوقی ممتد در هم تنیدند.
کسی لباسم را کشید و با صدایی بلند گفت:
می خوای خودت رو به کشتن بدی؟! حواست کجاس؟
قطار، ضجه زنان و سوت کشان در حال عبور بود...
فریاد زدم:
داشتما..!
هرچی می گردم نیست کرایه ی راننده رو بدم
یک قدم به عقب برداشت، شانه بالا انداخت و گفت:
اگه نکشیده بودمت عقب افتاده بودی روی ریل.
ایستگاه خلوت شد
صدای پرندگان می پیچید و در لاله ی گوشم تاب می خورد
باد نرمی می وزید و اثرات اضطراب را به خنکایی لذیذ تبدیل می کرد.
می خواستم همه ی آن احساسات را با کسی که دوستش دارم به اشتراک بگذارم.
موبایل را بیرون آوردم، چشمم به نوشته ی روی صفحه افتاد.
انسان که می میرد همه ی مادیات و ارزش ها و دغدغه هایش هیچ می شوند....
تنظیم زاویه، تنظیم نور، صدای شاتر
و تصویر روی صفحه جان گرفت:

به او فکر می کردم، اغلب اوقات همین بود
شبیه به سایه، همیشه همراه.
سایه....
کاش می توانستم با چیزی سایه ام را در آب فرو کنم.
و آنقدر زیر آب نگهش دارم تا خفه شود.
ارسال...
لعنت به این اینترنت که هر وقت لازمش دارم نیست
زیر لب غر می زدم
مادرم همانجا روی صندلی نشسته بود
با لبخندی مهربان پرسید:
چرا دستات و اونطوری گرفتی؟
با کی حرف می زنی؟
چرا به دست هات خیره شدی؟
به دست هام نگاه کردم
تمیز و خالی بودند
با لبخند گفت:
چند روز بگذره عادت می کنی...
هِفدهم/اُردیبهشت/یکهزار و سیصد و نَوَد و هفت
برای مادر 🖤
آنتروپی : تمایل سیستم ها به سمت بی نظمی و فروپاشی