ویرگول
ورودثبت نام
بنیامین
بنیامینچیزهای جالب رو صادقانه مینویسم‌ نه برای خلق یک شاهکار برای خودم مینویسم
بنیامین
بنیامین
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

داستان ما

من ی بچه ام. ی بچه ای که چشم هامو وا کردم توی این سالن بزرگ بودم. جلوی من ی سبد اسباب بازی بود. بعضی از اسباب بازی ها سالم بودن و بعضی شکسته، بعضی قشنگ و بعضی زشت و ترسناک. توی این سالن بزرگ یک عالمه بچه دیگه هم بود. بعضی از بچه ها اسباب بازی های بیشتری داشتن که بعضی از بچه ها اسباب بازی های کمتری، ولی یک چیزی بین همه مون مشترک بود، اونم اینکه هیچکدوممون بلد نبودیم چجوری با اسباب بازی ها بازی کنیم.

بعضی بچه ها زدن زیر گریه. بعضی بچه ها سعی میکردن از سالن فرار کنن ولی انگار راه فراری نبود. هرچقدر که می‌گشتند چیزی پیدا نمیکردن. ما مونده بودیم و کلی اسباب بازی که بلد نبودیم چجوری باهاشون بازی کنیم، حوصلمون سر رفته بود و همه عصبانی بودن. من حیرت زده به اسباب بازی هام نگاه میکردم به نظر جالب میومدن ولی آخه چه فایده؟

کم کم‌ یسری از بچه ها شروع کردن به تشکر از اسباب بازی‌ها، اسباب بازی هارو ی جای بلند گذاشته بودن دائم جلوشون خم و راست میشدن. حتی جالب اینه بعضی ها سر اینکه اسباب بازی کدومشون قشنگتره باهم بحث میکردن و حتی دعوا های شدید هم میکردن. من سعی میکردم از اون دیوانه ها فاصله بگیرم چون آخه به نظرم اون اسباب بازی ها ارزش دعوا گرفتن نداشتن. آخه من راه میرم، حرف میزنم و فکر میکنم، ولی این اسباب بازی ها ساکت و بی جون هستن.

ی مدت بعد یکی از بچه ها با چند نفر دیگه اومد جلوی من ایستاد، سلام کرد و شروع کرد خیلی قشنگ و رسمی صحبت کردن و یک کاغذ گذاشت جلوی من که توش یکسری نوشته بود. به من گفت : من صاحب اینجا رو میشناسم، اون با من دوسته این نوشته هارو اون به من داده و گفته که باید با اسباب بازی ها اینجوری بازی بکنید.

گفتم : تو مگه صاحب اینجا رو دیدی؟

گفت : نه ولی با من حرف زده.

گفتم : کس دیگه ای هم جز تو باهاش حرف زده؟

گفت : نه ولی مطمئن باش من باهاش حرف زدم.

قانع نشدم ولی به کاغذ نگاه کردم یسری مطلب با مداد شمعی روش نوشته بود. حرفایی عجیبی توش زده بود. مثلا اینکه باید با این اسباب بازی ها جوری بازی کنیم که از من ی جورایی قدردانی کنیم. اصلا انگار دلیل اینجا بودن ما این بوده. برام عجیب شد، آخه یعنی چی؟ منکه اصلا نخواستم بیام اینجا من این اسباب بازی هارو انتخاب نکردم، کسی درمورد این سالن از من حتی نظر هم نخواسته، آخه این چه وضعشه؟

برگه رو به اون بچه دادم و گفتم: بدرد من نمیخوره، منطقی به نظر نمیاد.

گفت : ولی باید قبولش کنی واقعیته.

گفتم : باشه واقعیته ولی من نمیخوامش تو همین کار رو بکن.

گفت : ولی تو هم باید این کار رو بکنی، مجبوری.

گفتم : یعنی چی کی منو مجبور کرده؟

گفت : صاحب اینجا.

گفتم : من ندیدمش برام هم مهم نیست چی میگه؟ چون اینجوری که تو میگی ظاهرا خیلی از خود راضیه.

باز داشت حرف میزد که از پیشش فرار کردم و رفتم گوشه دیگه سالن. دیدم یسری از بچه ها کار های عجیبی میکنن، رنگ قرمز رو برداشتن و دارن اسباب بازی هاشونو قرمز میکنن،

پرسیدم: برای چی اینکارو میکنید؟

گفتند: میخواییم اسباب بازی هامونو روی هم بزاریم همه باهم ازشون استفاده کنیم.

گفتم: خب صاحبش کیه؟

گفتند: صاحب نداره مال هممونه

گفتم: عه خب اینجوری پیچیده تر شد که.

بیخیالشون شدم گفتم بزار اینا هم هرکاری میتونن بکنن، البته منکه چشمم آب نمیخوره.

بعضی دیگه، تلاش میکردن این اسباب بازی هارو بیشتر بشناسن. میشه گفت تا حدی کمک کننده بود ولی بیشتر گیجمون کرد. اخه این همه اسباب بازی ها مختلف و عجیب و غریب برای چی آخه؟ نمی‌فهمیدیم، هرچی بیشتر راجبشون تحقیق میکردیم بیشتر می‌فهمیدیم که نمیفهمیم.

‌

خلاصه هر کی توی این سالن درگیر بود. سعی میکرد ی جوری خودش رو با اسباب بازی هاش مشغول بکنه. البته یسری ها که اصلا دیگه توجه نمیکردن، دوست داشتن بمیرن.

همه ی این گروه ها دوست داشتن به بقیه یاد بدن که چجوری باید با اسباب بازیشون بازی بکنن. حرکت خوبی بود تا اینکه بعضی ها سعی کردند به زور به بقیه یاد بدن که چجوری باید با اسباب بازی هاشون بازی بکنن. خلاصه سر همین دعوا های بدی شکل گرفت و بچه ها خیلی بد همو زدن. حتی بعضی هاشون مردن ولی انگار برای کسی جز خودمون مهم نبود.

برای من عجیب بود آخه این همه دعوا و درگیری سر چندتا اسباب بازی؟ خیلی عجیبه واقعا. شاید به خاطر این بود که این اسباب بازی ها تنها چیزی بود که داشتیم.

بعد این دعوا ها دیگه بچه ها مثل سابق نشدن، ناراحتن،بیشتر از همیشه ناامید شدن. دیگه به حرف کسایی که میخواستن روشی ارائه بدن، گوش نمیکردن. انگار پوچِ پوچ شده بودن.

حالا اینجاییم و هنوزم نمیدونیم باید چجوری با اسباب بازی هامون بازی کنیم. شاید باید هرکدوممون خودمون ی روش بازی خلق کنیم. نمیدونم ولی داریم تلاشمونو میکنیم. انگار داستان تاریخ مارو این تقلا ها میسازه.

فلسفهمعناپوچیاگزیستانسیالیسمروانشناسی
۹
۰
بنیامین
بنیامین
چیزهای جالب رو صادقانه مینویسم‌ نه برای خلق یک شاهکار برای خودم مینویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید