ویرگول
ورودثبت نام
بنیامین
بنیامینچیزهای جالب رو صادقانه مینویسم‌ نه برای خلق یک شاهکار برای خودم مینویسم
بنیامین
بنیامین
خواندن ۳ دقیقه·۲۰ روز پیش

خفه‌شو

۹ روز از گیجی من گذشته و هنوز رو به بهبود نیستم آخه اتفاقات مضطرب کننده فقط و فقط بیشتر شده.

دوست داشتم توی این داستان کلمات رو بدون سانسور ادا کنم ولی افسوس که در شأن خوانندگان نیست.

این یک مکالمه نامنظم و آشفته است که یک فرد آشفته اونو نوشته. امیدوارم منو بابت این آشفتگی ببخشید.

دور‌هم نشستیم و هر کدام به جایی خیره شدیم، قرمز زبون میکشه و شروع میکنه:

من خیلی عصبانیم از وضعی که توش هستیم ای کاش اداره کار ها رو به سیاه بسپریم.

سیاه: من واقعا میتونم حلش کنم.

من: جفتتون دهن های گشاد‌تون رو ببندید، حوصله حرفای الکی رو ندارم.

سفید: نظرت چیه به حرف درمانگرت گوش کنیم و بریم سریال ببنیم؟

من : خفه‌شو مرتیکه‌ی بی هویت

سبز : حاجی بریم یک اپیزود از اون دوره رو ببینیم.

من : خفه‌شو، متنفرم از تک تک این آدمای عصا قورت داده اروپایی سفید‌پوست.

سبز: بریم کتاب سید فیلد رو بخونیم؟

من : سبز، دهنتو میبندی؟

خرمایی : یادته دوستت میگفت تو نمیخوای برای من پتوی بتمن بخری ؟

من : خب؟

خرمایی : هیچی همین دیگه.

من: خفه‌شو واقعا، میخوای فقط رو زخمم نمک بریزی؟

آبی : بریم ی چیزی بخوریم ؟

من: چی مثلا؟

آبی : چمیدونم، نون و پنیر از اینجا وایسادن که بهتره.

من: هی فکر بدی نیست بریم.

حین خوردن:

سبز: بخدا که فهمیدم، بیا ادامه رمانی که ماه پیش شروع کردیم رو بخونیم؟

من : سبز ی سوال، تو اصلا فکر هم میکنی؟ اگه میتونستم همون موقع تمومش میکردم.

سفید : یک دور سه‌شنبه رو ری‌واچ کنیم؟

من: داداش ببند دهنتو. لطف میکنی.

سیاه: چه چاقوی تیزی توی آشپزخونه‌ست.

من : برو برو زیاد اینجا ها نباش حوصله ات رو ندارم.

سبز: آقا ی یادداشت درمورد فیلم تو ویرگول ننویسیم؟

من: وای وای یکی این سبز رو از اینجا ببره دیوونم کرد.

قرمز: فردا رو چیکار کنیم؟ من واقعا نمیتونم تحمل کنم.

من: خب؟ مگه دست منه؟

قرمز : معلومه که دست توئه میتونستی بگی....

من : خفه‌شو دیگه، تونستم نگفتم. فقط بلده چرت‌ پرت بگه.

سیاه: دقت کردی چقدر رگ های دستت در دسترس هستن؟

من: داداش ول میکنی؟

سفید: به حرف سیاه گوش نده اون ناراحت میشه اگه اینکارو کنی.

من: چقدر تو بی هویتی سفید. خفه‌شو به نظرم

خرمایی: یادته بچه بودی، بابات بهت گفته بود، به چراغ های شهری فلزی دست نزن چون برقت میگیره؟

من: الان واقعا این خاطره مسخره به چه دردم میخوره، خفه‌شو پسر.

آبی: بعد غذا چی میچسبه؟ خواب

من: ایده خوبیه آبی ولی شرایط خونه رو که میدونی؟

سیاه : میگم سر‌ میدون ی ساختمون بلند هست میدونی که کدوم رو میگم؟

من : خب؟

سیاه: پشت بومش بازه هرکس بخواد میتونه بره اون بالا.

من: بابا ببند دهنتو دیگه حوصله ات رو ندارم.

سفید: بریم پیام بدیم؟

من : چرا تو هیچ چیز دیگه توی مغزت نداری؟ چقدر باید مزاحمش بشم؟

سفید : ولی اون گفته بود....

من: میدونم چی گفته، ببند دهنتو.

سبز: فهمیدم، بریم یکی از فیلم های تکلیفی رو ببینیم؟

من: خفه‌شو

قرمز : حالم از قیافت بهم میخوره.

من: منم حالم از قیافم بهم میخوره، پس خفه‌شو.

آبی : شام نخوریم؟

من: روانی ساعت ۶ غروبه شام کجا بود؟

سفید: به نظرم....

من: به نظرم تو صحبت نکن، ادای اونو درمیاری ولی ضد اون رفتار میکنی.

سیاه: سرتو بکوب به دیوار.

من: ولم کن دیوانه.

سبز: با هوش مصنوعی حرف بزنیم؟

من: سبز درک میکنم داری سعی میکنی اوضاع رو بهتر بکنی ولی خواهشا خفه شو.

قرمز : آخه چرا؟ همش تن لشتو انداختی و اینجا نشستی هیچ‌کاری نمیکنی، ۹ روز شده.

من: ببند دهنتو واسه من فاز بابا رو نگیر همینجا نصفت میکنما.

سیاه: گفتی نصف، میدونستی با نصف قرص‌ برنج هم کار تمومه؟

سبز: یهو بلند شیم اراده کنیم درس بخونیم؟

قرمز : از تو و طرز رفتارت متنفرم.

سفید: ای کاش اونجا بودیم.

خرمایی: یادته اون روز از روی نردبون افتادی؟

من : بابا خفه‌شید من نمیتونم تحمل کنم بسه.

سبز: ی چیز بگم؟

من : نه

سبز: خیلی کوتاه.

من: خب بگو

سبز: بریم همین‌رو بنویسیم؟

من : آفرین، چه عجب بلاخره ی فکر خوب.

تنهاییافکاردرونغم
۱
۰
بنیامین
بنیامین
چیزهای جالب رو صادقانه مینویسم‌ نه برای خلق یک شاهکار برای خودم مینویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید