دختر کوچک درونم هنوز میجنگد.
پاییز زیبا کمکم رخت نارنجی بر تن شهر میپوشاند و من همچنان در پی کار میگردم...
خانم دکتر تنها به این شرط رفتن به سرکار را قبول کرد که کاری پارهوقت و کماسترس باشد...
امروز در جستجوی کار بودم که ناگهان تیری از سمت اهریمن خودکشی به سمتم پرتاب شد.
آری او از خواب بیدار شده و قدمبهقدم به سمت من میآید. از نزدیک بودن به او واهمه دارم!
مدت کمی است که او در خواب بود و حالا که بیدار شده خدا میداند که چه ترفندهایی قرار است پیاده کند. من هنوز نتوانسته بودم خودم را بپذیرم که دوباره سر و کله این اهریمن ترسناک پیدا شد. بینهایت از او میترسم!
او شمرده شمرده و آرام در سرم صحبت میکند...
کف اتاق خوابیدهام و مینویسم و قطره اشکی از گوشه چشمم روی فرش میافتد.
اهریمن برای من آوردهای جز بستری در آسایشگاه و رنج ندارد. اگر بخواهم روراست باشم؛ من قبلاً او را دوست داشتم و از بودنش لذت میبردم. اما اکنون که مدت کوتاهی از نبودن او میگذرد من عاجزانه میخواهم که او دوباره بخوابد.
کاش میتوانستم برای خودم، این دختر بیپناه کاری کنم!
کسی درون سرم میگوید اهریمن این بار قویتر از همیشه است. و ترس در سلول به سلول تنم حس میشود.
چگونه باید مقابل او بایستم؟ چقدر تا تسلیم شدن فاصله دارم؟ من این زندگی اهریمنی را دوست ندارم!
کاش نجاتدهندهای از راه برسد، مرا زیر سپرش بگیرد و به جنگ اهریمن برود. او بجنگد و من تماشا کنم تا جایی که اهریمن نابود شود...
دختر کوچک درونم با اشک فریاد میزند که چرا عمر روزهای خوش به کوتاهی عمر یک پروانه است؟ و من با گریه به او میگویم که ببخش، من مراقب خوبی برایت نبودم.
شرم این جمله قلبم را مچاله میکند و من به قولی که به مرد (عشق) دادهام فکر میکنم...
از این جنگ خستهام... کاش ناجی زودتر از راه برسد...
نوزدهم مهر ۱۴۰۴
پن: هر زمان تصویر مناسبی برای این پست پیدا کردم، آن را ویرایش میکنم.