
### فصل دوم: فراموشی؛ تنها پناهگاه
جدا از رنجِ دانستنِ زمانِ مرگ، مسئلهٔ «عدالتِ زیستن» نیز مطرح است. پرودیکوس میگفت اندیشیدن به مرگ بیهوده است، چون «وقتی ما هستیم، مرگ نیست و وقتی مرگ هست، ما نیستیم.» اما او فراموش کرد که رنجِ ما نه در خودِ مرگ، که در «انتظارِ مرگ» است.
آیا زندگی جدیدی پس از این وجود دارد؟ حتی اگر باشد، کسی که «نامردیِ» این زندگی را چشیده، چگونه میتواند به وفاداریِ زندگیِ بعدی اعتماد کند؟ انسانی که تمام توانش را برای جزئیاتِ این زندگی گذاشته و مرگ، بیخبر او را از میوههای تلاشش محروم کرده، چگونه دوباره میتواند دل به دریا بزند؟
شاید تنها راهِ رستگاری، «فراموشی» باشد؛ اینکه پس از مرگ، مانند نوزادی متولد شویم که گذشته را به یاد نمیآورد. شاید این تنها راهِ بخششِ هستی به ما باشد.
### پرسشهایی که بیپاسخ ماندند
ما زندهها هنوز مرگ را نچشیدهایم، اما بارها آن را تماشا کردهایم. و این تماشا، چند پرسشِ بیپاسخ را در ذهن باقی میگذارد:
۱. لحظهٔ آگاهی: چه زمانی فرد میفهمد در حال مرگ است؟ آن کسی که در خیابان ناگهان بر زمین میافتد و با خودش میگوید «کمی دراز بکشم خوب میشوم»، آیا هرگز درک کرد که به اختیارِ خود دراز نکشیده بود؟
۲. حسرتِ نزیستن: اگر زمانِ مرگمان را میدانستیم، آیا مسیرِ رسیدن به «هدف» را انتخاب میکردیم؟ یا در لحظاتِ آخر، به جای دکتر و مهندس شدن، به دنبالِ عشق و آرامشی میرفتیم که به بهانهٔ «موفقیت» از آن گذشتیم؟
۳. تداومِ یاد: ما چقدر برای جهان مهم هستیم؟ بیست دقیقه بعد از آنکه در خیابان جان دهیم، اگر دلقکی در همان خیابان شروع به نمایش کند، مردم به او خواهند خندید و ما را فراموش خواهند کرد. مرگ، استادِ پاک کردنِ ردِ پاهاست.
۴. انتخابِ اجباری: آیا هنگامِ آمدن به این دنیا از ما نظری پرسیدند؟ خیر. و این ستم تا لحظهٔ رفتن نیز ادامه دارد.
ما در این دنیا مثل دو ماهی در تنگ هستیم؛ اگر یکی به تهِ آب برود، دیگری با تمامِ توان سعی میکند او را به سطحِ اکسیژن برساند. نه به خاطرِ خویشاوندی، که به خاطرِ وابستگیِ بیپایانی که داریم. حتی وقتی غریبهای را میبینیم که در خیابان بر زمین افتاده، غمگین میشویم. این غم، نه از شناختِ او، که از شناختِ «مرگ» است؛ مرگی که میدانیم روزی به سراغِ ما نیز خواهد آمد.