
حدود یک سال و نیم پیش، بیسر و صدا وارد ویرگول شدم؛ فقط برای نفس کشیدن میان واژهها. می
خواستم جایی داشته باشم که بتوانم از شلوغیِ ذهنم
فاصله بگیرم، با کلمات قدم بزنم و کمی سبکتر شوم.
اما زندگی همیشه مهربان نیست، پنج سال است که با بیماری دستوپنجه نرم میکنم؛ جنگی آرام، فرساینده و گاهی بیرحم. جایی رسید که دیگر توان ادامهدادن و مقاومتکردن را ندارم، انسان ضعیف همیشه ضعیف میماند، حتی اگر عالم و آدم دست به یکی کنند تا او را نجات دهند.
اما من، امید، قوی بودن و آزادی را هدیه میدهم به کسی که در رویای فردا بهتر است، کسی که فرصت و غنیمتهای زیادی برای زندگی خودش دارد.
با این حال چیزی که در دلم میماند قدردانی است؛ از هر کسی که زمانی برای خواندن نوشتههایم گذاشت، برای واژههایم ارزش قائل شد و مرا در سکوت همراهی کرد. شما به من یاد دادید که حتی در سختترین روزها هم میشود چیزی خلق کرد، چیزی گفت، چیزی باقی گذاشت و انسانیت را لمس کرد.
@MokhtarSepehriFarid
@emadakhtarzadeh
@madam_sin
@m_96259780
@m_16378881
@Mahya
@m_21198333
@Gray
@Tahamtang
@m_20912021
@Mim.Qorbani
@Amookia
و تمامی عزیزانی که کنارم بودند...
شاید راه من اینجا تمام شود، اما ردّ کلمات هنوز در من زنده است؛
ممنون از همهتان🍃
زئوس.