ویرگول
ورودثبت نام
زِئوس؛
زِئوس؛«ایران نامِ دیگر من است»
زِئوس؛
زِئوس؛
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

روزِدوم؛برفِ نفرت‌انگیز.

برف آن فرشته‌ی سپیدِ قصه‌ها نیست، آن نوازشگرِ آرامِ طبیعت هم نیست، بلکه هیولایی خاموش و سردیست که بر تنِ جهان چنگ می‌اندازد. نه از زیباییِ بلورینش، که از سنگینیِ آزاردهنده‌اش بیزارم. این برف، هدیه نیست،لعنتیست سفیدپوش که بر روحِ زمین می‌نشیند.

هر دانه از این بلورهایِ یخ‌زده، چونان خنجری‌ست که در قلبِ زمستان فرو می‌رود و روحِ گرمِ زندگی را می‌خراشد. برف به‌سان لباسی سپید بر جسدی بی‌جان، تمامِ رنگ‌ها و شادی‌هایِ عالم را می‌پوشاند و تنها سکوتی سنگین و وهم‌آلود به جا می‌گذارد. این یک سکوت آرامش‌بخش نیست، بلکه خفه‌کننده است؛ گویی تمامِ نغمه‌هایِ هستی در گلوگاهِ این سرمایِ بی‌رحم، حبس شده‌اند و دیگر راهی به بیرون ندارند.

برف، روغِ بزرگِ طبیعت است. با سفیدیِ اغواگرش، لکه‌ها و زشتی‌هایِ زمین را پنهان می‌کند، اما این پنهان‌کاری، حتی از سربخشش هم نیست! از خویِ سرد و بی‌تفاوتی‌اش نشأت می‌گیرد. جاده‌ها را می‌بلعد، راهِ ارتباط را می‌بندد و آدم‌ها را در قفسِ خانه‌هایشان محبوس می‌کند، گویی جزیره‌هایی جدا افتاده در دریایی از سکوت. هر قدمی که در آن فرو می‌رود، انگار در باتلاقی از انزوا فرو رفتن است؛ گامی به سویِ ناپدید شدن.

دلِ من، مشتاقِ این برفِ پرده‌دوزِ سرد، که در تبِ انتظارِ خورشید است نیست، در اشتیاقِ بویِ خاکِ باران‌خورده، و آوازِ پرندگان. این سرمایِ کشنده، ریشه‌هایِ امید را در خود می‌خشکاند و تنها تصویری عریان و بی‌روح از واقعیتِ سردِ هستی را به نمایش می‌گذارد.

پس، از این برفِ نفرت‌انگیز، از این حجابِ سرد و بی‌انتهایِ زمستان، دلگیرم. نه زیباییِ پوشاننده‌اش، که حقیقتِ عریانِ سرما و تنهاییِ پنهان در زیرِ این جامه‌یِ سفید را می‌بینم. و آرزو می‌کنم، هرچه زودتر، این چهره‌یِ سرد و بیگانه، جایِ خود را به گرمایِ آشنایِ بهار دهد.

۱۴۰۴,۱۱,۴

برفمتننوشتهبهار
۳۲
۴
زِئوس؛
زِئوس؛
«ایران نامِ دیگر من است»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید