هیچکس نمیداند «چیزهای ناموجود» چه وزنی دارند. من سالهاست در اتاقی زندگی میکنم که پر است از اشیایی که وجود ندارند؛ آنها را نمیتوان لمس کرد، اما گاهی نیمهشبها با صدایی که انگار از شکافِ استخوان میگذرد، روی کفپوش میافتند و جهان را از خواب میپرانند.
مهمترینشان «کرسیِ تهی» است؛ صندلیای که هرگز ساخته نشده اما هر صبح ردِّ نشستنِ کسی را بر مخملِ نامرئیاش جا میگذارد. گاهی تصور میکنم این صندلی روح یک انسانِ بهوجودنیامده را حمل میکند همان کسی که قرار بود زندگی کند، اما حتی فرصتِ جنین شدن هم به او داده نشد. وقتی باد از کنارِ کرسی میگذرد، صدای آهی میآید که هیچ گلویی صاحبش نیست.
در گوشهی دیگر «چراغِ خاموشِ ناپیدا» ایستاده؛ چراغی که اگرچه وجود ندارد، اما تاریکیِ اتاق را ضخیمتر میکند. معلوم نیست چگونه اما نبودنش نور را میبلعد مثل زنی که سالها پیش مرده ولی هنوز سایهاش در کمد باقی مانده و لباسهایی میپوشد که هرگز دوخته نشدند.
روی دیوار لکهای است از خونِ حادثهای که رخ نداده؛ خونِ ضربهای که خدایی هرگز جرأت نکرد بر پیشانیِ من وارد کند
اما آن لکه هست، یا بهتر است بگویم، «نیست» و هر بار که نگاهش میکنم، فشارِ یک دردِ هنوز رخ نداده در شقیقههایم میتپد.
شبها وقتی همهچیز ساکت میشود، وزن این ناموجودها آنقدر زیاد میشود که گاهی حس میکنم زمین زیرم فرونشسته. انگار هیچ سنگینتر از بود است، چون بودن فقط حضور میخواهد؛ اما نبودن توضیح را نیز میطلبد...
و من سالهاست که زیرِ بارِ توضیحهایی زندگی میکنم که هیچکس نپرسیده....