
🔹 **فاصلهای که دیده نمیشد** 🔹
**بخش اول: آغاز فاصله**
لیلا کنار پنجره ایستاده بود و به خیابان خلوت نگاه میکرد. فنجان چای نیمهخورده در دستش سرد شده بود، اما حواسش جای دیگری بود. **احساس میکرد چیزی در رابطهشان کم شده است.**
او و امیر سالها با عشق کنار هم زندگی کرده بودند. خاطرات خوشی داشتند—اولین سفرشان، شبهای طولانی حرف زدن، روزهای سختی که کنار هم پشت سر گذاشته بودند.
اما حالا، انگار چیزی تغییر کرده بود.
امیر وارد خانه شد، نفس عمیقی کشید، و کیفش را روی مبل انداخت.
— خسته نباشم، نه؟
لیلا لبخند محوی زد، اما امیر که مدتها بود غرق در کارهایش شده بود، متوجه نشد که این لبخند، مثل همیشه نبود.
**بخش دوم: نشانههای خاموش**
شب هنگام شام، صحبتهای کوتاه دربارهی روز کاری امیر و چند خبر بیاهمیت رد و بدل شد. اما لیلا حس میکرد **نیاز دارد امیر او را ببیند، احساساتش را بفهمد، و بداند که چیزی تغییر کرده است**.
مدتی بود که **نه بوسههای امیر مثل قبل بود، نه آغوشهایش به اندازهی قبل گرم و صمیمی**. لیلا میدانست که زندگی روزمره فشار زیادی دارد، اما رابطهشان نباید به این نقطه میرسید.
او به یاد شبهایی افتاد که حرفهای کوتاه میانشان به بحثهای شیرین تبدیل میشد، یا زمانی که **حضور امیر برایش مثل یک آرامش بود، نه فقط یک عادت روزمره**.
اما حالا... چیزهایی از دست رفته بود.
**بخش سوم: تلاش برای فهمیدن**
چند هفته گذشت، لیلا کمحرفتر شد. امیر هم، بیآنکه بفهمد چرا، کمتر حرف میزد. سکوت، میانشان را پر کرده بود.
یک شب، لیلا گوشی را برداشت و برای امیر پیام داد:
*"میتونیم فردا کمی حرف بزنیم؟ یه چیزی توی دلم هست."*
امیر با تعجب به پیام نگاه کرد. لیلا؟ حرف زدن؟ یعنی مشکل خاصی بود؟
فردا، وقتی کنار هم نشستند، لیلا نفس عمیقی کشید و گفت:
— احساس میکنم دیگه مثل قبل نیستیم... نه اینکه دوستت نداشته باشم، فقط انگار کمتر همدیگه رو درک میکنیم، کمتر به نیازهای هم توجه میکنیم.
امیر چیزی نگفت، فقط فکر کرد. **راست میگفت. او هم این فاصله را حس کرده بود، اما هیچوقت به خودش زحمت نداده بود آن را بررسی کند.**
**بخش چهارم: گفتگو، اولین قدم بهسوی تغییر**
— لیلا، راستش... تو همیشه سعی کردی منو بفهمی، ولی من کمتر حواسم به تو بوده. شاید وقتش باشه که بیشتر یاد بگیرم چطور احساسات و نیازهای تو رو ببینم.
آن شب تا دیروقت حرف زدند. لیلا احساس کرد که **دیوار نامرئی میانشان کمی عقب رفت**.
امیر فهمید که **رابطهی سالم فقط عشق و علاقه نیست، بلکه توجه و درک نیازهای یکدیگر است—نیازهای عاطفی، ذهنی، و حتی نیاز به صمیمیت و نزدیکی**.
لیلا فهمید که **گاهی مردان روشهای متفاوتی برای نشان دادن احساساتشان دارند، و اینکه اگر چیزی کم شده، شاید کافی باشد آن را با گفتگو پیدا کند**.
**بخش پایانی: تغییر آرام اما واقعی**
در روزهای بعد، امیر بیشتر به رفتارهای لیلا توجه کرد. **لمسهایش دوباره پرمعنا شد، نگاههایش دوباره عمیق، و لحظاتی که کنار لیلا مینشست، دیگر فقط لحظات معمولی نبودند.**
لیلا هم تلاش کرد درک کند که امیر، شاید نه با کلمات، اما با رفتارهایش نشان میدهد که هنوز دوستش دارد.
**رابطهها همیشه تغییر میکنند. گاهی فاصله میافتد، اما اگر هر دو نفر تلاش کنند، فاصلهها میتوانند کمتر شوند—حتی اگر با یک گفتگوی ساده شروع شود.**
✨ **پایان.** ✨
(داود خاکی)
🔹 **#رابطه_سالم**
🔹 **#درک_متقابل**
🔹 **#عشق_واقعی**
🔹 **#همدلی**
🔹 **#زندگی_مشترک**