
گرگ و میش صبح بود؛
دسته کلید زنگ زده ماشین پدرم روی انگشتش میچرخید و صدای برخورد فلز با حلقهی کلیدها، مثل تیکتاک ساعتی بود که به من یادآوری میکرد وقت رفتن، فرا رسیده.
هوا بوی عجیبی داشت، بویی شبیه به بوی کاغذهای نوی دفترچهای که قرار است سرنوشتت را رویش بنویسی. من پشت در ایستاده بودم و دستهایم بیاختیار میلرزیدند. روز کنکور بود. روزی که همه سالهای نوجوانیام به سمتش نشانه رفته بود و همه نگرانیهایم مثل سایه دنبالم میآمدند.
پدر، بیآنکه چیزی بگوید، در را برایم باز کرد.
نگاهش مثل همیشه، بیصدا و محکم بود. نشستیم داخل ماشین؛ پیکانی کهنه که صدای روشن شدنش، لرز خفیفی به صندلیها میانداخت. مادر پشت پنجره ایستاده بود، زیر لب دعا میخواند و با دست تکان دادنهای آرامش، سعی میکرد اضطراب را از من بگیرد؛ اما لرزش بیش از حد دست هایم، به من اجازه پاسخ نمیداد.
کوچه هنوز خلوت بود. پدر آرام فرمان را چرخاند و زیر لب گفت: «میرسیم...، نگران نباش.»
اما نگرانی مثل میخ در ذهنم فرو رفته بود. از لحظهای که وارد مقطع دبیرستان شده بودم، همه چیز را حول یک نقطه ساخته بودم: (امروز).
آیندهام، زندگیام، جایگاهم...
انگار امروز قرار بود ثابت کند ارزش دارم یا نه.
در سرم هزاران فکر میچرخید. نکند دیر برسیم...؟ نکند سوالها سخت باشند...؟ نکند از ترس چیزی که بلد بودم را فراموش کنم...؟ پدر اما مثل همیشه در سکوت و آرامش به مسیر پیش رو نگاه میکرد و گاهی زیر لب چیزی شبیه دعا میخواند.
هنوز چند کوچه بیشتر از خانه دور نشده بودیم که ناگهان ماشین تکانی خورد، انگار نفسش برید و بعد خاموش شد. فرمان سنگین شد و سکوت یکباره روی همه چیز افتاد.
گفتم: «بابا… چی شد؟» در جواب، با آرامش همیشگی اش گفت: «چیزی نیست… یه دقیقه صبر کن.»
اما من دیگر صبر نداشتم. انگار همه آیندهام با خاموش شدن پیکان پدرم، خاموش شده بود. دستهایم را روی صورتم گذاشتم و نفسهایم تند شد.
پدر پیاده شد. در کوچهی باریک و خلوتی، کاپوت پیکان را بالا زد. من هم پیاده شدم، اما پاهایم میلرزید. نزدیکش رفتم. مردی که سالها فکر میکردم از احساسات چیزی نمیفهمد، حالا زیر نور کمرنگ صبح، آرام و صبور داشت به چیزی نگاه میکرد که من فقط آن را مانع میدیدم.
گفت: «نگران نباش؛ الان درست میشه.»
اما من با بغض توی گلو و لرزش صدا گفتم: «درست میشه...؟ از کجا میدونی...؟ همیشه همه چی وقتی وقتش نیست خراب میشه. همیشه یه چیزی میاد وسط…اه..!»
پدر سرش را از زیر کاپوت رنگ پریده پیکان بیرون آورد. چند ثانیه فقط نگاهم کرد. آن نگاه عجیب بود؛ انگار سالها دنبال فرصتی میگشت تا چیزی بگوید اما زبانش سنگین بود.
با صدایی آرام گفت: «تو همیشه فکر کردی من نمیفهمم چی میکشی، من درکت نمیکنم. ولی منم خیلی جاها فشار و بغض اجازه نداد حرف بزنم... من فشار روی تو رو میفهمم.» چشمهایم پر از اشک شد. گفتم: «بابا… من میترسم. خیلی.» لبخند کمرنگی زد و گفت: «میدونم… ترس یعنی داری راه درست رو میری. وقتی نمیترسی ینی تو راهی قدم گذاشتی که همه ازش رفتن، راه گنجو همه نمیرن.»
بعد دوباره خم شد داخل کاپوت ماشین و ادامه داد: «میدونی… من خیلی وقتا، خیلی چیزا رو بهت نگفتم. شاید اشتباه کردم. همیشه میخواستم سنگ باشم جلوت، که خیال کنی پدرت محکمترین چیز دنیاست… اما راستش رو بخوای منم همیشه میترسیدم. از آیندهت، از اینکه نکنه کم بذارم برات، از اینکه یه روز بفهمی پدرت اونقدری که فکر میکنی قوی نیست…»
این رو که گفت، انگار چیزی درونم شکست...
همیشه فکر میکردم پدرم مرد بی احساسی است. اما حالا فهمیدم او هم ترسیده، شاید بیشتر از من. چند ثانیه سکوت کردیم. باد سبک صبحگاهی آمد و لابهلای برگهای درختان کوچه پیچید. پدر دست و آچار چربش را با پارچه کهنه ای پاک کرد و گفت: «هیچوقت اجازه نده که نتیجه یک امتحان تعیین کنه که تو کی هستی. تو خودت هستی؛ همونی که سالها بزرگ شدنش رو دیدم و براش زحمت کشیدم. امروز هر چی بشه، من بهت افتخار میکنم. مهم اینه که با دل خودت بری جلو. درس خوندی؟ خب پس کاری که باید میکردی رو کردی. نتیجهاش هر چی بشه، برام مهم نیست… هرچی بشه تو بازم بچهی منی. همین.»
من که سالها پدرم رو بخاطر رفتار خشک و منطقیش توی ذهنم قضاوت کرده بودم، بغض کهنه و چندین سالهی ته گلویم همانجا شکست. با صدایی لرزان گفتم: «بابا… من همیشه فکر میکردم فقط اجازه دارم بهترین باشم.» سرش را تکان داد. «نه پسرم… من فقط میخواستم در آینده خوشحال باشی. از ته دل. من فقط میخواستم کمک کنم آینده خوبی داشته باشی...»
ماشین دوباره روشن شد؛
درست مثل اینکه بعد از سالها، نه موتور پیکان، بلکه رابطهی خاموششدهی ما روشن شده باشد. تا حوزه امتحانی سکوت بود، اما سکوتی که سبک بود. انگار کوهی از روی شانههایم برداشته بودند. وقتی پیاده شدم، پدر گفت: «برو. هر چی شد، من همینجا منتظرتم.»
درست فکر میکردم؛
آن روز همان روزی بود که آینده و زندگی من رو رقم زد. اما نه بخاطر کنکور...
اون روز فهمیدم تو هر مسیری که قدم بذارم یه نفر هست که پشتمه، پس من میتونم تا تهش برم.
حتی اگه روزی قصد بازگشت هم داشته باشم،باز هم کسی منتظرمه...
فهمیدم من پسر پدری هستم که هرکاری برای خوشحال کردن فرزندانش انجام داده و هیچ جایگاهی از این بالاتر نیست.
سالها از آن روز گذشته... بارها ماشینهای مختلف دیدهام، خیابانهای زیادی بالا و پایین رفتهام، مسیرها عوض شدهاند، پدر هم از کنار ما رفته… اما هر بار پیکانی را در خیابان میبینم، بیاختیار در ذهنم به همان کوچه میروم؛ به همان صبحی که پیکان خاموش شد و پدر صبور و ساکتی که برای اولین بار حرف زد. و هر بار با خودم میگویم: گاهی برای حرکت به جلو، باید یکبار دندهعقب رفت… به گذشتهای که هنوز چیزی برای گفتن دارد.
امیدوارم لذت برده باشید، این خاطره رو از دفترچه خاطراتم بیرون کشیدم :))) کمی مجبور شدم تغییرش بدم تا مناسب این فضا باشه.