
گاهی بدون هیچ هشدارى، ذهنم مثل یک پرندهی زخمی به سمت گذشته پرواز میکند. یک لحظه اینجا هستم، وسط روز شلوغ و کارهای ناتمام، لحظهی بعد وسط خاطرهای قدیمی غرق شدهام.
یاد آن روزها میافتم که همهچیز سادهتر، سبکتر و پررنگتر بود. خندهها راحتتر از گلویمان بیرون میآمد، نگرانیها کوچکتر بودند و امیدها بزرگ. حتی دردهای آن زمان هم حالا، از این فاصله، نوعی شیرینی غمانگیز پیدا کردهاند. دلم برای آن نسخهی جوانتر و بیخیالتر خودم تنگ میشود؛ برای کسی که هنوز نمیدانست زندگی چقدر سریع از کنار آدم رد میشود.
مینشینم و ساعتها به «اگرها» فکر میکنم. اگر بیشتر قدر آن لحظهها را میدانستم، اگر کمتر عجله میکردم که بزرگ شوم، اگر بیشتر میماندم و کمتر میرفتم ، اگر به جای خراب کردن سعی میکردم درستش کنم ... افسوس مثل یک سایهی سنگین روی سینهام مینشیند. نه از آن افسوسهای تند و خشمگین، بلکه از نوعی غم آرام و عمیق که آدم را بیصدا غرق میکند. یک لحظه حس تنهایی کافیه تا دوباره سیری در گذشته کنم.
گاهی با خودم میگویم: «چرا اینقدر به گذشته برمیگردی؟» ولی ذهنم گوش نمیدهد. انگار بخشی از وجودم هنوز آنجا مانده، هنوز در آن کوچههای قدیمی، هنوز در آن خندههای بیدغدغه، هنوز در آن عالم مدرسه، هنوز در آن شبهایی که تا صبح حرف میزدیم و فکر میکردیم فردا قرار است همیشه بهتر باشد.
حالا میدانم که زمان یکطرفه است. نمیشود برگشت و دوباره همان آدم شد. اما این رفتنهای بیاجازهی ذهن به گذشته، این دلتنگیهای ناگهانی، حداقل به من یادآوری میکنند که آن روزها واقعاً بودهاند. که من واقعاً زنده بودم، واقعاً حس میکردم، واقعاً دوست داشتم.
شاید این افسوسها راهی باشند برای نگه داشتن تکهای از آن نور درون خودم. شاید هم فقط راهی برای اینکه بفهمم چقدر تغییر کردهام.
هر بار که ذهنم به گذشته میرود، با خودم عهد میبندم که امروز را، همین لحظهی معمولی و پیشِپاافتاده را، بیشتر ببینم. چون روزی خواهد آمد که همین امروز هم تبدیل به همان «گذشتهی دلتنگکننده» شود.
چرا که هیچ کسی دوست ندارد که بعداً برای «الان» هم افسوس بخورد.
دیلی رو | ۳۰ فروردین ۱۴۰۵