شمارۀ 104 | شعر | امیرحسین ملکی
عید آمد و روی تو هنوزم که نهان است / گویی دل معشوق دلی بسته به ایامِ خزان است
از آذر و آبان گذشتیم و ولیکن/ گویی دل ما نیز گره خوردهٔ آن زُلف دَوان است
دل باختگی حُسن و جمالی است که از موسِم بهمن/ َر بارِ دلِ سوختهٔ مدعیان است
گفتند که این باد بهاری نفسی از نفس اوست/ گفتم که دگر دیر شده، مونس ما بادِ خزان است
گویی گِله کردم که چرا روی ز ما باز کَشیدی/ یا رفته ز میخانهٔ عُشاق، شرابم نَچشیدی
زان روی خبر آمده صورم نشنیدی/ تو حولِ حلول رمضان را چه ندیدی
از سُوی محبوب نوشی بر لبانم میفرست/ تا بُود افطار ما زان باغ فیض
عمر ما رفته در این بادیه امّید لِقا نیست/ گر باد بهاری بِوزد باز خبر زان گُل ما نیست
در منزل ما بوی گُل و گلشن و عیدی/ از بهمن آن سال که رفتی فوران نیست
القصه که در هفدهم بهمن آن سال/ گویی دل من پَر زد و پروانه شد و رفت ز ایام
اینک ز غزل بوی تو آمد به مَشامم/ مَدهوش شده هرکه شنیده ز کلامم
این لحظه که شعرم همه آواز شده، لحن من این ایجاز شده/ شَهد لبت راز شده، عید من آغاز شده