ثروت>علم

سال هشتاد و نه؛

وارد دانشگاه شدم.

تقریبا تمام درس ها سمینار گذاشته بودن.

برای سمینار باید لپتاپ میداشتی، میرفتی بالای سکو و ویدیو پروژکتور و وصل میکردی و سخنرانی شروع میشد.

من ولی لپتاپ نداشتم.

محمد موسوی زاده، یکی از صدها کودکی که از فقر خودکشی کرد
محمد موسوی زاده، یکی از صدها کودکی که از فقر خودکشی کرد


برای مامانم داستان الزامات دانشگاه رو تعریف کردم؛ لپتاپ.

گفتم که بعدا یطوری به بابا بگه.

چندوقت گذشت و خبری نشد، فهمیدم بابا پول نداره.

من همچنان سمینارم و توی فلش آماده میکردم و سرکلاس از یکی از بچه ها لپتاپ قرض میگرفتم.

سعی میکردم هردفعه از یه دانشجو جدید بخوام لپتاپش و بهم قرض بده تا یوقت فکرنکنه من لپتاپ ندارم، مثلا اونروز یادم رفته لپتاپم و با خودم بیارم، یا مثلا لپتاپم زیادی سنگین بوده!.

یکسال و خورده ای گذشت.

تا اینکه یکبار یکی از دخترایی که لپتاپش و قرض داده بود شروع کرد داد و بیداد.

صدای بلندش نظر بقیه بچه ها رو جلب کرده بود، میگفت «فلش تو لپتاپ من و خراب کرده، از وقتی فلش اینو زدم دیگه لپتاپم کار نمیکنه»

قصدش این بود «همه بفهمن من لپتاپ ندارم».

دیگه صبرم لبریز شد و ایندفعه سر مامانم غرزدم که دوسال گذشته و من هنوز لپتاپ ندارم. گفتم قسطی بخرین خودم قسطاش و میدم.

از کجا میخواستم پول بیارم؟

دوباره مامان با بابا حرف زد و قرار شد بلاخره یه لپتاپ واسم بخرن.

سال نود، با دو میلیون، لپتاپ دار شدم( لپتاپ کنونی).

من بودم و حرفم، باید قسط لپتاپ و میدادم (هرچند دست آخر بیشترش و بابام داد).

شروع کردم زبان خوندن، سرکلاس، تو مترو، تو بوفه، ساعت نهار و نماز.

چندتا سایت برای ترجمه، رزومه و نمونه فرستادم و بلاخره یجا شروع به کارکردم.

خودکشی بچه از درد نداشتن موبایل، از درد عقب موندن از درس، از درد رو انداختن به بقیه هم سن و سالاش، برای یکی مثل من دردی که تا مغز استخونم تیر میکشه..