
مترو آرامآرام به ایستگاه مدنظرم نزدیک شد. 🚇
وقتی از قطار پیاده شدم، همراه جمعیتی که بهسمت مقصدهای خود میرفتند، از مسیرهای پرپیچوخم و پلهبرقی گذشتم.
بالاخره به محوطهی بیرونی ایستگاه رسیدم.
جلوی ایستگاه، محوطهای شبیه به پارک کوچک و دنج بود. 🌳
چمنهای نرم و سبز، حدود ده درخت در کنار بزرگراه و آدمهایی که روی زمین نشسته بودند یا دراز کشیده بودند.
خنکای آرامشبخش سحرگاه هنوز در هوا موج میزد. 🍃
آسمان هنوز کمی تیره بود، اما آرامآرام نشانههای صبح در حال نمایان شدن بودند.
آن ترکیب سکوت و آرامش، که در شهرهای بزرگ کمنظیر است، لحظهای را به من هدیه داد.
لحظهای ایستادم و اطرافم را نگاه کردم.
کوچهها، ماشینها، آدمهایی که آرام قدم میزدند یا چرت میزدند.
انگار برای اولین بار میخواستم جای خودم را در این منظره پیدا کنم.
در همان لحظه، همسرم به من زنگ زد. 📞
صدایش آرامشبخش بود و میخواست به من در پیدا کردن مسیر خانه نرگس کمک کند.
اما هنوز مطمئن نبودم.
تصمیم گرفتم به خود نرگس هم زنگ بزنم.
هر دو مطمئن بودند تاکسی آنجا هست، اما من هیچ اثری از تاکسی یا ماشینی که آنها میگفتند، نمیدیدم.
گوشیام را درآوردم و گوگلمپ را باز کردم. 📱
اسم کوچه را نوشتم و مسیر پیادهروی را پیدا کردم.
چمدان چرخدارم را برداشتم و به راه افتادم.
صدای چرخهایش روی آسفالت سرد صبحگاهی، مرا به سالهای دور برد؛
زمانی که دانشجوی پرشور و پرانرژی بودم،
ساک بزرگی پر از کتابها و خوراکیها را در کوچههای دهونک میکشیدم. 🎒
همان صدای چرخها بود، اما من دیگر آن آدم آن سالها نبودم.
سالهایی پر از امید و شور.
گامهایم آرام و هدفمند بود،
با چمدانی که سنگینیاش بیشتر از جسم، روی خاطراتم فشار میآورد.